اشاوه | پادکست خانه کتاب اشا http://asha.ir این صدای اشا است Fri, 10 Feb 2012 14:42:51 +0000 fa hourly 1 http://wordpress.org/?v=3.3.1 اشاوه نام پادکست سایت «خانه کتاب اشا» است. تهیه‌ کنندگان این برنامه رادیوی اینترنتی در تولیدات خود به بررسی و تحلیل اتفاقات حوزه کتاب و کتابخوانی در ایران می‌پردازند. در این برنامه‌ها، حرکت‌های کتابخوانی، اتفاقات مرتبط با کتاب و رویدادهای مهم این حوزه بررسی می‌شوند. این صدای اشا است Iman Motahari ادبیات, کتاب, پادکست, کتابخوانی, نویسندگی, no Asha Book House Info@asha.ir دن کاسمورو http://asha.ir/archives/7108 http://asha.ir/archives/7108#comments Tue, 24 Jan 2012 19:19:50 +0000 حسین مصطفی‌پور http://asha.ir/?p=7108

آرزوی تمامِ هنرمندان در رشته‌هایِ مختلفِ هنری، خلقِ اثری است که هم با اقبالِ عمومی مواجه شود هم نظرِ منتقدین و اهلِ فن را به خود جلب کند. مثلاً کارگردان، هر قدر هم روشنفکر باشد یا دل‌بستهٔ سینمایی خاص، تهِ دلش دوست دارد ضمنِ حفظِ شاکلهٔ سینمایش، مخاطبِ عام هم داشته باشد. نقطهٔ مقابلِ آن کارگردانی است که سبک کارهایش عامه‌پسند و به اصطلاح گیشه‌ای است و دوست دارد آثارش منتقدان را نیز راضی کند.

در ادبیات هم ماجرا به همین صورت است. فقط تیراژِ بالایِ کتاب و انبوهِ نسخه‌های فروخته شدهٔ آن، نویسنده را کاملاً راضی نمی‌کند. تأیید و تحسینِ منتقدان هم نه تنها برایش مهم است، بلکه شاید اولویت داشته باشد. اما این آرزو در مواردِ بسیار کمی برآورده می‌شود. چه در سینما چه در ادبیات، درصدِ آثاری که هم با

ماشادو د آسیس

از متن کتاب: 

مسیرمان کوتاه بود، شعرهایِ طرف هم این‌قدرها بد نبود. اما از قضایِ روزگار من سه چهار بار پلک‌هام روی هم افتاد و همین کافی بود تا جنابِ شاعر منصرف شود و شعرها را توی جیبش بگذارد.  من که بیدار شده بودم گفتم: «باز هم بخوان.» «خوب شعرهایی بود.» دیدم تقلا می‌کند تا شعرها را دوباره دربیارد، اما همان تقلا بود و بس. دل‌خور شده بود. از فردای آن روز هر چه اسمِ ناجور بود بارِ من کرد و دستِ آخر هم به لقبِ دُن کاسمورو سرافرازم کرد. همسایه‌ها هم که از خلق و خویِ عبوس و عزلت‌طلبِ من خوش‌شان نمی‌آمد، این لقب را سرِ زبان‌ها انداختند.

اقبالِ عمومی مواجه شوند و هم تحسین و تأییدِ منتقدین را برانگیزند، کم است.

این‌ها را گفتم تا یکی از همین آثار را در حوزهٔ ادبیاتِ داستانی به شما معرفی کنم: دُن کاسمورو اثرِ ماشادو دِ آسیس با ترجمهٔ درخشانِ عبدالله کوثری که نشرِ نی آن را منتشر کرده است، یکی از همان معدود آثاری است که بسیاری از نظرها را به خود جلب کرده است و همهٔ مخاطبانش با هر سلیقه و رویکرد به ادبیات، از این اثر لذت برده‌اند و می‌برند.

به نقل از پشتِ جلدِ کتاب: «دُن کاسمورو (۱۸۹۹) مشهورترین رمانِ ماشادو در آمریکایِ لاتین است و بیش از هر رمانِ برزیلیِ دیگر موضوعِ نقد و بررسی بوده است.»

این رمان شرحِ سرگذشتِ بنتو سانتیاگویا است که خودِ او آن را روایت می‌کند. متنِ رمان مانندِ تمامِ آثار دِ آسیس، طنزآلود و نیش‌دار است. او داستانش را برای شما می‌گوید. اما در خلالِ آن به زمین و زمان پیله می‌کند: از لباس پوشیدنِ آدم‌های داستانش تا کوچک‌ترین و بی‌اهمیت‌ترین خطوراتِ ذهنیِ آن‌ها، از روابطِ اجتماعی و خصوصیِ افراد تا وضعیتِ جامعه و شرایطِ حاکم بر زندگیِ اقتصادی و سیاسیِ مردم، در حالی که همچنان مشغولِ قصه‌گویی است. او این کار را آن‌چنان جذاب و دوست‌داشتنی انجام می‌دهد که وقتی برای لحظه‌ای به چشمهای‌تان استراحت می‌دهید، می‌بینید نیمی از کتاب را خوانده‌اید.

کتاب از ۱۴۹ فصلِ کوتاه تشکیل شده است که همین موضوع به خوش‌خوانیِ اثر کمک کرده است. البته لحنِ نویسنده و ترجمهٔ بسیار روانِ مترجم نقش‌های اصلی را در خوش‌خوان بودنِ کتاب ایفا می‌کنند.

نویسنده هرگز تلاش نمی‌کند با لودگی داستانش را جذاب کند. کاملاً جدی، مثلِ کسی که لطیفه تعریف می‌کند اما خودش اصلاً نمی‌خندد، قصه‌اش را تعریف می‌کند. همین جدیتِ راوی (نویسنده) در بیانِ مطالبِ طنزآلود، تأثیرِ آن را دوچندان می‌کند.

نکتهٔ جذابِ دیگری که در طنزِ ماشادو در این کتاب به چشم می‌خورد، تشبیهاتی است که برایِ ایجادِ موقعیتِ طنز از آن‌ها استفاده می‌کند. مثلاً وقتی راوی برای این‌که وزنِ زیادِ دائیِ خود را به سخره بگیرد می‌گوید: «کم‌تر پیش می‌آمد که حیوان به نشانهٔ نازل شدنِ عالم بر پشتش، ادا و اطواری از خود بروز ندهد. دایی کوسمه خودش را روی زین جا به جا می‌کرد…»

روشِ دیگری که نویسنده برای طنازی از آن استفاده می‌کند، فضاسازی‌های فانتزی برایِ یک اتفاقِ ساده است: «…ضمناً هر وقت لازم بود قهقهٔ خنده را سر می‌داد، خنده‌ای زورکی اما واگیردار که وقتی شروع می‌شد گونه‌ها و دندان و چشم و کلِ صورتش بلکه کلِ شخصِ شخیصش و اصلاً انگار کلِ دنیا با او می‌خندید.»

بیش‌تر از این در موردِ جزئیاتِ کتاب نمی‌نویسم تا خودتان بخوانید و لذتِ کشفِ این ظرایف را دریابید.

بخشی از متن کتاب را دانلود کنید / بشنوید:

http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2012/01/don-kasmaro.mp3

شناسنامه کتاب
عنوان دن کاسمورو
نویسنده ماشادو د آسیس
تصویرگر -
مترجم عبدالله کوثری
ویراستار -
ناشر نی
گروه مخاطبان بزرگسال
جنسیت مخاطبان فرقی ندارد
تعداد صفحات 354 صفحه
نوبت چاپ دوم - 90
شمارگان 2000 نسخه
قیمت 8000 تومان
شابک 978-964-185-121-9
مزه شناسی
طبق طبع اهالی خانه کتاب اشا این کتاب مزه "دراژه شکلاتی" می دهد. نوش جان!
سایر مزه‌ها: زیتون شور، قورمه سبزی، آبگوشت، دراژه شکلاتی، شیر مادر، کاسنی

ارسال سریع نظر

]]>
http://asha.ir/archives/7108/feed 0 آرزوی تمامِ هنرمندان در رشته‌هایِ مختلفِ هنری، خلقِ اثری است که هم با اقبالِ عمومی مواجه شود هم نظرِ منتقدین و اهلِ فن را به خود جلب کند. مثلاً کارگردان، هر قدر هم روشنفکر باشد یا دل‌بستهٔ سینمایی خاص، تهِ دلش دوست دارد ضمنِ حفظِ شاکلهٔ سینمایش، مخاطبِ عام هم داشته باشد. نقطهٔ مقابلِ آن کارگردانی است که سبک کارهایش عامه‌پسند و به اصطلاح گیشه‌ای است و دوست دارد آثارش منتقدان را نیز راضی کند. در ادبیات هم ماجرا به همین صورت است. فقط تیراژِ بالایِ کتاب و انبوهِ نسخه‌های فروخته شدهٔ آن، نویسنده را کاملاً راضی نمی‌کند. تأیید و تحسینِ منتقدان هم نه تنها برایش مهم است، بلکه شاید اولویت داشته باشد. اما این آرزو در مواردِ بسیار کمی برآورده می‌شود. چه در سینما چه در ادبیات، درصدِ آثاری که هم با از متن کتاب:  مسیرمان کوتاه بود، شعرهایِ طرف هم این‌قدرها بد نبود. اما از قضایِ روزگار من سه چهار بار پلک‌هام روی هم افتاد و همین کافی بود تا جنابِ شاعر منصرف شود و شعرها را توی جیبش بگذارد.  من که بیدار شده بودم گفتم: «باز هم بخوان.» «خوب شعرهایی بود.» دیدم تقلا می‌کند تا شعرها را دوباره دربیارد، اما همان تقلا بود و بس. دل‌خور شده بود. از فردای آن روز هر چه اسمِ ناجور بود بارِ من کرد و دستِ آخر هم به لقبِ دُن کاسمورو سرافرازم کرد. همسایه‌ها هم که از خلق و خویِ عبوس و عزلت‌طلبِ من خوش‌شان نمی‌آمد، این لقب را سرِ زبان‌ها انداختند. اقبالِ عمومی مواجه شوند و هم تحسین و تأییدِ منتقدین را برانگیزند، کم است. این‌ها را گفتم تا یکی از همین آثار را در حوزهٔ ادبیاتِ داستانی به شما معرفی کنم: دُن کاسمورو اثرِ ماشادو دِ آسیس با ترجمهٔ درخشانِ عبدالله کوثری که نشرِ نی آن را منتشر کرده است، یکی از همان معدود آثاری است که بسیاری از نظرها را به خود جلب کرده است و همهٔ مخاطبانش با هر سلیقه و رویکرد به ادبیات، از این اثر لذت برده‌اند و می‌برند. به نقل از پشتِ جلدِ کتاب: «دُن کاسمورو (۱۸۹۹) مشهورترین رمانِ ماشادو در آمریکایِ لاتین است و بیش از هر رمانِ برزیلیِ دیگر موضوعِ نقد و بررسی بوده است.» این رمان شرحِ سرگذشتِ بنتو سانتیاگویا است که خودِ او آن را روایت می‌کند. متنِ رمان مانندِ تمامِ آثار دِ آسیس، طنزآلود و نیش‌دار است. او داستانش را برای شما می‌گوید. اما در خلالِ آن به زمین و زمان پیله می‌کند: از لباس پوشیدنِ آدم‌های داستانش تا کوچک‌ترین و بی‌اهمیت‌ترین خطوراتِ ذهنیِ آن‌ها، از روابطِ اجتماعی و خصوصیِ افراد تا وضعیتِ جامعه و شرایطِ حاکم بر زندگیِ اقتصادی و سیاسیِ مردم، در حالی که همچنان مشغولِ قصه‌گویی [...] دُن کاسمورو (1899) مشهورترین رمانِ ماشادو در آمریکایِ لاتین است و بیش از هر رمانِ برزیلیِ دیگر موضوعِ نقد و بررسی بوده است
اشاوه ۱۸: خبرهای هفته آخر دی ۹۰ http://asha.ir/archives/7100 http://asha.ir/archives/7100#comments Wed, 18 Jan 2012 23:18:07 +0000 خانه کتاب اشا http://asha.ir/?p=7100

ارسال سریع نظر

]]>
http://asha.ir/archives/7100/feed 0
خواب خوب بهشت http://asha.ir/archives/6823 http://asha.ir/archives/6823#comments Thu, 17 Nov 2011 16:29:31 +0000 حسین مصطفی‌پور http://asha.ir/?p=6823

حتماً برای‌تان پیش آمده است که کتابی را به خاطرِ اسمش بخرید یا بخوانید. مجموعه داستانِ خواب خوب بهشت را حدود یک سال پیش به خاطرِ نویسنده‌اش سام شپارد خریدم. و بعد از یک سال، اسمش وسوسه ام کرد تا آن را بخوانم.

پشت جلدِ این کتاب که نشرِ ماهیدر قطعِ جیبی آن را منتشر کرده، دربارهٔ شپارد نوشته است: «برای نوشتنِ نمایش‌نامهٔ کودکِ مدفون جایزهٔ پولیتزر را برده است. برای نوشتنِ فیلم‌نامهٔ پاریس-تگزاس جایزهٔ نخلِ طلایی را برده و برایِ بازی در فیلمِ چیزهای خوب، نامزدِ جایزهٔ اسکارِ بهترین بازیگری شده است… نویسنده‌ای که بعد از چهار دهه فعالیتِ هنری، همچنان می‌نویسد و ناتوانیِ آدم‌ها در فهمیدنِ حرفِ همدیگر از دغدغه‌های همیشگیِ اوست.»

از متن کتاب:

…شرمن خودش هم چندان نمی‌دانست این رضایتِ عمیقی که از برنده شدن در مسابقهٔ «سحر خیزی» پیدا می‌کند، از کجای وجودش بر می‌آید. هیچ پولی در کار نبود. هیچ جور جایزه‌ای. اغلب حتی به روی همدیگر هم نمی‌آوردند… ماجرا در طولِ سال‌ها، در طولِ شب و روزهایِ بی‌شماری که با هم داشتند، شکل گرفته بود. با این حال، بی برو برگرد حسی از برد و باخت در کار بود. تردیدی وجود نداشت. گاهی آن را توی پاهاش حس می کرد… گاهی آن را توی سینه و دست‌هاش حس می‌کرد و یک صبحِ پُرهیجان آن را توی کله‌اش هم حس کرده بود. همهٔ سرش روشن شده بود… نوری بود که تا آن وقت ندیده بود. فقط می‌توانست با خوابی مقایسه‌اش کند که توی ده یازده سالگی از بهشت دیده بود…

این مجموعه سیزده داستانِ کوتاه دارد. کوتاه‌ترینِ آن‌ها دو صفحه از کتاب را به خود اختصاص داده است و بلندترین‌شان هم حدودِ بیست و پنج صفحه.

خوابِ خوبِ بهشت نامِ یکی از داستان‌های این مجموعه است. اما فضای همهٔ داستان‌ها این حس را در شما بر می‌انگیزد که نویسنده هر شب خوابِ خوبِ بهشتی را می بیند که در آن انسان‌ها یکدیگر را می‌فهمند؛ رابطه‌هایی آسمانی که در قسمت‌هایی از کتاب اشاراتی کوتاه به آن شده است. رابطه‌هایی که ثابت می‌کنند آدم‌ها برایِ درکِ یکدیگر حتماً لازم نیست ساعت‌ها با هم حرف بزنند یا زمانِ زیادی را با هم سپری کنند، مثلِ داستانِ «دری رو به زنان» و داستانِ «زندگی با الگو» در همین مجموعه.

شپارد برایِ داستان‌هایش شخصیت‌ها و رابطه‌های متنوعی برگزیده است تا نشان بدهد این درک نکردن، مثلِ یک بیماریِ مسری فضایِ تمامِ رابطه‌های انسانی را آلوده کرده است: رابطهٔ زن و مرد، دو دوست، دو همکار، پدر و پسر و…

او در لابه‌لای کش و قوسِ داستان‌ها، بسیار ظریف و هنرمندانه دلایلِ بروزِ این مشکل و حتی راه‌کارهایِ برون رفت از آن را گنجانده است. دلایلی مثلِ خودخواهی، توهم، درک نکردنِ شرایط، بی‌صداقتی و…

اگر هدفِ شما از مطالعه فقط سرگرمیِ صرف و سطحی است، خواندنِ این کتاب را به شما توصیه نمی‌کنم. داستان‌های این مجموعه علی‌رغمِ این‌که سرراست و بدونِ پیچیدگی تعریف شده‌اند، به هیچ وجه قصه‌گویِ صرف نیستند تا با پیچ و تاب‌ها، گره‌ها و گره‌گشایی‌هایِ خود، شما را با خود همراه کنند.

اما در عینِ حال با موشکافی و وسواسی خاص، دقایق و ظرایفِ روحیات و رفتارِ انسان‌ها را آن‌گونه بیان می‌کنند که اگر با خود رو راست باشید، خودتان یا اطرافیان‌تان را در یک جایِ این کتاب پیدا خواهید کرد. و همین جذبه و کششِ مضاعفی برای دنبال کردنِ داستان‌های این مجموعه در شما ایجاد می‌کند.

کتاب، ترجمهٔ روانی دارد و هنگامِ خواندن، کم‌تر شما را به دردِ سر می‌اندازد. نامِ امیر مهدی حقیقت -مترجمِ این کتاب- برای کتاب‌خوان‌ها آشناست و حتماً ترجمه‌های دیگرِ او را خوانده‌اند؛ کتاب‌هایی مثلِ خاکِ غریب، مترجمِ دردها، خوبی خدا و….

بخشی از متن کتاب را دانلود کنید / بشنوید:

http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/11/khab-khoobe-behesht.mp3

شناسنامه کتاب
عنوان خواب خوب بهشت
نویسنده سام شپارد
تصویرگر -
مترجم امیرمهدی حقیقت
ویراستار -
ناشر ماهی
گروه مخاطبان بزرگسال
جنسیت مخاطبان فرقی ندارد
تعداد صفحات 164 صفحهٔ رقعی
نوبت چاپ اول - 89
شمارگان 2500 نسخه
قیمت 2500 تومان
شابک 978-964-209-067-9
مزه شناسی
طبق طبع اهالی خانه کتاب اشا این کتاب مزه "زیتونِ شور" می دهد. نوش جان!
سایر مزه‌ها: زیتون شور، قورمه سبزی، آبگوشت، دراژه شکلاتی، شیر مادر، کاسنی

ارسال سریع نظر

]]>
http://asha.ir/archives/6823/feed 0 حتماً برای‌تان پیش آمده است که کتابی را به خاطرِ اسمش بخرید یا بخوانید. مجموعه داستانِ خواب خوب بهشت را حدود یک سال پیش به خاطرِ نویسنده‌اش سام شپارد خریدم. و بعد از یک سال، اسمش وسوسه ام کرد تا آن را بخوانم. پشت جلدِ این کتاب که نشرِ ماهیدر قطعِ جیبی آن را منتشر کرده، دربارهٔ شپارد نوشته است: «برای نوشتنِ نمایش‌نامهٔ کودکِ مدفون جایزهٔ پولیتزر را برده است. برای نوشتنِ فیلم‌نامهٔ پاریس-تگزاس جایزهٔ نخلِ طلایی را برده و برایِ بازی در فیلمِ چیزهای خوب، نامزدِ جایزهٔ اسکارِ بهترین بازیگری شده است… نویسنده‌ای که بعد از چهار دهه فعالیتِ هنری، همچنان می‌نویسد و ناتوانیِ آدم‌ها در فهمیدنِ حرفِ همدیگر از دغدغه‌های همیشگیِ اوست.» از متن کتاب: …شرمن خودش هم چندان نمی‌دانست این رضایتِ عمیقی که از برنده شدن در مسابقهٔ «سحر خیزی» پیدا می‌کند، از کجای وجودش بر می‌آید. هیچ پولی در کار نبود. هیچ جور جایزه‌ای. اغلب حتی به روی همدیگر هم نمی‌آوردند… ماجرا در طولِ سال‌ها، در طولِ شب و روزهایِ بی‌شماری که با هم داشتند، شکل گرفته بود. با این حال، بی برو برگرد حسی از برد و باخت در کار بود. تردیدی وجود نداشت. گاهی آن را توی پاهاش حس می کرد… گاهی آن را توی سینه و دست‌هاش حس می‌کرد و یک صبحِ پُرهیجان آن را توی کله‌اش هم حس کرده بود. همهٔ سرش روشن شده بود… نوری بود که تا آن وقت ندیده بود. فقط می‌توانست با خوابی مقایسه‌اش کند که توی ده یازده سالگی از بهشت دیده بود… این مجموعه سیزده داستانِ کوتاه دارد. کوتاه‌ترینِ آن‌ها دو صفحه از کتاب را به خود اختصاص داده است و بلندترین‌شان هم حدودِ بیست و پنج صفحه. خوابِ خوبِ بهشت نامِ یکی از داستان‌های این مجموعه است. اما فضای همهٔ داستان‌ها این حس را در شما بر می‌انگیزد که نویسنده هر شب خوابِ خوبِ بهشتی را می بیند که در آن انسان‌ها یکدیگر را می‌فهمند؛ رابطه‌هایی آسمانی که در قسمت‌هایی از کتاب اشاراتی کوتاه به آن شده است. رابطه‌هایی که ثابت می‌کنند آدم‌ها برایِ درکِ یکدیگر حتماً لازم نیست ساعت‌ها با هم حرف بزنند یا زمانِ زیادی را با هم سپری کنند، مثلِ داستانِ «دری رو به زنان» و داستانِ «زندگی با الگو» در همین مجموعه. شپارد برایِ داستان‌هایش شخصیت‌ها و رابطه‌های متنوعی برگزیده است تا نشان بدهد این درک نکردن، مثلِ یک بیماریِ مسری فضایِ تمامِ رابطه‌های انسانی را آلوده کرده است: رابطهٔ زن و مرد، دو دوست، دو همکار، پدر و پسر و… او در لابه‌لای کش و قوسِ داستان‌ها، بسیار ظریف و هنرمندانه دلایلِ بروزِ این مشکل و حتی راه‌کارهایِ برون رفت از آن را گنجانده [...] درک نکردن، مثلِ یک بیماریِ مسری فضایِ تمامِ رابطه‌های انسانی را آلوده کرده است
روح در چمــدان http://asha.ir/archives/6651 http://asha.ir/archives/6651#comments Sat, 01 Oct 2011 12:44:33 +0000 میهمان http://asha.ir/?p=6651

سعید صادقی: آقای الف -دوست بهروز- صاحبِ انتشاراتی که سه سال است قرار است کتابِ بهروز را چاپ کند و هنوز نتوانسته می‌گوید: «ارشاد گفته هر جا بهروز گفته «عراقی» باید به جاش بنویسید: «دشمنِ کثیفِ بعثی»».

وزارتِ اطلاعات پیله کرده و می‌گوید سه چهارمِ کتاب را باید حذف کنید، مصلحت نیست.

بهروز می‌گوید: «هی آقا، ای آقا، حالا تا ببینیم مصلحت چیست، مصلحت نیست، مصلحت نیست… تا کی دیگه؟ ده سال گذشت. اگر نکنید، خائنید. این لباسم، این هیکلم، چهار تا تیکه استخوان، می‌ریم می‌نویسیم به بقیه. ولی اگر این کار رو نکنید خائنید. اگر انجام ندهید خائنید به خون همهٔ شهدا.»

من می‌گویم: «کلاً الآن ما با با عراقی‌ها دوست و برادریم. هشت سال داشتیم با کشورِ پاناگولا می‌جنگیدیم. پاناگولائی‌ها را زنانِ هویزه می‌شناسند. برای پاناگولائی‌ها دختربچه‌هایِ شیمیایی شدهٔ سردشتی ترانه ساختند. گلولهٔ آر.پی.جیِ یک پاناگولایی کلهٔ همت را پراند. جسدِ باکری پیشِ پاناگولائی‌ها جا ماند. دل و رودهٔ برادرِ من توی کوه‌های پاناگولا روی زمین ریخت…»

به جسدِ سوختهٔ بهروز نگاه می‌کنم که به سقفِ آشپزخانه چسبیده. به میوه‌های رویِ میز نگاه می‌کنم: گردو، انجیر، انگور، کُنار، کُنار، کُنار… (کنار مالِ جنوبی‌هاس. حتماً توی سوپرِ سرِ محله‌شان دیده و به یادِ وطن خریده. این‌جا بالاشهرِ تهرونه. همه چیز پیدا می‌شه.)

آقای الف می‌پرسد: «چای یا نسکافه؟» می‌گویم: «اگه نستلهٔ صهیونیستی داری، نسکافه! وگرنه همون چایِ ناپلئونیِ فراماسونری.»

بهروز می‌گوید: «یه بار داشتیم تو منطقه می‌رفتیم. دیدیم بویِ چایی میاد. بو کشیدیم، جاشو پیدا کرده بودیم. بچه‌ها توی دیگ چای بار گذاشته بودند! چقدر چسبید.»
آقای الف می‌گوید: «دوباره با «حوزه هنری» صحبت کردم. می‌گن دیگه هیچ کارِ تاریخی رو چاپ نمی‌کنیم. سری که درد نمی‌کنه… حتی کتابِ خاطرات رفسنجانی هم معلق مونده. گفتن برای بخش‌هایی که از امام و خودش خاطرهٔ دو نفره تعریف کرده باید شاهد بیاره!» می‌گوید: «با مسئولِ جدیدِ چاپ و انتشاراتش جلسه داشتم، به یارو گفتم قیافه‌تون به نظرم آشناست! من شما رو جایی ندیدم؟ گفت نه. از منشی‌ش پرسیدم، گفت: «آره بابا. ایشون مسئولِ غرفهٔ «حوزه هنری» بودن تویِ نمایشگاهِ کتاب. چون فروشِ این چهار ماهِ غرفه خوب بوده، ریاستِ جدیدِ حوزه ایشون رو کردن مسئولِ کلِ قسمتِ چاپ و انتشارات.»»

آقای الف می‌گوید: «طرف خیلی اصرار داشت این بهروز رو بیار خودم چاپش می‌کنم. فقط باید هرچی هست و نیست رو بدین به ما. کتباً واگذار کنید و برید پیِ کارتون. خودمون می‌نویسیم، خودمون ویراستاری و صفحه‌آرایی می‌کنیم، اضافاتش رو هم خودمون حذف می‌کنیم. تک تکِ اسم‌ها و مطالب رو ما باید چک کنیم

شهید بهروز مرادی

بهروز مرادی از جمله مدافعانِ خرمشهر است. او اصالتاً اصفهانی بود اما در ۱۳۳۵ در خرمشهر متولد شد. در دورانِ مدرسه با محمد جهان آرا همکلاس بود.

بعد از دورانِ تحصیل مدتی معلمی کرد. همزمان با آغازِ قائلهٔ خلقِ عرب در خرمشهر، برابرِ آن ایستاد. جنگ او را به میدانِ تازه ای کشاند. او از جمله آخرین مدافعانِ خرمشهر بوده است. او عقیده داشت «جمعیت خرمشهر سی و شش میلیون نفر است.»

شهید مرادی، در خردادماه ۱۳۶۷ در شلمچه به شهادت رسید.

ببینیم راسته یا نه. آخه این کارها تخصصیه، تاریخه، الکی که نیست، تاریخه، تاریخ…»!

بهروز می‌گوید: «ما به زمین می‌افتیم تا نشستگانِ تاریخ را به قیام فرا بخوانیم.»

بهروز می‌گوید: «ما اسلحه نداشتیم. همه منتظر بودن یکی زخمی بشه، اسلحه‌شو بردارن. می‌اومدیم از کویِ طالقانی مهمات روی کولمون می‌گذاشتیم پنج کیلومتر پیاده می‌رفتیم. ماشین‌ها نمی‌اومدن. می‌گفتن می‌زنندمون. از دوطرف، تانک‌ها می‌زدن. از طرفِ پادگان می‌زدن. از طرفِ انبارِ عمومی می‌زدن. شن داغ بود. می‌رفتیم روی زمین، زمین داغ بود. آب نداشتیم. زخمی‌ها توی آفتاب هلاک می‌شدن. منم روز اول بود اومده بودم خرمشهر، این صحنه‌ها رو ندیده بودم. برام خیلی ناراحت‌کننده بود. (بهروز در این‌جا به‌شدت گریه می‌کند) اصلاً کسی توی شهر نبود که بخواد خبر ببره بیرون. بچه‌ها خودشون رو به آب و آتیش می‌زدن. رفته بودن تهران شکایت کرده بودن. ولی خب، کمک نکرده بودن. بهشون توهین کرده بودن (گریه می‌کند). بیش‌ترِ بچه‌های ما بدونِ اسلحه کشته شدن (گریه می‌کند). چهل روز بدونِ اسلحه جنگیدیم. آخه یکی به ما کمک نکرد (گریه می‌کند). جنازه‌هامون رو با فرغون حمل می‌کردیم. کسی نبود کمک بکنه (گریه می‌کند). خیلی از بچه‌های ما غریب کشته شدن (گریه می‌کند). همه جا اطراف‌مون عراقیا بودند (گریه می‌کند). زخمی‌هامون رویِ زمین بودن. کسی نبود… (بهروز در این‌جا به‌شدت گریه می‌کند) کسی نبود… کسی نبود…

آقای الف می‌گوید: «تا آخرِ این هفته معلوم می‌شه. دفترِ … هم هست. آقای ب» (همان که پانزده سال پیش عکس‌های بهروز را انداخته بود جلوی داداشش و گفته بود: «اینا بی‌ارزشن، ما از اینا زیاد داریم.» همان که نمایشگاهِ عکسِ بچه‌های دانشگاهِ ما را مسخره کرد، بعد همان عکس‌ها توی جشنواره‌ای که خودش راه انداخته بود مقامِ اول و دوم و سوم را آوردند! همان که پنج سال پیش باهاش جلسه داشتیم و اصرار داشت عکس‌ها و مدارک را بدهید و بروید پیِ کارتان. همان که بهش گفتم: آقای ب! این عکسا به نظرتون آشنا نیسـت؟)

آقای الف می‌گوید: «با بانکِ ج هم صحبت کردم. مالِ دال از سرانِ انحرافیه. گفتن یه کار بده دربارهٔ جنوب، گفتم خب بیایید کتابِ بهروزو چاپ کنید. گفتن واگذار کنید و برید پیِ کارِتون.»

شهرداری: «واگذار کنید و برید پیِ کارِتون.»

بنیاد شهید: «واگذار کنید و برید پیِ کارِتون.»

بنیاد محوِ آثار: «غلط کردید خاطراتِ شهید رو نگه داشتید. فوراً واگذار کنید و برید

پیِ کارِتون.»

نهادهایِ مذهبی: «واگذار کنید و برید پیِ کارِتون.»

روایت فتح: ببخشید! این شهید فرزادی کی هست؟ ما درباره‌ش کار کردیم؟ نه؟ نمی‌خوایم پس. برید پیِ کارِتون…!

چقدر کس و کار دارند این شهدا! چقدر سازمان و نهاد و بنیاد…

سه سال است هر چند وقت یک بار می‌روم سراغِ آقای الف. می‌بردم توی آشپزخانه، برایم چایی می‌ریزد، تحویلم می‌گیرد. مثلِ شاگرد مدرسه‌ای‌ها به من جواب پس می‌دهد که فلان عکسِ بهروز را پیدا کردم یا شمارهٔ فلان رفیقِ قدیمی را. می‌گوید شاید فلان جا پولِ کتاب را بدهند.

شاید امسال فرجی بشود. بهروز دو دفعه جانش را نجات داده، خودش می‌گوید. شاید برای همین است که از توی همهٔ رفیق‌های بهروز، فقط او حاضر شد بیاید گوشهٔ کار را بگیرد. می‌گفت: «شما دانشجوئید، نیت‌تون خالص بوده وگرنه تا این‌جا نمی‌اومدین.»

آقای الف خیلی کمک کرد. جلوی همهٔ بچه‌های ستاد ایستادم که: «می‌خوام کار رو بدم آقای الف چاپ کنه. دوستِ بهروز بوده. قلع و قمعش نمی‌کنه. خودش عکاسه. کارش خوبه. بذار بگن کار رو صاحب شده. می‌ارزه به کیفیتِ چاپ.»

آقای الف می‌گوید: «می‌خوای عکسا و مدارک و چهارصد صفحه دست‌نوشتهٔ بهروزو ببر بده به خانواده‌ش. بگو هر کار می‌خوان خودشون بکنن»! یخ می‌زنم. سه سال بود امید داشتم. می‌دانستم سرم کلاه رفته، ولی لااقل امیدوار بودم.

لااقل سرِ خودم را کلاه گذاشته بودم که «به تو چه، همه چیزو سپردی دستِ رفیقش، حرفه‌ای هم هست. خودش بهتر می‌دونه چی کار باید بکنه. لازم هم نیست دیگه عکسِ بهروز رو به پشت بذاری تو قفسهٔ کتابا که چشمت بهش نیفته… دیگه لازم نیست تنت بلرزه که داداشِ بهروز باز زنگ بزنه بگه راستی از کتاب چه خبر. بچه‌ها بپرسن از کتاب چه خبر. خواهرزاده‌ام بپرسه: دایی! اون بهروزه که دنبالِ اردکا می‌دوید چی شد؟ یارو از بنیاد محوِ آثار زنگ بزنه بگه: داداش! من می‌دونم شما هنریا حساسید، ولی بیا این عکسای بهروزو بده ما دیگه! دیگه لازم نیست نگرانِ بهروز باشی که می‌ره به خوابِ بچه‌ها. لا یکلف نفسا الا وسعها…» به بهروز نگاه می‌کنم. مثلِ گربهٔ راه‌راهِ آلیس در سرزمینِ عجایب بالایِ کابینتِ آشپزخانهٔ آقای الف نشسته و دارد بهم هر هر می‌خندد…

خط شهید مرادی

خط شهید مرادی

بهروز می‌گوید: «ما اسلحه نداشتیم. همه منتظر بودن یکی زخمی بشه، اسلحه‌شو بردارن. می‌اومدیم از کویِ طالقانی مهمات روی کولمون می‌گذاشتیم پنج کیلومتر پیاده می‌رفتیم. ماشین‌ها نمی‌اومدن. می‌گفتن می‌زنندمون. از دوطرف، تانک‌ها می‌زدن. از طرفِ پادگان می‌زدن. از طرفِ انبارِ عمومی می‌زدن. شن داغ بود. می‌رفتیم روی زمین، زمین داغ بود. آب نداشتیم.

چمدان را برمی‌دارم و می‌زنم بیرون. سوارِ ماشین می‌شوم. به راننده می‌گویم: «می‌خوای بدونی تویِ این چمدون چیه؟»

یک برادرِ بسیجیِ عصبانی رد می‌شود. شیشه را پایین می‌کشم، داد می‌زنم: «برادر! قبل از این که بری ضدِ کارخونهٔ نستله شعار بدی، می‌خوای بدونی تویِ این چمدون چیه؟»

نگهبانِ دمِ در می‌پرسد: «تویِ چمدونت چیه؟» به نگهبان می‌گویم: «می‌خوای بدونی تویِ این چمدون چیه؟»

به مدیرِ کلِ چاپ و انتشاراتِ آموزش و پرورش می‌گویم: «می‌خوای بدونی تویِ این چمدون چیه؟»

به رئیسِ بنیادِ شهید می‌گویم: «می‌خوای بدونی تویِ این چمدون چیه؟»

به رئیسِ بنیادِ محوِ آثار می‌گویم: «می‌خوای بدونی تویِ این چمدون چیه؟ (یادته جلسه گذاشتی، به همهٔ مرئوسین گفتی برن دربارهٔ این بهروزه تحقیق کنن، همه‌شون اومدن سراغِ ما، ولی ما اومدیم راهمون ندادی؟)»

به شهرداریِ تهران که نهصد میلیون تومان به یک گروهِ تواشیح داده است، می‌گویم: «می‌خوای بدونی تویِ این چمدون چیه؟»

به رئیسِ بانکِ صادرات که سه هزار میلیارد تومان از پولش(!) گم شده است، می‌گویم: «می‌خوای بدونی تویِ این چمدون چیه؟»

به وزیرِ فرهنگ و ارشادِ اسلامی می‌گویم: «می‌خوای بدونی تویِ این چمدون چیه؟»

به رئیسِ سازمانِ تبلیغاتِ اسلامی می‌گویم: «می‌خوای بدونی تویِ این چمدون چیه؟»

دیگر باید به که بگویم؟

دو تا بلیط می‌گیرم؛ یکی برای خودم، یکی برای چمدان. کمک‌راننده می‌گوید: «جای کسیه؟» می‌گویم: «آره. جایِ روحِ یه شهیدِ سرگردون تو مملکتِ اسلامیه. با همیم.»

بخشی از سخنرانی شهید بهروز مرادی. مسجد جامع خرمشهر، سال ۶۷:

http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/10/behroozmoradi-khorramshahr1367.mp3

روایتی از خرمشهر. شهید بهروز مرادی. پخش شده در یکی از ویژه‌برنامه‌هایِ سیمای جمهوری اسلامی ایران:

19 دیدگاه برای این نوشته:

  1. احمد:
    2011-Oct-01 لطفا مدرک حرفهای اقای مرادی را بگذارید ببینمیم
  2. خانه کتاب اشا:
    2011-Oct-01 سلام. آقای احمد! بخش‌هایی که از قولِ «بهروز» نقل شده است، مربوط به نوشته‌ها و سخنرانی‌هایِ او است. از جمله آخرین صحبت‌هایِ او که متأسفانه هیچ‌گاه به صورتِ عمومی منتشر نشده است.
  3. سعیدصادقی:
    2011-Oct-02 («در هر وجب از این خاک،شهیدی به معراج رفته است.با وضو وارد شوید...» این تابلو را بر دروازه خرمشهر ،شهید بهروز مرادی نگاشته است.مرادی مردی از سلاله جوان مردان...و تا سالی که به شهادت رسید پای از جبهه ها بیرون نگذاشت. خانه شهید بهروز مرادی در خیابان نقدی کنار مسجد اصفهانیهاست. در این خانه سه شهید زیسته اند:بهروز مرادی،پدر و برادرش.-شهید سید مرتضی آوینی) دیدن بهروز کار سختی نیست.هرسال-دقیقاً هرسال-از روز یکم تا سوم خرداد(آزادی خرمشهر)حتماً و هفته آخر شهریور(هفته دفاع مقدس)معمولاً ؛هر شبکه تلویزیونی جمهوری اسلامی ایران (شبکه های مجوزدار ماهواره ای خودمون نه!)رو که دوست دارید و در حال پخش برنامه ای راجع به خرمشهره رو ببینید! بلا استثنا چندین و چند بار بهروز رو خواهید دید! در حال مصاحبه کردن-رد شدن از جلوی دوربین - خندیدن .هر سال در همین تاریخ های یاد شده--- 3روز+7روز=10روز----همه مسئولین ، همه کسانی که یادشون افتاده -ای وای سه خرداد نزدیکه ها!یه چیزی بسازیم بره روی آنتن-سه خرداد شده ها! یه مطلب کار کنیم درباره خرمشهر!سه خرداده ها!کنار این عکس نخلهای سوخته چی بزنیم؟-آزادی خرمشهره ها!با یکی مصاحبه کنیم؛ آرشیوهای صوتی -تصویری -مکتوب و مصاحبه های مربوط به خرمشهر رو می گردند و جبراً به یه اسم می رسند: بهروز مرادی. یه جور دیگه بگم: اگه به تاریخ جنگ علاقه مند باشی؛ و اگه بالاخص به اشغال و آزادی خرمشهر؛ چند جا هست که میتونی دنبال منبع بگردی.کتابخونه های جنگِ حوزه هنری-بنیاد شهید-حفظ آثار -سپاه و یکی دو جای مشابه . بگرد. درباره خرمشهر 30-40 عنوان کتاب هست. «دا» رو بزار کنار(هرچند «دا» هم به بهروز لینک مطلب و تصویر داده!). کتابهایی که جزوه های شعر هستند با ده تا شعر و 16 برگ و یه جاش مثلاً طرف اسم خرم و شهر رو آورده و داخل منابع جنگ شده رو هم حذف کن.(11عنوانت پرید!). کتابهایی که بیشتر گزارش رسمی عملیاتها و ناشرش ارگانهای نظامیند رو حذف کن(10 عنوان دیگه هم پرید!). کتابهای کودک لاغر مردنی رو هم حذف کن(رسیدیم به ته دیگ!) سرجمع کمتر از تعداد انگشتهای یک دست کتاب جدی درباره خرمشهر داریم.در همه اینها-همشون-به صورت مستقیم یا غیر مستقیم به اسم بهروز یا دست نوشته هاش یا عکسهاش ارجاع داده شده. (ایضاً در همه مستندهایی که درباره خرمشهر ساخته شده.) جالب این که اصل کار؛یعنی خود نوشته ها-عکسها- مصاحبه ها -خاطرات- نامه ها- نقاشی ها-شعارها-ابتکارات-رابطه ها - خاطرات خانواده اش و ... بقیه کارهای بهروز کامل منتشر نشده! ببینید: عناوینشون اینه: 1.یادداشتهای خرمشهر/شهید بهروز مرادی/دفتر ادبیات و هنر مقاومت/حوزه هنری/1370-39 صفحه-22یادداشت و 3نامه 2.داستان بهروز/بنیاد شهید/(داستانی است براساس خاطرات خرمشهر و از خاطرات بهروز هم استفاده شده با ایرادات فراوان) 3.در کوچه های خرمشهر/مریم شانکی/حوزه هنری/1377/که یک مصاحبه خانم شانکی با بهروز در پرشن هتل آبادان 4.رمان نخلهای بی سر/قاسمعلی فراست/صریر/1385 5.خرمشهر پایتخت جنگ و چند یادداشت و جزوه و مقاله پراکنده دیگه. حالا 8سال پیش از این یکی ازدانشجوهای دانشگاه هنر یک نمایشگاه کوچیک گذاشت.عکسهایی از شهید بهروز مرادی. که فهمیدیم همدانشگاهی ما بوده.چند نفر جمع شدیم و مجموعه ای درست شد به اسم «ستاد بزرگداشت شهدای دانشگاه هنر» -چه ها گذشت در این چند سال بماند. فقط نتیجه پی گیری چند تا دانشجو شد یک همایش کوچیک و یک کتاب به اسم «پی کوجا می گردی آمو؟»(کتابی که در چند ساله اخیر عزیزان دل از روی اون خوراک سوم خردادشون جور میشه با همون غلطهای املایی و تاریخی کتاب!مثلاً ما یک عکس پانوراما از محسن راستانی رو اشتباهاً به اسم بهروز چاپ کردیم.رسماَ چند ساله عکسه سند خورده به نام بهروز!) به جای عزیزان بنیاد شهید،عزیزان سپاه،عزیزان حفظ آثار،عزیزان وزرات علوم،عزیزان سازمان تبلیغات اسلامی و عزیزان دل ِجاهای دیگه که قلپ قلپ بودجه می گیرند برای حفظ آثار شهدا،بچه های دانشجو با پول توجیبیشون،با واکمن قرضیشون، با دفتر40برگ و خودکار بیک و خط واحد سوارشدنشون،با آرمانگرایی جوونیشون با یک سر زدن ساده به خانواده بهروز و باعلاقشون به بهروز اون کتابچه رو تبدیل کردن به این. کتاب«بهروز مرادی هشت سال پشت در بهشت»(آخه بهروز تو خرمشهر شهید نشد. هرچند همیشه از خرمشهر گفت و نوشت. می گفت خرمشهر قلب جنگ ما بود. بهروز روز 4خرداد؛یه روز بعد از 3 خرداد،بعد از سخنرانی اش تو مسجد جامع خرمشهر و داد زدنش سر مسئولین به خاطر کم کاریشون،شهید شد.بهروز همون روزی شهید شد، که حکم بازداشتش اومده بود!) 1.جمع آوری بیش از 2000قطعه عکس که بهروز در 40روز اشغال خرمشهر و بعد از اون تا پایان جنگ از خرمشهر و آثار جنایات عراقیها گرفته. 2.جمع آوری و ثبت 25 خاطره-44 نامه -25 مصاحبه با دوستان و صدها سند از شهید مرادی و آماده سازی آنها در قالب کتابی رحلی 440صفحه ای!(چون حجم کار کم بوده از دید عزیزان دل دور مونده وگرنه...) 3.پیاده سازی نوارهای آنالوگ مصاحبه ها و خاطره گوئیهای بهروز به فرمت دیجیتال. و.... سه چهار سالی هست که در به در یه ناشر چشم و دل پاکیم که کار رو چاپ کنه ولی حکایت همون روح و چمدونه. ما هنوزم بودجه نداریم؛ولی جواب سلام خانواده بهروز رو میدیم.ما هنوز هم بودجه نداریم؛ ولی روز تولد بهروز که میشه،همه بچه ها یادشون می افته و به هم زنگی،پیامکی می زنن و تولد بهروز رو تبریک می گن. ما سردار فلانی-که بهروز صد دفعه اسمشو تو خاطراتش برده و شجاعتشو زمان جنگ ستوده -نیستیم؛ ولی تاریخ شهادت بهروز رو عمداً فراموش هم نمی کنیم. هنوز بودجه نداریم،ولی عکس بهروز به دیوار خونهء هممون هست. بودجه نداریم،ولی وقتی با عکسش چشم تو چشم میشیم و اشکمون درمیاد،شب میاد به خوابمون!البته بهش می گیم که ما بودجه نداریم، ولی بازم دست از سر کچل ما برنمی داره!سعی می کنیم فراموشش کنیم(همونجور که دوشتای مشهورش سعی می کنند)ولی خواهرزادش رو همسایه ما می کنه.سعی می کنیم فراموشش کنیم، ولی داداشش میاد دیدنمون.سعی می کنیم فراموشش کنیم،ولی عکسشو توی یه مجله می بینیم،خوابشو،صداشو،گریه هاشو،خنده هاشو.سعی می کنیم فراموشش کنیم، ولی یاد ضجه های عصبی رسول ملاقلی پور می افتیم ،وقتی فیلم آخرین سخنرانی بهروز و دید و حالش بد شد.وقتی صدای مصاحبه سیاوش زرین آبادی رو یادمون میاد که گریه افتاد و گریه هاش از روی نوار پاک شد. وقتی شعر حمیدسبزواری رو می خونیم ونامه سپیده کاشانی.وقتی عکس نخلهای سوخته سربریده رو می بینیم.وقتی بهروز وسط خرمشهر اشغال شده، وسط خون،وسط جنگ با دست خالی ؛با لب تشنه،گوشه یه خرابه روی خاک، نشسته و نوشته تا به قول خودش «سندی بمونه برای جوونای 20سال دیگه».جوونی مثل برادرزاده اش-که اسمش بهروزه- که متن چک پرینت کتاب رو یکشبه با ولع تا صبح بخونه.(عموش رو دوست داره.زمان سربازی،یه افسره وقتی فهمیده برادرزاده بهروزه، با انتقالیش موافقت کرده).وقتی... ول کن احمد آقا!مدرک می خوای چیکار...
  4. موسی:
    2011-Oct-02 بسم الله. سلام. سعید صادقی که من می‌شناختم تند بود اما تلخ نبود. این یک دو سال اخیر تلخ شده ای برادر. مثل همین مهملاتی که اینجا نوشته ای : دشمن کثیف بعثی، پاناگونا، نستله ... همه بچه‌هایی که می‌شناختم از کنار مسجد جامع تا دهکده ولی عصر تا بچسبی پشت کانال ماهی بدهکار بودند؛ به آرمان‌شان، به امام‌شان، به مردم. ما طلبکار کسی نبودیم؛ هر چند بعد هشت سال هنوز با کتانی چینی بودیم و هنوز آن قدر سهمیه خمپاره نداشتیم که از شرفمان و جان بچه‌های مردم دفاع کنیم. ما مأمور به تکلیف بودیم و بهروز و بهروزها را هم برای همین دادیم، عکس‌هاش که سهل است. برادر سعید به جای ردیف کردن این مهملات برای این جوان‌های جنگ‌ندیده عکست را بگیر و اگر کسی منتشر نکرد بگزار تا تاریخ متشر کند. بهروز عکاس خرمشهر بود و به تکلیفش عمل کرد، تو اما چند فریم از فتنه و بحرین عکس به تاریخ تحویل داده‌ای؟
  5. خانه کتاب اشا:
    2011-Oct-02 موسیِ عزیز! اشا معتقد است همان‌قدر که عکاسی کردن «وظیفه» است، گفتنِ حقایق هم وظیفه است. این نوشته برایِ گفتنِ حقیقت تلاش کرده است و خواسته تا مظلومیتی را ثبت کند. از نظرِ اشا، این نوشته همان کاری را کرده که شاتر در دوربین می‌کند. از اعلام دیدگاه‌تان متشکریم
  6. سعید صادقی:
    2011-Oct-02 سلام.جناب موسی ظاهرا یک اشتباه لپی کوچیک کردی آقاجان. من سعید صادقی متولد 58 هستم.گرافیست.سعید صادقی که شما داری بهش فحش میدی، سال 58 داشت تو خرمشهر عکاسی می کرد. آره پدرجان. مهملات بنده مال کسیه که جنگ رو ندیده .چند تا عکس از یه شهید دستشه ، کارش به در حوزه گرافیکه ،فیلم جنگی خارجی هم زیاد می بینه (و فکر می کنه خاطرات بهروز مرادی خیلی عجیب و غریب تر از اونهاست)و زورش نمی رسه بودجه بگیره از حضرات چاپش کنه. 8ساله حرص میخوره افتاده به مهمل بافی. البته نظر بنده هم همینه، همه چیزو به باد دادیم،شهیدامون هم روش! (فقط یه نکته :تا جایی که من می دونم، آقای سعید صادقی عکاس جنگ ،که خیلی با انرژی و شور و حال ازش طلبکاری می کنید،بنده خدا تو زمان شلوغ پلوغی های فتنه داشت جلوی دانشگاه تهران عکس می گرفت،عزیزان دل گرفتند بردن، تا یک هفته اوین در حال کتک خوردن بود.شما ظاهرا خیلی وقته با ایشون ارتباط ندارید؟ حالا این که وظیفه اش چی بوده و چی هست و چرا درست به وظیف هاش عمل نکرده و به شما گزارش کار نداده، والا من بی تقصیرم. این مطلب رو هم توی سایت خودم من باب درد دل نوشته بودم، دوستان اشا منتقلش کردن اینجا. شما خودتو ناراحت نکن . بنده به شخصه غلط کنم طلبکاری از عزیزان دل داشته باشم .فقط سوال من اینه که چرا این آمریکایی های بی ادب، ذره ذره جنگ و تجاوز و کثافت کاری 60 سال پیششون رو گنده می کنند می کنند تو حلق جوونای ما،بعد ما گنده ترین اسناد جنگمون رو زور می زنیم چاپ کنیم، زورمون نمی رسه به شما هم بدهکار می شیم وشما سریع حرف از وظیفه و اینا می زنی؟ شهدا به وظیفه عمل کردند درست. سازمانی که بودجه میلیاری میگیره از بیت المال ما،نباید یک هزارمش رو صرف معرفی درست شهداش بکنه ؟( می دونید بنیاد حفظ آثار وقتی ازشون کمک خواستیم چی گفت؟ فرمودند شما بیخود کردید اسناد یک شهید رو نگه داشتید . بیارید تحویل بدید!)ظاهرا شما از بچه های زمان جنگید؟یا الان جایی مدیر هستید؟یا نکنه از عزیزان دل باشید؟اگر از بچه های جنگید، شماها برای آرمانتون رفتید و احساس طلبکاری نداری، جوونی که هیچ آرمانی بهش نشون نمی دیم نباید یه ذره طلبکار باشه؟ در حد یه کتاب؟ الان به جوون بیست ساله بگم برو بحرین برای چی بجنگ؟ بگم برو اخراجیهای یک و دو سه ببین عبرت بگیر آرمان پیدا کن؟چند تا فیلم درباره جنگ داریم؟میدونید تعداد فیلم و بازیهایی که یهودیها و آمریکائیها درباره همون عملیات زپرتی ساحل نرماندی ساختند سالی چند تاست؟ باور می کنید هر سال بیشتر از 40-50 تا عنوانه؟ غیرت و تعصب شما قابل تحسین، ولی تو رو خدا این شور و غیرت و تعصب رو منتقل کنید به عزیزان مدیر. ما گردنمون از مو هم باریکتره! ممنون از نظرتون
  7. فرهاد:
    2011-Oct-02 حرف حق آقای صادقی پشت این تند حرف زدنشون گیر کرده... میشد آرام و بی عصبانیت هم از حقیقت حرف زد. مردم با عصبانیها دوستی نمیکنند
  8. ليلا سادات باقري:
    2011-Oct-02 اوه! چه‌قدر حرف دارم آقاي صادقي! چه‌قدر حرف دارم. آن روز مثل خيلي از روزهاي ديگه كه خيلي هم لعنتي هستند! داشتم مطلبي مي‌نوشتم و مثل هميشه از جنگ چون من مسئول يك صفحه‌ي دفاع مقدسي در يك نشريه‌ي وزين هستم! در حين كار به گودر هم سر زدم كه عكسي رو ديدم كه خط بهروز بود در خرم‌شهر، شيرش كردم و زيرش كامنت گذاشتم كه؛ نوشتم خط بهروزه! و فقط همينو نوشتم چون خسته شدم از بس از بهروز توضيح دادم، نوشتم، حرف زدم و هيچ‌كسي نشنيد، نخواند و نفهميد! آقاي مطهري تو جي‌تاك خواستند كه مطمئن بشند كه مطمئنم كه خط بهروزه تا در كنار اين مطلب‌تون كار بشه، بعد لينك اين مطلب رو دادن؛ آقاي صادقي! من تمام اين خطوط را در حالي خواندم كه به پهناي صورت اشك ريختم چون مي‌فهمم حال كسي را كه از بهروز مرادي بگويد و در اين مزخرف‌آباد ما! كسي پيدا نشود كه بفهمد چه مي‌گويد يعني چه! آقاي صادقي! ما در دو سال پيش ويژه‌نامه‌اي در آورديم براي "خرم‌شهر" كه نگذاشتند كه در بيايد چون حرف‌هاي ما از جنس حرف‌هاي بهروز بود، چون ما در مقابل كارشكني‌ها در مورد خرم‌شهر (و خيلي جاهي ديگر) نمي‌توانيم كور و كر باشيم! من در آن ويژه‌نامه كه به شكل مجله بود گزارش مفصل چالشي‌اي داشتم كه پرداخته بودم به چرايي عدم تجديد چاپ "يادداشت‌هاي خرم‌شهر" بهروز كه درست مثل حرف‌هاي بهروز به مذاق آقايان خوش نيامد اما لطف كردند و دستور بازداشت‌مان را صادر نكردند مثل بهروز! به خدا قسم وقتي اين مطلب شما را خواندم اميدوار شدم كه عاقبت روزي خواهد رسيد كه آن نوار و فيلم سخن‌راني بيرون بيايد و بهروز از مهجوريت دربيايد گر چه بهروز بعد از اين بيست و سه سال ديگر نيازي به ديده شدن ندارد اما ... دل‌م پر است و بهروز غريبت‌تر از اين حرف‌ها! و خدا مي‌داند كه چه حال خوشي دارم كه نوشته‌اي مثل اين را مي‌خوانم و مي‌توانم ساعت‌ها براي تنهايي روح يك شهيد اشك بريزم! ... سپاس‌گزارم!
  9. سعید صادقی:
    2011-Oct-02 سلام.آقای فرهاد! تند کجا بود؟ما اگه به اندازه یه چیپس فلفلی تندی داشتیم ،مطمئنم وضع دین و دنیا و اخلاق و بقیه چیزهامون خیلی بهتر بود. این حرفها بعد از چند سال سرباز کرده اینجا!حرف من هم نیست فقط .شاید بازتابی از غصه های همه بچه هاست. تلخیشو به خودتون نگیرید. بزارید به حساب درددل یک دوست با دوستهایی که نمی شناسدشون. راستش رو بخواید،داخل آپارتمانمون چاه نبود که سر بکنم داخلش و داد بزنم! این صفحه شد محرم دل...
  10. سعید صادقی:
    2011-Oct-02 دیوارنوشت معروف جمله معروفی که عراقیها رو دیوارهای خرمشهر نوشته بودند،به یاد دارید؟«جئنا لنبقی» یعنی آمده ایم که بمانیم. شاید خیلی ها تفسیرهای گوناگونی از این جمله داشته باشند؛ شاید خیلی ها هم تا امروز که این کلمه ها را می خوانند، ندانند عراقی ها چنین جمله جسورانه ای را روی دیوارهای خرمشهر نوشته بودند.اما هرچه هست،این جمله یک سند تاریخی است و پاسخی که به این جمله داده شد بسیار تاریخی تر و با اراده تر از آنی بود که نوشته شده بود. وقتی نیروهای ایرانی وارد خاک خرمشهر می شوند، یک فرمانده جوان خرمشهری به نام بهروز مرادی،با دیدن این دیوارنوشته فوراً دستور می دهد برای حفظ این جمله یک پست نگهبانی بگذارند. او نگران بود که مبادا درآن گیر و دار و هیجان ناشی از آزادی خرمشهر کسانی بیایند و بدون این که به ارزش سندی و تاریخی این جمله آگاهی داشته باشند،شعارهای دیگری روی آن بنویسند و این سند را از بین ببرند. بهروز مرادی در آن شرایط حساس و دشوار ارزش این دیوارنوشته را می دانست و دوست داشت در آینده با سند و مدرک درباره جنگ حرف بزند و دیگران را با ارائه این اسناد از آنچه در میدان جنگ گذشته است آگاه کند. با تدبیر او این دیوار نوشته ماند و عکس های زیادی از آن در آرشیو عکاسان جنگ باقی مانده است . هر روز که می گذرد ارزش این سند بیشتر روشن خواهد شد. هوشمندی این معلم خرمشهری در حفظ این جمله خلاصه نمی شود. او چند روز پس از آزادی خرمشهر، تابلویی در آستانه ورودی خرمشهر نصب می کند و روی آن می نویسد:خرمشهر،جمعیت 36میلیون نفر. او با نوشتن این جمله تعریف دیگری در برابر شعار عراقی ها قرار می دهد. شاید اگر جمله بهروز مرادی را سرآغاز دیگری برای ادبیات پایداری مان قلمداد کنیم بیراه نرفته ایم. او با این زبان به دنیا و حتی به خودمان فهماند که این جنگ، جنگ اراضی و رودخانه های مرزی نیست. جنگ تفکری است علیه آرمان های مردم ایران و حساب تفکر و اندیشه از شعار و هیاهو جداست. او می گوید : آزادی خرمشهر بیش از آن که آزادی یک بندر باشد،نمایشی زیبا از وحدت ملی یک ملت است؛ وحدتی که می تواند به همه مشکلات این مردم غلبه کند و راه های یکی زندگی شریف و سربلند را پیش پای شان بگستراند. در دوران هشت ساله ما از این گونه ظرافت های ادبی و شیوه های خلاقانه کم نیست. وحدت ملی یک نیاز دائمی و قطعی هر جامعه ای است که در شرایط دشوار و روزهای بحرانی ضرورت آن بیشتر احساس می شود. در دوران جنگ یک بسیج جهانی برای از پا درآوردن مردم ایران صورت گرفت که شاید این همه سرمایه گذاری برای نابودی یک ملت سابقه نداشته است.دریای امکاناتی که برای بعثی های عراق فراهم شد برای اضمحلال منطقه ای مانند خاورمیانه کافی بود. گرچه ما برای استقلال خود و روی آوردن به آزادی حقیقی هزینه های سنگینی پرداختیم که جز در سایه وحدت ملی امکان به دست آمدن آن وجودنداشت. حرف ما این است: امروز وقتی بیشتر دهان های سیاسی باز می شود،بیش از آنکه بخواهد چتر وحدت ملی را گسترده تر کند،به کوچک شدن آن کمک می کند. اما رزمنده جوانی مانند بهروز مرادی بیست سال پیش تعریف ادیبانه ای از وحدت ملی می دهد که شاید لازم باشد بسیاری از صاحبان این دهان های کوچک برای درک آن تعریف،روزی چند صفحه مشق کنند. گزیده سرمقاله های هفته نامه کمان/مرتضی سرهنگی/1382/نشر سوره مهر

ارسال سریع نظر | مشاهده‌ 9 نظر دیگر

]]>
http://asha.ir/archives/6651/feed 19 سعید صادقی: آقای الف -دوست بهروز- صاحبِ انتشاراتی که سه سال است قرار است کتابِ بهروز را چاپ کند و هنوز نتوانسته می‌گوید: «ارشاد گفته هر جا بهروز گفته «عراقی» باید به جاش بنویسید: «دشمنِ کثیفِ بعثی»». وزارتِ اطلاعات پیله کرده و می‌گوید سه چهارمِ کتاب را باید حذف کنید، مصلحت نیست. بهروز می‌گوید: «هی آقا، ای آقا، حالا تا ببینیم مصلحت چیست، مصلحت نیست، مصلحت نیست… تا کی دیگه؟ ده سال گذشت. اگر نکنید، خائنید. این لباسم، این هیکلم، چهار تا تیکه استخوان، می‌ریم می‌نویسیم به بقیه. ولی اگر این کار رو نکنید خائنید. اگر انجام ندهید خائنید به خون همهٔ شهدا.» من می‌گویم: «کلاً الآن ما با با عراقی‌ها دوست و برادریم. هشت سال داشتیم با کشورِ پاناگولا می‌جنگیدیم. پاناگولائی‌ها را زنانِ هویزه می‌شناسند. برای پاناگولائی‌ها دختربچه‌هایِ شیمیایی شدهٔ سردشتی ترانه ساختند. گلولهٔ آر.پی.جیِ یک پاناگولایی کلهٔ همت را پراند. جسدِ باکری پیشِ پاناگولائی‌ها جا ماند. دل و رودهٔ برادرِ من توی کوه‌های پاناگولا روی زمین ریخت…» به جسدِ سوختهٔ بهروز نگاه می‌کنم که به سقفِ آشپزخانه چسبیده. به میوه‌های رویِ میز نگاه می‌کنم: گردو، انجیر، انگور، کُنار، کُنار، کُنار… (کنار مالِ جنوبی‌هاس. حتماً توی سوپرِ سرِ محله‌شان دیده و به یادِ وطن خریده. این‌جا بالاشهرِ تهرونه. همه چیز پیدا می‌شه.) آقای الف می‌پرسد: «چای یا نسکافه؟» می‌گویم: «اگه نستلهٔ صهیونیستی داری، نسکافه! وگرنه همون چایِ ناپلئونیِ فراماسونری.» بهروز می‌گوید: «یه بار داشتیم تو منطقه می‌رفتیم. دیدیم بویِ چایی میاد. بو کشیدیم، جاشو پیدا کرده بودیم. بچه‌ها توی دیگ چای بار گذاشته بودند! چقدر چسبید.» آقای الف می‌گوید: «دوباره با «حوزه هنری» صحبت کردم. می‌گن دیگه هیچ کارِ تاریخی رو چاپ نمی‌کنیم. سری که درد نمی‌کنه… حتی کتابِ خاطرات رفسنجانی هم معلق مونده. گفتن برای بخش‌هایی که از امام و خودش خاطرهٔ دو نفره تعریف کرده باید شاهد بیاره!» می‌گوید: «با مسئولِ جدیدِ چاپ و انتشاراتش جلسه داشتم، به یارو گفتم قیافه‌تون به نظرم آشناست! من شما رو جایی ندیدم؟ گفت نه. از منشی‌ش پرسیدم، گفت: «آره بابا. ایشون مسئولِ غرفهٔ «حوزه هنری» بودن تویِ نمایشگاهِ کتاب. چون فروشِ این چهار ماهِ غرفه خوب بوده، ریاستِ جدیدِ حوزه ایشون رو کردن مسئولِ کلِ قسمتِ چاپ و انتشارات.»» آقای الف می‌گوید: «طرف خیلی اصرار داشت این بهروز رو بیار خودم چاپش می‌کنم. فقط باید هرچی هست و نیست رو بدین به ما. کتباً واگذار کنید و برید پیِ کارتون. خودمون می‌نویسیم، خودمون ویراستاری و صفحه‌آرایی [...] وزارتِ اطلاعات پیله کرده و می‌گوید سه چهارمِ کتاب را باید حذف کنید، مصلحت نیست. بهروز می‌گوید: «هی آقا، ای آقا، حالا تا ببینیم مصلحت [...]
دو تخم مرغ در مه http://asha.ir/archives/6429 http://asha.ir/archives/6429#comments Thu, 15 Sep 2011 09:04:46 +0000 حسین مصطفی‌پور http://asha.ir/?p=6429

فمنیست، فیلسوف، عارف، شخصی فقیر، انسانی غرب‌زده و به‌طورِ کل آدم‌هایی با عقاید و ادبیاتِ مختلف را هنگام خریدِ دو تخمِ مرغ از یک فروشگاه تصور کنید. به این آدم‌ها بحران‌ها، جریان‌ها، فضای سیاسی، دغدغه‌ها و سطحِ سوادشان را هم بیفزایید و توجه داشته باشید که این آدم‌ها شخصیت‌های فیلمِ سینمایی هستند.

این شرایط بدونِ نگاهِ آمیخته به طنز هم، به خودیِ خود فضایی طنزآلود ایجاد می‌کند. خب، حالا اگر قرار باشد شرایطِ مذکور و سوژه‌هایش را یک‌جا به طنزپردازی نکته‌سنج تحویل بدهیم، فکر می‌کنید چه اتفاقی می‌افتد و نتیجه چه می‌شود؟ بسیار ساده است؛ می‌شود کتابِ دو تخم مرغ در مه.

شهرام شکیبا می‌گوید که به مناسبتِ بیست و هفتمین جشنوارهٔ فیلمِ فجر، برای ویژه‌نامهٔ روزنامهٔ خبرمطالبی با عنوان «نگرهٔ مؤلف» نوشته بوده است که

شهرام شکیبا

از متن کتاب:

همه ساکت می‌شوند. حالا فرمانده و حاجی و سید جواد پشت به پشت ایستاده‌اند و دیالوگ‌های آرمان‌گرایانه می‌گویند و دوربین هم دورشان می‌چرخد، البته هم اطرافیانِ آن‌ها ثابتند هم جماعت در سینما، ولی دوربین به هر حال می‌چرخد. فرمانده: شما ایرانی هستید، لذا شرمنده شوید. حاج آقا: از آتشِ جهنم نمی‌خواهد بهراسید! لااقل از عراقی‌ها می‌خواهد بهراسید! سید جواد هاشمی: آره، این کارا درست نیست، مطرب‌بازی بده، من یه عمری توی فیلم‌های جنگی شهید شدم. همه رقمه‌شو دیدم. این رقم‌شو ندیدم. ای سیگار بر سرتون. در این لحظه هجده هزار نخ سیگارِ وینستون می‌ریزد روی سر جماعت. ناگهان شیپورِ ورودِ فرمانده به پادگان نواخته می‌شود. همه حیران هستند ایرانی و عراقی و کارگردان و غیره.

دوستانش در انتشاراتِ نیستان آن‌ها را در کتابی به نام دو تخم مرغ در مه فراهم آورده‌اند.

ایشان در حالی که  اندازهٔ دقیقِ طول، عرض، وزن، نوعِ کاغذ، جلد و شیوهٔ صحافیِ کتاب را ذکر کرده‌اند، ظاهراً در همان حال نفرموده‌اند که این کتاب همین امسال منتشر شده است. البته گویا دوستان‌شان در شناسنامهٔ کتاب  به این مهم اشاره کرده‌اند.

زنده‌یاد عمران صلاحی در قسمتی از مقاله‌ای با عنوانِ «طنز چیست؟» گفته است: «طنز،شکلِ تکامل یافتهٔ هجو است و فکاهه شکلِ تکامل یافتهٔ هزل. آنچه این دو را به هم پیوند می‌دهد، عنصرِ خنده است. با این تفاوت که خندهٔ طنز به خاطرِ انتقاد است و خندهٔ فکاهه به خاطر شوخی… خندهٔ طنز نیش‌خند است و خندهٔ فکاهه نوش‌خند…» طبقِ این تعاریف کتابِ دو تخم مرغ در مه حاویِ دوازده نیش‌خند در حوزهٔ سینما است.

نویسنده در تمامِ این مطالب یک اثر، مجموعه آثار، نگاه و سبک یا نوعِ دیالوگ‌نویسیِ کارگردانی را با موضوعِ یک‌سانِ خریدِ دو تخمِ مرغ از مغازه، دستمایهٔ کار خود قرار داده و شیوهٔ سینماگرانِ منتخبش را به چالشی طنزآلود کشیده است، به جز دو مطلب که یکی به وجهِ غالبِ آثارِ سینمایی در ادوارِ معاونت‌های سینمایی پرداخته است و دیگری نقدِ نوعی نگاه که مربوط به طیفی سطحی‌نگر است.

قالبِ او در این مطالب فیلم‌نامه است که البته همین موضوع هم با توجه به موضوع و کارگردان به سمت و سویِ طنز سوق پیدا کرده است.

شیوه ای که او برای  نوشتنِ طنز استفاده کرده است تلفیقی از اغراق و تقلیدِ تمسخرآمیز است؛ این سان که سبک یا نوعِ نگاهِ یک کارگردان را با لحنی تمسخرآمیز و اغراق در اجرا تقلید کرده است. او از تمامِ جزئیات مثلِ میزانسن‌ها، دکوپاژها، نورپردازی‌ها، فیلم‌برداری‌ها، گریم‌ها و… بهرهٔ لازم را برده است و در موردِ هیچ کارگردانی نکته‌ای را که بشود به آن پرداخت از قلم نینداخته است تا بتواند فضای آثارِ مدِ نظرش را طنازانه بازسازی کند.

فمنیسمِ آثارِ تهمینه میلانی، فقر در آثار مجید مجیدی، نثرِ خاصِ بیضایی، ریتمِ کندِ زندگی در آثارِ کیارستمی و سیرِ تحولیِ آثارِ مخملباف تعدادی از مواردِ موردِ استفادهٔ نویسنده در این کتاب است.

مؤلف در مقدمهٔ کتاب آثاری را که برای نوشتنِ هر مطلب به آن‌ها نظر داشته است آورده و از ناملایماتی که به خاطرِ نوشتنِ بعضی از این مطالب متحمل شده است، سخن گفته است که خواندنش خالی از لطف نیست.

بخشی از متن کتاب را دانلود کنید / بشنوید:

http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/09/2tokhme-morgh-dar-meh.mp3

شناسنامه کتاب
عنوان دو تخم مرغ در مه
نویسنده شهرام شکیبا
تصویرگر -
مترجم -
ویراستار -
ناشر نیستان
گروه مخاطبان علاقه‌مندان به طنز
جنسیت مخاطبان فرقی ندارد
تعداد صفحات 96 صفحهٔ رقعی
نوبت چاپ اول - 1390
شمارگان 2200 نسخه
قیمت 2300 تومان
شابک 9643376141
مزه شناسی
طبق طبع اهالی خانه کتاب اشا این کتاب مزه "دراژه شکلاتی" می دهد. نوش جان!
سایر مزه‌ها: زیتون شور، قورمه سبزی، آبگوشت، دراژه شکلاتی، شیر مادر، کاسنی

ارسال سریع نظر

]]>
http://asha.ir/archives/6429/feed 0 فمنیست، فیلسوف، عارف، شخصی فقیر، انسانی غرب‌زده و به‌طورِ کل آدم‌هایی با عقاید و ادبیاتِ مختلف را هنگام خریدِ دو تخمِ مرغ از یک فروشگاه تصور کنید. به این آدم‌ها بحران‌ها، جریان‌ها، فضای سیاسی، دغدغه‌ها و سطحِ سوادشان را هم بیفزایید و توجه داشته باشید که این آدم‌ها شخصیت‌های فیلمِ سینمایی هستند. این شرایط بدونِ نگاهِ آمیخته به طنز هم، به خودیِ خود فضایی طنزآلود ایجاد می‌کند. خب، حالا اگر قرار باشد شرایطِ مذکور و سوژه‌هایش را یک‌جا به طنزپردازی نکته‌سنج تحویل بدهیم، فکر می‌کنید چه اتفاقی می‌افتد و نتیجه چه می‌شود؟ بسیار ساده است؛ می‌شود کتابِ دو تخم مرغ در مه. شهرام شکیبا می‌گوید که به مناسبتِ بیست و هفتمین جشنوارهٔ فیلمِ فجر، برای ویژه‌نامهٔ روزنامهٔ خبرمطالبی با عنوان «نگرهٔ مؤلف» نوشته بوده است که از متن کتاب: همه ساکت می‌شوند. حالا فرمانده و حاجی و سید جواد پشت به پشت ایستاده‌اند و دیالوگ‌های آرمان‌گرایانه می‌گویند و دوربین هم دورشان می‌چرخد، البته هم اطرافیانِ آن‌ها ثابتند هم جماعت در سینما، ولی دوربین به هر حال می‌چرخد. فرمانده: شما ایرانی هستید، لذا شرمنده شوید. حاج آقا: از آتشِ جهنم نمی‌خواهد بهراسید! لااقل از عراقی‌ها می‌خواهد بهراسید! سید جواد هاشمی: آره، این کارا درست نیست، مطرب‌بازی بده، من یه عمری توی فیلم‌های جنگی شهید شدم. همه رقمه‌شو دیدم. این رقم‌شو ندیدم. ای سیگار بر سرتون. در این لحظه هجده هزار نخ سیگارِ وینستون می‌ریزد روی سر جماعت. ناگهان شیپورِ ورودِ فرمانده به پادگان نواخته می‌شود. همه حیران هستند ایرانی و عراقی و کارگردان و غیره. دوستانش در انتشاراتِ نیستان آن‌ها را در کتابی به نام دو تخم مرغ در مه فراهم آورده‌اند. ایشان در حالی که  اندازهٔ دقیقِ طول، عرض، وزن، نوعِ کاغذ، جلد و شیوهٔ صحافیِ کتاب را ذکر کرده‌اند، ظاهراً در همان حال نفرموده‌اند که این کتاب همین امسال منتشر شده است. البته گویا دوستان‌شان در شناسنامهٔ کتاب  به این مهم اشاره کرده‌اند. زنده‌یاد عمران صلاحی در قسمتی از مقاله‌ای با عنوانِ «طنز چیست؟» گفته است: «طنز،شکلِ تکامل یافتهٔ هجو است و فکاهه شکلِ تکامل یافتهٔ هزل. آنچه این دو را به هم پیوند می‌دهد، عنصرِ خنده است. با این تفاوت که خندهٔ طنز به خاطرِ انتقاد است و خندهٔ فکاهه به خاطر شوخی… خندهٔ طنز نیش‌خند است و خندهٔ فکاهه نوش‌خند…» طبقِ این تعاریف کتابِ دو تخم مرغ در مه حاویِ دوازده نیش‌خند در حوزهٔ سینما است. نویسنده در تمامِ این مطالب یک اثر، مجموعه آثار، نگاه و سبک یا نوعِ دیالوگ‌نویسیِ کارگردانی را [...] فمنیسمِ آثارِ تهمینه میلانی، فقر در آثار مجید مجیدی، نثرِ خاصِ بیضایی، ریتمِ کندِ زندگی در آثارِ کیارستمی و سیرِ تحولیِ آثارِ مخملباف
اسطوره‌های صهیونیستی سینما http://asha.ir/archives/6223 http://asha.ir/archives/6223#comments Tue, 30 Aug 2011 15:04:49 +0000 سارا صفالو http://asha.ir/?p=6223

اگر از آدم‌هایی نیستید که به شعارِ «هنر برای هنر» اعتقادِ راسخ دارند و معتقدید که رسانه به هر حال «رسانه» است و قرار است به اصطلاحِ عوام بالأخره پیامِ آموزنده‌ای، حرفی و چیزی به مخاطب برساند و بدتان هم نمی‌آید به پشتِ صحنهٔ تمامِ چیزهایی که از کودکی تا به حال دیده‌اید و می‌بینید، سرک بکشید و خودتان همان پیام‌های آموزندهٔ زندگی‌تان را در مسیرِ انسان شدن دوره کنید، بد نیست نگاهی به اسطوره‌های صهیونیستی سینمابیندازید. البته اگر تحملش را دارید و ظرفیت‌تان یک کم بالاست و عادت دارید به جای خشم، مدام نفسِ عمیق بکشید. چرا؟ چون این کتاب خیلی بیش‌تر از عنوان و ادعای ناشرش به تمامِ آنچه عادت کرده‌ایم سرک می‌کشد و به قولِ اهلش اصلِ جنسِ چیزی را که مدت‌هاست نشان‌مان داده‌اند، نشان‌مان می‌دهد. آن هم نه تنها در سینما، بلکه در تمام آنچه نامِ رسانه‌های پر مخاطب را یدک می‌کشند. مثل تلویزیون و کتاب و…

 از متن کتاب:

سبکِ زندگی و رفتار و افکار در سریالِ جواهری در قصر به مانندِ مکتبِ بودایی هیچ خطری برای سرانِ قدرتِ سالارِ جهانی ندارد و حتی فرمان‌برداریِ وفادارانهٔ یانگوم به نظامِ ظالمانهٔ حکومتی، در مسیرِ خواسته‌های آنان برای تربیتِ شهروندانِ جهانی است. دراین سریال بدونِ حضورِ خدا، یانگوم به تنهایی و با تکیه بر قوایِ بشریِ خود، عزم جزم کرد و به مقامِ والایِ پزشکِ مخصوصِ عالی‌جناب رسید. همین اسوهٔ بی‌خدا، موردِ پسندِ رسانه‌های مسلطِ جهان است. الگویی بدونِ هیچ خدایِ حقیقی و بدونِ حضورِ پیامبری و بدونِ داشتنِ محتوایی غنی، در مقابلِ نظام‌های ناعادلانهٔ اجتماعی که در زندگی موفق و خیرخواه است و فداکار و نوع‌دوست نیز می‌باشد. دقیقاً همان معنویت و عرفان و سلوکِ سکولار و عرفی شده و بدون حضورِ عواملِ حیاتی، پروژه‌ای که در تقابل با اسلامِ پیش‌رو، بسیار ظریف و بدون ایجادِ حساسیت عمل خواهد کرد. این نوع زندگی نه درتقابل با نظامِ امپریالیستی که در راستای آن است. متأسفانه این سریال بدونِ هیچ نقدِ محتوایی با دو نوبت پخش در تلویزیونِ ایران نمایش داده شد.

■ ■ ■

در توضیحِ ناشر بر کتاب می‌خوانیم: «اسطوره‌های صهیونیستی در سینما عنوانِ اثری است که سعی در شناساییِ همهٔ نشانه‌ها و نمادهایی دارد که سینمای غرب با وام گرفتن از معتقدات، باورها، تعصب‌ها، اهداف و خطِ مشیِ یهود و صهیونیسم آن‌ها را در آثارِ سینمایی به تصویر کشیده است.

میدان و میزانِ تأثیرگذاریِ سینما و رسانه‌های سمعی و بصریِ جمعی و به‌ویژه بیانِ غیرِ مستقیم اما نافذ آن این امکان را ایجاد کرده است تا دست اندرکارانِ وام‌دارِ سینمای غرب همهٔ همتِ خود را مصروفِ به خدمت گرفتنِ آن در جهتِ منافعِ یهودیتِ صهیونیستی کنند.»

اما حقیقت این است که قرار است در طول سفرمان با این کتاب بیش‌تر از این‌ها شگفت‌زده شویم. در این کتاب بعد از فصلِ اول که به دنیایِ اسطوره‌شناسی و تعریف و شناختِ مختصری از آن اختصاص دارد، مستقیماً واردِ بررسیِ رابطهٔ صهیونیسم و رسانه می‌شویم. حتی فرمول‌های نوشتنِ فیلم‌نامه‌هایی با این مضمون نیز دراین فصل ارائه می‌شود. حالا کتاب آن‌قدر زمینهٔ منطقی برای‌مان ساخته که ما را به فصلِ اصلی و هیجان‌انگیزش می‌برد؛ آشنایی با اسطوره‌های صهیونیسم و مثال‌های هیجان‌انگیز و آشنای کتاب.

این‌جاست که نه تنها دنیایِ هالیوود و فیلم‌های آخرالزمانیِ شناخته‌شده‌ای مثلِ ماتریکس و ارباب حلقه‌ها و… معرفی می‌شوند بلکه حدودِ صد و هشتاد و پنج عنوان اثر در حوزه‌های مختلف از کارتون‌های کودکی‌مان مثل هاچ زنبور عسل گرفته تا کتاب‌های پائولو کوئلیو و از ای کی یو سان تا یانگوم و حتی ریزه‌کاری‌های صهیون‌پرستانهٔ مصائبِ مسیح را با دقت و ظرافت به نقد می‌کشد و اسطوره‌های صهیونیستی-یهودی و حتی ریشهٔ برنامه‌سازانِ آن‌ها و بلایی را که قرار است سرمان بیاورند مستدل و دقیق و با نگاهی به تمامِ اسطوره‌های یهود اعم از اسطوره‌های قدیمی مثل ارضِ موعود و اتوپیِ صهیون تا شیطان‌پرستی و بودیسم و حتی ریشهٔ یوگا و معبد شائولین و هولوکاست را بازگو می‌کند و اتفاقاً در پایان هم متواضعانه مدعی است که: «بی‌گمان فیلم‌های یادشده در این کتاب دربرگیرندهٔ تمامِ آثارِ ارائه شده طیِ بیش از یک صد سال فعالیتِ سینمایی نیست، بلکه تنها بیان مصادیق و نمونه‌هایی است که امکانِ بررسی و تحلیلِ دقیق‌تر و دیگرگون را برای علاقه‌مندانِ مطالعاتِ فرهنگی فراهم می‌آورد.»

با این حال همین کتابِ پر از تواضع به قدرِ کافی میخکوب‌تان می‌کند و به خاطرِ همین است که گفتم یک ظرفیتِ بالا و یک نفسِ عمیق می‌خواهد. حتی اگر سعی کنید مثلِ نویسنده به خودتان بقبولانید که: «سینما طیفی پر تنوع از مخاطبان دارد که هر کدام به فراخورِ میزانِ دقت و عمل‌شان، برخی از این اسطوره‌سازی‌ها را درک می‌کنند و تأثیرِ لازم را می‌پذیرند. به‌طورِ قطع همهٔ مخاطبان، تمام محتوای فیلم‌ها را درک نمی‌کنند، اما تکرارِ بن‌مایه‌ها واساطیرِ صهیونیستی در فیلم‌های مختلف، باعثِ جا افتادنِ آن‌ها درناخودآگاهِ ضمیرِ آنان می‌گردد و نوعی هم‌سوییِ انفاسِ انسانی با برنامه‌های صهیونیسم را به وجود می‌آورد و مقاومتِ مخاطبان را کم می‌کند. علاوه بر آن، قوتِ اسطوره‌پردازی‌های سینمایی و هنری، باعثِ قوتِ قلب و افزایشِ انگیزهٔ همراهانِ صهیون نیز خواهد بود.»

بخشی از متن کتاب را دانلود کنید / بشنوید:

http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/08/ostoore-cinama.mp3

توضیح سردبیر:

موضوعِ کتابی که خانمِ صفالو معرفی کرده است، در نگاهِ اول موضوعی مرموز و شگفت‌آور است. نظیرِ محتوایِ این کتاب را قریبِ ۹ سالِ قبل، به صورتِ جزوه‌ای ۲۰۰-۳۰۰ صفحه‌ای خوانده‌ام و می‌دانم شیوهٔ استدلال و ادعایِ کتابِ اسطوره‌های صهیونیستی سینما چه و چگونه است. من هم دربارهٔ هاچ زنبور عسل و محصولاتِ مختلفِ شرکتِ والت دیزنی تحلیل‌هایی نظیر آن‌چه در این کتاب آمده است خوانده‌ و شنیده‌ام. با این همه پذیرشِ دعوی‌هایِ این کتاب برایم بسیار دشوار است. می‌توانید جملهٔ پیشین را دلیلِ مخالفتِ سردبیر برایِ انتشارِ معرفیِ این کتاب در خانهٔ کتاب اشا محسوب کنید. اما چنان‌که در صفحهٔ معرفیِ اشا نوشته‌ایم، به طرحِ دیدگاه‌هایِ مختلف در اشا معتقدیم و این اتفاق را زمینهٔ تبادل افکار و نقد می‌دانیم.

همهٔ ما در معرضِ نقد دیگران قرار داریم. این مطلب و کتابِ معرفی شده در آن هم همین‌طور. به همین دلیل از موافقان و مخالفانِ محتوایِ این نوشته و کتابِ اسطوره‌های صهیونیستی سینما دعوت می‌کنم دربارهٔ این موضوع اظهارنظر کنند.

شناسنامه کتاب
عنوان اسطوره‌های صهیونیستی سینما
نویسنده محمد حسین فرج‌نژاد
تصویرگر وهب رامزی
مترجم -
ویراستار -
ناشر مؤسسه فرهنگی هلال
گروه مخاطبان علاقه‌مندان به مسائل آخرالزمان
جنسیت مخاطبان فرقی ندارد
تعداد صفحات 336 صفحهٔ رقعی
نوبت چاپ اول - 88
شمارگان 5000 نسخه
قیمت 3500 تومان
شابک 978-964-6938-55-7
مزه شناسی
طبق طبع اهالی خانه کتاب اشا این کتاب مزه "قورمه سبزی" می دهد. نوش جان!
سایر مزه‌ها: زیتون شور، قورمه سبزی، آبگوشت، دراژه شکلاتی، شیر مادر، کاسنی

16 دیدگاه برای این نوشته:

  1. ایمان مطهری منش:
    2011-Aug-30 همان‌طور که در توضیحِ پایِ مطلب هم نوشته‌ام، من نمی‌توانم با محتوایِ این کتاب و امثالِ آن موافق باشم. بر اساس نگاه نویسندهٔ این کتاب و کسانی که با هم‌قول‌اند، می‌توان به هر چیزی نگاهِ صهیونیستی داشت. این افراد معتقدند که مثلا هاچ زنبور عسل محتوای یهودی داشته و در واقع هاچ نماد یهود بوده و مادر هاچ نماد ارض موعود. یا مثلا می‌گویند که جری در کارتون تام و جری نماد یهود است چون در دوره‌ای یه یهودی‌ها گفته‌اند موش کثیف و از به بعد یهودی‌ها با ساخت کارتون‌هایی مثل تام و جری یا میکی‌ماوس خواسته‌اند موش‌ها را ناز و دوست‌داشتنی کنند. این تحلیل‌ها به نظرم زیادی تخیلی است. و بیش از تخیلی بودن، بی سر و ته و بدون پایه و اساس هم هست. این نگاه را می‌توان به همه چیز تعمیم داد و هر فیلم و داستانی را بر همین اساس تحلیل کرد و برچسب صهیونیستی به آن زد. آیا ما انتظار داریم کره‌ای‌ها فیلمِ اسلامی بسازند؟ یا انتظار داریم امریکایی‌ها دربارهٔ معصومین فیلم بسازند؟ طبیعی است که از کوزه همان برون تراود که در او است. نشستن و تحلیل کردن‌های اینچنینی، از نظر من، چیزی جز بازی‌چه شدن نیست. من معتقدم صهیونیزم بیشتر از انکه خودش را به ساخت فیلم و کارتون صهیونیستی مشعول کرده باشد، الان دارد به بازی خوردن ما و مشغول شدنِ ما با این حرفها می‌خندد. و چرا نخندد؟ بر اساس نوشتهٔ این کتاب و مطالبی از این دست، بسیاری از کارتون‌ها دورهٔ کودکی ما صهیونیستی بوده و با نمادپردازی در پی القای فرهنگ صهیونیستی بوده است. خب، می‌شود بفرمائید بچه‌هایی که رفتند و بعد از دیدن هاچ زنبور عسل در جبهه جنگیدند و شهید شدند، چطور تحت القائات قرار نگرفتند؟ چطور این همه شهروند ایرانی که همه این سریال‌ها و کارتون‌ها جزء خاطراتش شده است، امروز از اسرائیل نفرت دارد؟ این کتاب و مطالب نظیر آن فاقد استدلال است. صرفا تحلیل در آن آمده. تحلیل‌هایی که به همان سادگی که نقل شده قابل رد است.
  2. مائده ایمانی:
    2011-Aug-30 در همین راستا این لینک رو ببینید: http://parsine.com/fa/pages/?cid=28474 ولی از همه چیز گذشته نثر نویسنده خوب بود
  3. حسین:
    2011-Aug-30 بخرم بخونم بعد میام نظر میدم. ممنون از معرفی
  4. فاطمه:
    2011-Aug-30 فکر می‌کنم بررسی این‌چنینی کتاب‌ها، فیلم‌ها، سریال‌ها و به طور کلی داستان‌های غربی ممکن است فقط در این حد مفید باشد که به مخاطب هشدار بدهد و او را از منفعل بودن درآورد. نگاه کردن به همه چیز با این دیدگاه نوعی آسیب است چون مخاطب را حساس می‌کند تا حدی که اگر حتی با داستانی خالی ز این نکات مواجه شد با موضعی حساس و احمقانه به دنبال یافتنِ این نمادها باشد. همه ما با هاچ زنبور عسل بزرگ شدیم، با حنا زندگی کردیم، پلنگ صورتی را دوست داشته ایم و به لمپن‌بازی‌های جری در مقابل تام خندیده‌ایم. عجیب است که هرچه در میان هم‌سالانم می گردم کسی بی‌اعتقاد، طرفدار صهیونیسم یا در جبههٔ فراماسون‌ها نمی‌بینم، برعکس افراد مذهبی و اندیشمند در بینِ آنها زیادند؛ چون ما با این‌ها سرگرم می‌شدیم و از داستانش لذت می بردیم. برای یک بچهٔ کوچکِ چهار، پنج، شش، هفت و حتی ده دوازده ساله که در اوج پاکیِ کودکی است از صهیونیسم و فراماسون و... چه می‌فهمد؟ به گمانم هرچه بیشتر فرو رفتن در این وادی‌ها مصداق «فی خوضهم یلعبون» است و پدیدآورندگان این داستان‌ها را از این فرورفتنِ بی‌نتیجه حتی خوشحال می‌کند.
  5. حسام:
    2011-Aug-30 این کتاب را خواندم . نمیشه خیلی از حرف هاش را مطلقا رد کرد ولی تحلیل ها در بدبینانه ترین حد ممکن است مثلا اینکه از هاچ زنبور عسل به مفهوم یهود و ارض موعود برسیم ولی به این نرسیم که این موضوعی انسانی است که مبتلا به است ،خیلی بدبینانه است ولی نمیشه هم گفت منظور نظر این کتاب ممکن نیست ولی اگر واقعا این کارتون صیهونیستی باشه باید به عقل سفارش دهندگان آن شک کرد چون 99 درصد افراد این مفهوم را از محصول آنها درک نمیکنند. ولی در عین حال اینکه اسپیلبرگ صیهونیستیه و با آیپک و غیره سر و سری داره و خوش خدمتی هم میکنه واضحه و نمیشه رد کرد. ولی وجه غالب کتاب تحلیل های نویسنده است که میخواهد تحلیل های خودش را به فیلمها تحمیل کند.
  6. سید امین:
    2011-Aug-31 + به جریان معرفی این مدل بحث‌ها جایش توی اشا خالی بود. ـ به سردبیر ای کاش انتقادشان را در مطلبی مجزا می‌آوردند و این‌جا لینک می‌کردند
  7. ایمان مطهری منش:
    2011-Aug-31 خوشحالیم که یکی از کمبودها را رفع کردیم :) دربارهٔ نقدتان به سردبیر هم توضیحی دارد: راستش تصور کردم آمدن توضیحِ من ذیلِ متن، می‌تواند به باز شدنِ بابِ بحث در این باره کمک کند. اگر مطلب جداگانه‌ای برایش در نظر می‌گرفتیم ممکن بود این توضیح دیده نشود چون مخاطبان الزامی برایِ خواندنِ همه مطالب سایت ندارند و انتخاب می‌کنند.
  8. سيد وحيد موسوي:
    2011-Sep-02 به نظر من هم اين جور تحليل ها اگر درست باشد، كه نيست –چرايش را توضيح مي دهم- جايش نه در بازار نشر و نه در دست مخاطب عامي كه من و شما باشيم نيست. جاي اين طور تحليل‌ها در بهترين حالتش در سمينار جهاني مبارزه با صهيونيزم و يا همايش دانش‌آموزي جهان بدون صهيونيزم، آن هم به عنوان يكي از بخش‌هاي فرعي آن‌ها است. قرار نيست اين‌طور تحليل‌ها را به عنوان نظر قطعي و غيرقابل رد و انكار به خورد مخاطب بدهيم. خوشبينانه‌تر اگر نگاه كنيم جاي اين‌جور تحليل‌ها در همايشي خصوصي براي اهالي فرهنگ و رسانه و سينما و اين‌ها است. تا شايد فتح بابي بشود براي اينكه بزرگواران به خودشان تكاني بدهند و براي معرفي قلّت عدد شيعه يا مصائبي كه بر آن‌ها در 14 قرن گذشته رفته يا دست‌كم براي مسئله مهمي مثل ظهور امام عصر (ارواحنا فداه) كه پر از بار دراماتيك و معاني عميق است، فيلمي بسازند يا رماني بنويسند يا چيزهايي ديگر. اين طور تحليل‌ها به نظر من چيزي جز يك فرافكني كودكانه براي رد اتهامات وارده نيست. چيزي كه در همه اين سال‌ها به آن عادت كرده‌ايم. يعني بهتر است بگويم به آن عادت‌مان داده‌اند. الان هر بچه مسلمان دانش‌آموزي هم حتا مي‌تواند مدت‌ها درباره جنگ نرم و هجمه‌هاي فرهنگ غرب و امثالهم، سخنراني كند. چوت اين‌طوري ياد گرفته است. اما نه او و نه خيلي از بزرگ‌ترهاي او نمي‌توانند درباره اينكه خب بعدش چه‌كار بايد كرد؟ صحبت كنند. چون ياد نگرفته‌اند. يعني ياد نگرفته‌ايم. در همه اين سال‌ها ما در اثبات ماجرا تلاش كرده‌ايم. اما بعدش را؟ نمي‌دانيم... هيچ‌كس كاري نكرده است.
  9. خراطی:
    2011-Sep-10 یه چیزی هم خوبه که یادآوری کنم من: به نظرم این کتاب و کتب مشابه، عمدتاً گردآوری مطالب دیگران است. اعراب بیش از ایرانی‌ها و پیش از ایرانی‌ها به این حرف‌ها دل داده‌اند. به همین خاطر، حرفهایی که در این کتاب آمده، قبلاً در بسیاری از وب‌سایت‌ها و نشریاتِ خارجی گفته شده. به عنوان نمونه، به این دو ترجمه دقت کنید: http://www.yahood.net/maghalat/maghalat/yahood/3.htm و http://www.yahood.net/maghalat/maghalat/yahood/2.htm باز از این دست بسیار است. کافی است جستجویی ساده کنیم. این را گفتم تا یادآوری کنم این کتابها بیشتر کتابسازی‌اند تا پژوهش و تألیف. این را اضافه کنید به استدلال ضعیف... ببینید با چه طرفیم
  10. فاطمه:
    2011-Oct-04 با سلام و تشکر از سایت بسیار خوبتان اولا می خواستم بگم معرفی کتاب همراه این جور القای نظر منفی زیاد جالب به نظر نمی رسه وقتی کتابی در سایتی معرفی می شه جالب باشه که این طور نظر منفی سردبیر القا بشه و بهتر است بی طرفانه اون رو معرفی کرد و بقیه رو به عهده خواننده گذاشت . در ضمن این مباحثی که مطرح کردید در بسیاری از موارد از طریق کارشناسان بحث مطرح شده اگر پیگیر می بودید من خودم سال ها پیش همین قضیه تام و جری رو از زبان استاد بلخاری در نقد یک فیلم آمریکایی شنیدم و به همین ترتیب اگر سخنرانی های دکتر حسن عباسی رو پیگیر باشید زیاد از این چیزها به چشم می خوره فکر نمی کنم رد کردن این مطالب بدون دلیل و تنها بسنده کردن به این مطلب که اینها توهم توطئس نظر منصفانه ای باشه .علی رغم اینکه بارها بارها ما شاهد القای تفکرات غربی و صهیونیستی مثلا در مورد آخرالزمان از طریق این گونه فیلم ها و سریال ها به وفور شاهد بودیم با تشکر

ارسال سریع نظر | مشاهده‌ 6 نظر دیگر

]]>
http://asha.ir/archives/6223/feed 16 اگر از آدم‌هایی نیستید که به شعارِ «هنر برای هنر» اعتقادِ راسخ دارند و معتقدید که رسانه به هر حال «رسانه» است و قرار است به اصطلاحِ عوام بالأخره پیامِ آموزنده‌ای، حرفی و چیزی به مخاطب برساند و بدتان هم نمی‌آید به پشتِ صحنهٔ تمامِ چیزهایی که از کودکی تا به حال دیده‌اید و می‌بینید، سرک بکشید و خودتان همان پیام‌های آموزندهٔ زندگی‌تان را در مسیرِ انسان شدن دوره کنید، بد نیست نگاهی به اسطوره‌های صهیونیستی سینمابیندازید. البته اگر تحملش را دارید و ظرفیت‌تان یک کم بالاست و عادت دارید به جای خشم، مدام نفسِ عمیق بکشید. چرا؟ چون این کتاب خیلی بیش‌تر از عنوان و ادعای ناشرش به تمامِ آنچه عادت کرده‌ایم سرک می‌کشد و به قولِ اهلش اصلِ جنسِ چیزی را که مدت‌هاست نشان‌مان داده‌اند، نشان‌مان می‌دهد. آن هم نه تنها در سینما، بلکه در تمام آنچه نامِ رسانه‌های پر مخاطب را یدک می‌کشند. مثل تلویزیون و کتاب و…  از متن کتاب: سبکِ زندگی و رفتار و افکار در سریالِ جواهری در قصر به مانندِ مکتبِ بودایی هیچ خطری برای سرانِ قدرتِ سالارِ جهانی ندارد و حتی فرمان‌برداریِ وفادارانهٔ یانگوم به نظامِ ظالمانهٔ حکومتی، در مسیرِ خواسته‌های آنان برای تربیتِ شهروندانِ جهانی است. دراین سریال بدونِ حضورِ خدا، یانگوم به تنهایی و با تکیه بر قوایِ بشریِ خود، عزم جزم کرد و به مقامِ والایِ پزشکِ مخصوصِ عالی‌جناب رسید. همین اسوهٔ بی‌خدا، موردِ پسندِ رسانه‌های مسلطِ جهان است. الگویی بدونِ هیچ خدایِ حقیقی و بدونِ حضورِ پیامبری و بدونِ داشتنِ محتوایی غنی، در مقابلِ نظام‌های ناعادلانهٔ اجتماعی که در زندگی موفق و خیرخواه است و فداکار و نوع‌دوست نیز می‌باشد. دقیقاً همان معنویت و عرفان و سلوکِ سکولار و عرفی شده و بدون حضورِ عواملِ حیاتی، پروژه‌ای که در تقابل با اسلامِ پیش‌رو، بسیار ظریف و بدون ایجادِ حساسیت عمل خواهد کرد. این نوع زندگی نه درتقابل با نظامِ امپریالیستی که در راستای آن است. متأسفانه این سریال بدونِ هیچ نقدِ محتوایی با دو نوبت پخش در تلویزیونِ ایران نمایش داده شد. ■ ■ ■ در توضیحِ ناشر بر کتاب می‌خوانیم: «اسطوره‌های صهیونیستی در سینما عنوانِ اثری است که سعی در شناساییِ همهٔ نشانه‌ها و نمادهایی دارد که سینمای غرب با وام گرفتن از معتقدات، باورها، تعصب‌ها، اهداف و خطِ مشیِ یهود و صهیونیسم آن‌ها را در آثارِ سینمایی به تصویر کشیده است. میدان و میزانِ تأثیرگذاریِ سینما و رسانه‌های سمعی و بصریِ جمعی و به‌ویژه بیانِ غیرِ مستقیم اما نافذ آن این امکان را ایجاد کرده است تا دست اندرکارانِ وام‌دارِ سینمای [...] مستقیماً واردِ بررسیِ رابطهٔ صهیونیسم و رسانه می‌شویم. حتی فرمول‌های نوشتنِ فیلم‌نامه‌هایی با این مضمون نیز دراین فصل ارائه می‌شود
عزاداران بیل http://asha.ir/archives/6113 http://asha.ir/archives/6113#comments Sat, 13 Aug 2011 09:55:33 +0000 میهمان http://asha.ir/?p=6113

عزاداران بیل داستان انزوای قهرمان‌ها است. در فضای روستایی در دل کویر، هشت داستانِ جدا اتفاق می‌افتد، اما رگه‌هایِ تلخِ هر داستان را می‌شود در داستان بعدی هم دید. در همهٔ داستان‌ها عنصرِ ماتم و عزاداری وجود دارد؛ اهالیِ بَیَل یا همیشه سوگوارِ کسی هستند که تازه مرده است یا در قحطی و خشک‌سالی

 از متن کتاب:

دمدمه‌های غروب بود که مشدی جبار وارد بیل شد، بیلی‌ها در میدانچه پشتِ خانهٔ مشدی صفر نشسته بودند دور هم و گپ می‌زدند.

کدخدا تا مشدی جبار را دید گفت: «یاالله مشد جبار. سفر به خیر. تو شهر چه خبر بود؟»

مشدی جبار گفت: «تو شهر خبری نبود. هیچ خبر نبود.»

مشدی بابا گفت: «پا پیاده اومدی؟»

مشدی جبار نشست کنار اسلام و در حالی که کفش‌هایش را در می‌آورد و له له می‌زد، گفت: «از لبِ جاده تا این‌جا، آره.»

اسلام گفت: «کی رسیدی لب جاده؟»

مشدی جبار گفت: «ظهر تازه گذشته بود.»

کدخدا گفت: «پس چرا دیر کردی؟ این همه وقتو تو راه بودی؟»

مشدی جبار گفت: «آره، وسطِ راه به یه چیزِ غریبی برخوردم و معطل شدم.»

پسر مشدی صفر پرسید: «یه چیز غریب؟ چی بود؟»

مشدی جبار گفت: «والله هر چی فکر کردم، چیزی نفهمیدم.»

کدخدا گفت: «نفهمیدی؟ چطوری نفهمیدی؟»

■ ■ ■

گرفتار می‌شوند یا به مریضی‌هایی که گه‌گاه جانِ پیرها و جوان‌ها را می‌گیرد دچار می‌شوند.

عَلَم‌ها و علامت‌ها و شمایل مذهبیِ بیل در هر هشت داستان هستند؛ ننه خانوم و ننه فاطمه آن‌ها را از علم‌خانه می‌آورند و همین‌طور که ذکر و دعا می‌خوانند و توی سر و سینه‌شان می‌زنند دور بیل می‌گردانند.

ساعدی بدون مقدمه‌چینی یک‌راست به سراغ قصه‌اش می‌رود: زنِ کدخدا دارد می‌میرد و کدخدا مجبور است او را با گاری به بهداری ببرد. پسرِ کدخدا که حسابی به مادرش وابسته است حتی وقتی ننه رمضان مرده است، کنارِ مادرش می‌ماند تا او آرام بخوابد. تا آخر یک شب روحِ مادرش با لباس گل‌گلی به دنبالش می‌آید و با هم می‌روند، هیچ‌کس نمی‌داند کجا. و پسرِ کدخدا دیگر به بیل بازنمی‌گردد.

نه از توصیفِ روستا خبری هست، نه از معرفی شخصیت‌هایِ کتاب. زندگیِ روزانهٔ اهالیِ بیل آرام آرام همه‌چیز را درباره‌شان می‌گوید. نثرِ روان و یک‌دست و واقع‌گرای نویسنده فضای خشک و غم‌زدهٔ بیل را جلوی چشمِ خواننده می‌آورد. توصیف‌ها کوتاه و ساده است. دیالوگ‌ها، حتی وقتی دو نفر دارند دربارهٔ سرنوشتِ آدم‌ها تصمیم می‌گیرند در نهایتِ سادگی است:

-         با این چیزها درست نمی‌شه. یه راه بیش‌تر نداره.

-         کدوم راه؟

-         کلک‌شو بکنیم.

-         گناه داره.

-         پس چه‌کارش می‌کنین؟

 داستان‌های بعدی هم هر کدام گوشه‌ای از هویتِ بیل را روشن می‌کند. شخصیت‌های اصلی، هشت‌بار معرفی می‌شوند:

غلامحسین ساعدی

غلامحسین ساعدی

هر بار از زاویه‌ای جدید. آدم‌ها به‌تدریج فرومی‌ریزند و با هر اتفاقِ تازه که برای بیل می‌افتد ضعیف‌تر از قبل می‌شوند:

مشد جبارِ داستانِ اول، همان کسی نیست که در داستانِ هفتم می‌بینیم، و کدخدای مو سفید که هیچ‌کس روی حرفش حرف نمی‌زند در داستانِ آخر پیرمردِ نزاری است که مدام گریه می‌کند و نمی‌تواند جلوی رفتنِ اسلام را بگیرد. و بیل بدون اسلام که مردِ میان‌سال و مجردی است که همه به او تکیه می‌کنند نابود می‌شود.

اسلام قهرمان کتاب است. اما در آخرِ داستان مجبور می‌شود خانه‌اش را گل بگیرد، بیل را رها کند و برود توی شهر ساز بزند. انگار نویسنده از ابتدای کتاب خواسته است انزوایِ تدریجیِ قهرمانِ داستان را نشان بدهد. اسلام برای آن‌که از حیثیتش دفاع کند از بیل می‌رود اما در دنیایی بزرگ‌تر، در شهر، برای او جایی نیست. شهر قهرمان‌های خودش را دارد.

معرفی صوتی و بخشی از متن کتاب را دانلود کنید / بشنوید:

http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/08/azadaraane-bayal.mp3


شناسنامه کتاب
عنوان عزاداران بیل
نویسنده غلامحسین ساعدی
تصویرگر -
مترجم -
ویراستار -
ناشر نگاه
گروه مخاطبان بزرگسال
جنسیت مخاطبان فرقی ندارد
تعداد صفحات 208 صفحهٔ رقعی
نوبت چاپ ؟ - 88
شمارگان ؟
قیمت 3500 تومان
شابک 9789643514181
مزه شناسی
طبق طبع اهالی خانه کتاب اشا این کتاب مزه "کاسنی" می دهد. نوش جان!
سایر مزه‌ها: زیتون شور، قورمه سبزی، آبگوشت، دراژه شکلاتی، شیر مادر، کاسنی

ارسال سریع نظر

]]>
http://asha.ir/archives/6113/feed 0 عزاداران بیل داستان انزوای قهرمان‌ها است. در فضای روستایی در دل کویر، هشت داستانِ جدا اتفاق می‌افتد، اما رگه‌هایِ تلخِ هر داستان را می‌شود در داستان بعدی هم دید. در همهٔ داستان‌ها عنصرِ ماتم و عزاداری وجود دارد؛ اهالیِ بَیَل یا همیشه سوگوارِ کسی هستند که تازه مرده است یا در قحطی و خشک‌سالی  از متن کتاب: دمدمه‌های غروب بود که مشدی جبار وارد بیل شد، بیلی‌ها در میدانچه پشتِ خانهٔ مشدی صفر نشسته بودند دور هم و گپ می‌زدند. کدخدا تا مشدی جبار را دید گفت: «یاالله مشد جبار. سفر به خیر. تو شهر چه خبر بود؟» مشدی جبار گفت: «تو شهر خبری نبود. هیچ خبر نبود.» مشدی بابا گفت: «پا پیاده اومدی؟» مشدی جبار نشست کنار اسلام و در حالی که کفش‌هایش را در می‌آورد و له له می‌زد، گفت: «از لبِ جاده تا این‌جا، آره.» اسلام گفت: «کی رسیدی لب جاده؟» مشدی جبار گفت: «ظهر تازه گذشته بود.» کدخدا گفت: «پس چرا دیر کردی؟ این همه وقتو تو راه بودی؟» مشدی جبار گفت: «آره، وسطِ راه به یه چیزِ غریبی برخوردم و معطل شدم.» پسر مشدی صفر پرسید: «یه چیز غریب؟ چی بود؟» مشدی جبار گفت: «والله هر چی فکر کردم، چیزی نفهمیدم.» کدخدا گفت: «نفهمیدی؟ چطوری نفهمیدی؟» ■ ■ ■ گرفتار می‌شوند یا به مریضی‌هایی که گه‌گاه جانِ پیرها و جوان‌ها را می‌گیرد دچار می‌شوند. عَلَم‌ها و علامت‌ها و شمایل مذهبیِ بیل در هر هشت داستان هستند؛ ننه خانوم و ننه فاطمه آن‌ها را از علم‌خانه می‌آورند و همین‌طور که ذکر و دعا می‌خوانند و توی سر و سینه‌شان می‌زنند دور بیل می‌گردانند. ساعدی بدون مقدمه‌چینی یک‌راست به سراغ قصه‌اش می‌رود: زنِ کدخدا دارد می‌میرد و کدخدا مجبور است او را با گاری به بهداری ببرد. پسرِ کدخدا که حسابی به مادرش وابسته است حتی وقتی ننه رمضان مرده است، کنارِ مادرش می‌ماند تا او آرام بخوابد. تا آخر یک شب روحِ مادرش با لباس گل‌گلی به دنبالش می‌آید و با هم می‌روند، هیچ‌کس نمی‌داند کجا. و پسرِ کدخدا دیگر به بیل بازنمی‌گردد. نه از توصیفِ روستا خبری هست، نه از معرفی شخصیت‌هایِ کتاب. زندگیِ روزانهٔ اهالیِ بیل آرام آرام همه‌چیز را درباره‌شان می‌گوید. نثرِ روان و یک‌دست و واقع‌گرای نویسنده فضای خشک و غم‌زدهٔ بیل را جلوی چشمِ خواننده می‌آورد. توصیف‌ها کوتاه و ساده است. دیالوگ‌ها، حتی وقتی دو نفر دارند دربارهٔ سرنوشتِ آدم‌ها تصمیم می‌گیرند در نهایتِ سادگی است: -         با این چیزها درست نمی‌شه. یه راه بیش‌تر نداره. -         کدوم راه؟ -         کلک‌شو بکنیم. -         گناه داره. -         پس چه‌کارش می‌کنین؟  داستان‌های بعدی هم هر کدام [...] ساعدی بدون مقدمه‌چینی یک‌راست به سراغ قصه‌اش می‌رود: زنِ کدخدا دارد می‌میرد و کدخدا مجبور است او را با گاری به بهداری ببرد
صفر؛ تولد و مرگ در فیزیکِ جدید http://asha.ir/archives/5834 http://asha.ir/archives/5834#comments Tue, 26 Jul 2011 09:20:30 +0000 فاطمه خسروی‌پور http://asha.ir/?p=5834

با مطرح شدنِ تئوری‌های نسبیت و کوانتوم از اوایلِ قرنِ بیستم انقلابی در فیزیک و نیز سایرِ رشته‌های علمی به وجود آمد. انقلابی که نه تنها بر تکنولوژیِ روز تأثیراتِ فراوان داشته است که حتی گاه برداشت‌های قطعی و یقینیِ روزمره را تحتِ تأثیر قرار می‌دهد و انسان را شگفت‌زده می‌کند. این مسیرِ تازهٔ علم، برداشت‌ها و بحث‌های فلسفیِ فراوانی به دنبال داشته است که همچنان ادامه دارد.

 از متنِ کتاب:

اگر واقعاً بپذیریم که فضا و زمان در لحظهٔ بیگ‌بنگ به اصطلاح از «هیچ» متولد شده‌اند، بدان معنی خواهد بود که خلقتی وجود داشته است و جهان در زمانی هر چند بسیار دور متولد شده است. پس جهان را نباید ازلی دانست. این‌که چرا تا امروز به تعادلِ ترمودینامیکی و مرگِ گرمایی نرسیده است، می‌تواند به این دلیل باشد که از آغازِ بی‌نظمی‌ها تنها حدودِ پانزده میلیارد سال گذشته است و شاید این مدت هنوز برای رسیدن به حداکثرِ بی‌نظمی کافی نیست.

■ ■ ■

از کتاب‌های علمی و تخصصی که بگذریم، دربارهٔ این موضوع کتاب‌های ساده و عامه‌پسندِ فراونی نیز نوشته شده است. در این میان کتاب‌هایی که به زبانِ فارسی دیده می‌شود، غالباً ترجمه‌هایی است که متأسفانه اغلب به دلیلِ مسلط نبودنِ کاملِ نویسنده بر مباحثِ کتاب یا زبانِ فارسی، خواندنش از حوصلهٔ مخاطب خارج است. طبیعتاً وقتی مطلب خوب فهمیده و منتقل نشود مطالعه لذتی ندارد.

بعد از گذشتِ بیش از یک قرن از این انقلاب، وقتی در میانِ قفسه‌های کتاب‌فروشی به دنبالِ کتاب‌های جذابِ علمی می‌گردی تعدادِ انگشت‌شماری کتاب یافت می‌شود.

در چنین شرایطی وقتی کتابِ «صفر» را می‌بینم با اشتیاقِ تمام آن را برمی‌دارم و خوشحال از این‌که لنگه کفشی در بیایان یافته‌ام شروع به ورق زدن می‌کنم. وقتِ زیادی ندارم و به همین دلیل بدون دقتِ کافی و فقط بر اساسِ اطلاعاتِ ریاضی‌ام که می‌گوید صفر مقدم بر یک است کتاب را می‌خرم. اما وقتی مطالعهٔ کتاب شروع را می‌کنم تازه متوجه می‌شوم که یک مقدم بر صفر است!

دکتر مسعود ناصری، عنوانِ کتابِ اولش را که دربارهٔ دنیای غیرمادی یا «شعور» بحث می‌کند، «یک؛ کوانتومِ عرفان و درمان» انتخاب کرده است و در کتابِ بعدی‌اش، یعنی «صفر؛ تولد و مرگ در فیزیکِ جدید» به دنیای اجسامِ مادی که مکملِ دنیای شعور است می‌پردازد.

این کتاب نه ترجمه است نه جمع‌آوریِ مطالبِ پراکنده، بلکه نویسنده با زبانِ روان و گیرا و با مثال‌ها و تشبیهاتِ خوب و قابلِ درکی مطالب را ارائه کرده است. دکتر ناصری تسلطِ خوبی بر مباحثِ فیزیکی و علاقهٔ فراوانی نیز به خیام و عرفان‌های شرقی دارد. این مسئله از عناوینِ فصل‌های کتاب که آن‌ها را دفتر نامیده است و نیز استفاده از اشعارِ خیام در ابتدا و انتهای هر دفتر به راحتی فهمیده می‌شود.

در این کتاب به اصول و تئوری‌هایی چون انفجارِ بزرگ، وحدتِ نیروها، دنیای چهار بعدی و بالاتر، نسبیتِ خاص و پیوستگیِ فضا-زمان، نسبیتِ عام و انحنای فضا، جهانِ محاسبه‌پذیر، عدمِ قطعیت در فیزیکِ کوانتومی، هندسهٔ ریمانی و سایرِ مطالبِ جذاب و شگفت‌آورِ علمی به زیبایی پرداخته شده است.

معرفیِ صوتی و بخشی از متن کتاب را دانلود کنید / بشنوید:

http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/07/sefr0.mp3

شناسنامه کتاب
عنوان صفر؛ تولد و مرگ در فیزیکِ جدید
نویسنده دکتر مسعود ناصری
تصویرگر -
مترجم -
ویراستار -
ناشر مثلث
گروه مخاطبان علاقه‌مندان به فیزیک
جنسیت مخاطبان فرقی ندارد
تعداد صفحات 178 صفحهٔ رقعی
نوبت چاپ هفتم، بهار 1389
شمارگان 2200 نسخه
قیمت 4000 تومان
شابک 964-6534-39-2
مزه شناسی
طبق طبع اهالی خانه کتاب اشا این کتاب مزه "قورمه سبزی" می دهد. نوش جان!
سایر مزه‌ها: زیتون شور، قورمه سبزی، آبگوشت، دراژه شکلاتی، شیر مادر، کاسنی

2 دیدگاه برای این نوشته:

  1. اميرحسين:
    2011-Sep-23 عالي
  2. فاطمه خسروی‌پور:
    2011-Sep-23 ممنون از لطفتون

ارسال سریع نظر

]]>
http://asha.ir/archives/5834/feed 2 با مطرح شدنِ تئوری‌های نسبیت و کوانتوم از اوایلِ قرنِ بیستم انقلابی در فیزیک و نیز سایرِ رشته‌های علمی به وجود آمد. انقلابی که نه تنها بر تکنولوژیِ روز تأثیراتِ فراوان داشته است که حتی گاه برداشت‌های قطعی و یقینیِ روزمره را تحتِ تأثیر قرار می‌دهد و انسان را شگفت‌زده می‌کند. این مسیرِ تازهٔ علم، برداشت‌ها و بحث‌های فلسفیِ فراوانی به دنبال داشته است که همچنان ادامه دارد.  از متنِ کتاب: اگر واقعاً بپذیریم که فضا و زمان در لحظهٔ بیگ‌بنگ به اصطلاح از «هیچ» متولد شده‌اند، بدان معنی خواهد بود که خلقتی وجود داشته است و جهان در زمانی هر چند بسیار دور متولد شده است. پس جهان را نباید ازلی دانست. این‌که چرا تا امروز به تعادلِ ترمودینامیکی و مرگِ گرمایی نرسیده است، می‌تواند به این دلیل باشد که از آغازِ بی‌نظمی‌ها تنها حدودِ پانزده میلیارد سال گذشته است و شاید این مدت هنوز برای رسیدن به حداکثرِ بی‌نظمی کافی نیست. ■ ■ ■ از کتاب‌های علمی و تخصصی که بگذریم، دربارهٔ این موضوع کتاب‌های ساده و عامه‌پسندِ فراونی نیز نوشته شده است. در این میان کتاب‌هایی که به زبانِ فارسی دیده می‌شود، غالباً ترجمه‌هایی است که متأسفانه اغلب به دلیلِ مسلط نبودنِ کاملِ نویسنده بر مباحثِ کتاب یا زبانِ فارسی، خواندنش از حوصلهٔ مخاطب خارج است. طبیعتاً وقتی مطلب خوب فهمیده و منتقل نشود مطالعه لذتی ندارد. بعد از گذشتِ بیش از یک قرن از این انقلاب، وقتی در میانِ قفسه‌های کتاب‌فروشی به دنبالِ کتاب‌های جذابِ علمی می‌گردی تعدادِ انگشت‌شماری کتاب یافت می‌شود. در چنین شرایطی وقتی کتابِ «صفر» را می‌بینم با اشتیاقِ تمام آن را برمی‌دارم و خوشحال از این‌که لنگه کفشی در بیایان یافته‌ام شروع به ورق زدن می‌کنم. وقتِ زیادی ندارم و به همین دلیل بدون دقتِ کافی و فقط بر اساسِ اطلاعاتِ ریاضی‌ام که می‌گوید صفر مقدم بر یک است کتاب را می‌خرم. اما وقتی مطالعهٔ کتاب شروع را می‌کنم تازه متوجه می‌شوم که یک مقدم بر صفر است! دکتر مسعود ناصری، عنوانِ کتابِ اولش را که دربارهٔ دنیای غیرمادی یا «شعور» بحث می‌کند، «یک؛ کوانتومِ عرفان و درمان» انتخاب کرده است و در کتابِ بعدی‌اش، یعنی «صفر؛ تولد و مرگ در فیزیکِ جدید» به دنیای اجسامِ مادی که مکملِ دنیای شعور است می‌پردازد. این کتاب نه ترجمه است نه جمع‌آوریِ مطالبِ پراکنده، بلکه نویسنده با زبانِ روان و گیرا و با مثال‌ها و تشبیهاتِ خوب و قابلِ درکی مطالب را ارائه کرده است. دکتر ناصری تسلطِ خوبی بر مباحثِ فیزیکی و علاقهٔ فراوانی نیز به خیام و عرفان‌های شرقی دارد. این مسئله از عناوینِ [...] در این کتاب با زبانی ساده، به اصول و تئوری‌هایی چون انفجارِ بزرگ، وحدتِ نیروها، نسبیتِ خاص و پیوستگیِ فضا-زمان و... پرداخته شده است.
خون عشق دروغین http://asha.ir/archives/5707 http://asha.ir/archives/5707#comments Tue, 19 Jul 2011 13:04:58 +0000 حسین مصطفی‌پور http://asha.ir/?p=5707

آلکس هنرمند هفتاد سالهٔ آمریکایی بر اثر سکتهٔ مغزی دچارِ مرگ مغزی شده است و در حالتِ زندگیِ گیاهی قرار دارد. همسرانِ دوم و چهارم او به همراهِ تنها فرزندش که حاصلِ اولین ازدواج اوست در خانهٔ خارج از شهرِ وی دورِ او جمع شده‌اند.

همسرِ دوم و فرزندِ او اصرار دارند که به زندگیِ او در این حالت خاتمه دهند اما همسرِ چهارم راضی نیست و معتقد است باید اجازه دهند آلکس به مرگِ طبیعی از دنیا برود، این در حالی است که زحمتِ پرستاری از آلکس در تمامِ طولِ هفت ماهی که در این حالت قرار داشته است بر عهدهٔ همسرِ چهارم وی بوده است.

«خونِ عشقِ دروغین» عنوان نمایشنامه‌ای در سه پرده اثر دون دِلیلو نویسندهٔ ایتالیائی‌تبارِ آمریکائی است که نشرِ افراز با ترجمهٔ پدرام لعلبخش در بهارِ امسال آن را منتشر کرده است.

نویسندهٔ این نمایشنامه از مهم‌ترین نمایشنامه‌نویسانِ پُست‌مدرنِ معاصرِ آمریکا و جهان است که متأسفانه در ایران شناخته شده نیست. وی این نمایشنامه را در سال ۲۰۰۵ نوشته و خودِ او برای اولین بار، آن را پیش از انتشارِ متن روی صحنه برده است.

او در این اثر بسیار دقیق و هنرمندانه به واکاویِ زندگیِ یک هنرمند و تأثیراتِ او بر زندگیِ خانواده‌اش پرداخته است. در طولِ نمایشنامه وقتی همسرِ دوم و فرزندِ او مشغولِ راضی کردنِ همسرِ چهارمش برای خاتمه دادن به زندگیِ او هستند از روزهائی که با او داشته‌اند سخن می‌گویند و از لابه‌لای حرف‌های‌شان برمی‌آید که اگر حالا بعد از مدت‌ها دوری پیشِ او آمده‌اند فقط برای این است که خود را از شرِ سایهٔ سنگینِ او بر زندگیِ خود خلاص کنند، اگر چه در ظاهر قصدشان نجاتِ او از رنجی است که می‌کشد و همین تضاد دغدغهٔ نویسنده است.

دون دلیلو در این نمایشنامه به نقدِ رفتارهای انسانی در قرن بیست و یکم پرداخته است؛ نقدی که متوجهِ شخصیتِ اصلیِ نمایشنامه یعنی آلکس هم هست. این‌که چرا نزدیکانِ یک فرد تصمیم می‌گیرند به زندگیِ او خاتمه دهند و خود را و نه او را، از شرِ او راحت کنند.

بی مهری، بی توجهی، خود خواهی، نبودِ درکِ متقابل، رویاپردازی، اتانازی، امیالِ نفسانیِ افسارگسیخته و در نتیجه تنهائیِ انسانِ معاصر -و به‌طورِ دقیق انسانِ آمریکایی- دغدغه‌ها و مواردِ موردِ نقدِ نویسنده در این نمایشنامه است.

دون دلیلو

دون دلیلو

او با درکی درست و دقیق، که جز با تحقیق و بررسیِ عمیقِ روابطِ انسانی در عصرِ حاضر به دست نمی‌آید به روان‌کاویِ روابطِ سه انسان در سنینِ مختلف و جهان‌بینی‌های متفاوت با یک انسانِ هنرمند (بخوانید خاص) پرداخته است تا از دلِ این روابط بدونِ این‌که کسی را قضاوت کرده باشد راهی به سمتِ سعادت بیابد. راهی به سمت آینده‌ای تابناک، روزهائی که نگاهِ انسانِ معاصر فراتر از نوکِ بینی‌اش باشد، آینده‌ای که در آن انسان‌ها بر سرِ عقیدهٔ صحیحِ خویش استوار و پابرجا باشند و وسوسه‌ها و راست‌نمائی‌های روزگار پای‌شان را نلغزاند.

در بعضی مواردِ همسران و فرزندِ آلکس جملاتِ فیلسوفانه‌ای بر زبان می‌آورند که شاید از انسان‌هایی در این سطح توقعِ شنیدنش نمی‌رود:

 

لیا همسر چهارم آلکس: می‌تونی اینو بفهمی که اون تو جائیه که مرگ بهش هدیه داده؟…

صفحه ۳۹ کتاب

شان فرزند آلکس: …تمام عمر تو خودت بودی. من یه جائی اون بیرون بودم و هر دومون رو نگاه می‌کردم…

صفحه ۷۹ کتاب

 

البته این موارد بسیار کم است و شاید نقطهٔ ضعف محسوب نشود. در طولِ نمایشنامه افراد کلماتِ قصار نمی‌گویند و با سخت‌گیری می‌توان تعدادی از این گونه جملات که مثال زدم پیدا کرد. آن‌ها خودشان هستند و همین باورپذیرشان می‌کند.

کتاب ترجمهٔ خوب و نسبتاً روانی دارد و با توجه به کوتاه بودنِ نمایشنامه و ترجمهٔ روانی که دارد می‌شود کتاب را یک نَفَس خواند. زبانی که مترجم برای متنِ کتاب استفاده کرده است زبانِ محاوره است که به نظر می‌آید متنِ اصلی هم بر همین سیاق نوشته شده باشد.

در پایان خوب است بدانید نامِ اصلیِ کتاب نامِ یک گل است که خصوصیاتِ آن تا حدودِ زیادی شبیه به آلکس، شخصیتِ اصلیِ نمایشنامه است. وجهِ تسمیهٔ این کتاب افسانهٔ جالبی دارد که پیشنهاد می‌کنم آن را در مقدمهٔ کتاب حتماً بخوانید.

معرفیِ صوتی و بخشی از متن کتاب را دانلود کنید / بشنوید:

http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/07/khoone-eshgh.mp3

شناسنامه کتاب
عنوان خون عشق دروغین
نویسنده دون دلیلو
تصویرگر -
مترجم پدرام لعل‌بخش
ویراستار -
ناشر افراز
گروه مخاطبان علاقه‌مندان به نمایشنامه
جنسیت مخاطبان فرقی ندارد
تعداد صفحات 104 صفحهٔ رقعی
نوبت چاپ اول - 90
شمارگان 1100 نسخه
قیمت 2500 تومان
شابک 978-964-243-229-5
مزه شناسی
طبق طبع اهالی خانه کتاب اشا این کتاب مزه "زیتونِ شور" می دهد. نوش جان!
سایر مزه‌ها: زیتون شور، قورمه سبزی، آبگوشت، دراژه شکلاتی، شیر مادر، کاسنی

ارسال سریع نظر

]]>
http://asha.ir/archives/5707/feed 0 آلکس هنرمند هفتاد سالهٔ آمریکایی بر اثر سکتهٔ مغزی دچارِ مرگ مغزی شده است و در حالتِ زندگیِ گیاهی قرار دارد. همسرانِ دوم و چهارم او به همراهِ تنها فرزندش که حاصلِ اولین ازدواج اوست در خانهٔ خارج از شهرِ وی دورِ او جمع شده‌اند. همسرِ دوم و فرزندِ او اصرار دارند که به زندگیِ او در این حالت خاتمه دهند اما همسرِ چهارم راضی نیست و معتقد است باید اجازه دهند آلکس به مرگِ طبیعی از دنیا برود، این در حالی است که زحمتِ پرستاری از آلکس در تمامِ طولِ هفت ماهی که در این حالت قرار داشته است بر عهدهٔ همسرِ چهارم وی بوده است. «خونِ عشقِ دروغین» عنوان نمایشنامه‌ای در سه پرده اثر دون دِلیلو نویسندهٔ ایتالیائی‌تبارِ آمریکائی است که نشرِ افراز با ترجمهٔ پدرام لعل‌بخش در بهارِ امسال آن را منتشر کرده است. نویسندهٔ این نمایشنامه از مهم‌ترین نمایشنامه‌نویسانِ پُست‌مدرنِ معاصرِ آمریکا و جهان است که متأسفانه در ایران شناخته شده نیست. وی این نمایشنامه را در سال ۲۰۰۵ نوشته و خودِ او برای اولین بار، آن را پیش از انتشارِ متن روی صحنه برده است. او در این اثر بسیار دقیق و هنرمندانه به واکاویِ زندگیِ یک هنرمند و تأثیراتِ او بر زندگیِ خانواده‌اش پرداخته است. در طولِ نمایشنامه وقتی همسرِ دوم و فرزندِ او مشغولِ راضی کردنِ همسرِ چهارمش برای خاتمه دادن به زندگیِ او هستند از روزهائی که با او داشته‌اند سخن می‌گویند و از لابه‌لای حرف‌های‌شان برمی‌آید که اگر حالا بعد از مدت‌ها دوری پیشِ او آمده‌اند فقط برای این است که خود را از شرِ سایهٔ سنگینِ او بر زندگیِ خود خلاص کنند، اگر چه در ظاهر قصدشان نجاتِ او از رنجی است که می‌کشد و همین تضاد دغدغهٔ نویسنده است. دون دلیلو در این نمایشنامه به نقدِ رفتارهای انسانی در قرن بیست و یکم پرداخته است؛ نقدی که متوجهِ شخصیتِ اصلیِ نمایشنامه یعنی آلکس هم هست. این‌که چرا نزدیکانِ یک فرد تصمیم می‌گیرند به زندگیِ او خاتمه دهند و خود را و نه او را، از شرِ او راحت کنند. بی مهری، بی توجهی، خود خواهی، نبودِ درکِ متقابل، رویاپردازی، اتانازی، امیالِ نفسانیِ افسارگسیخته و در نتیجه تنهائیِ انسانِ معاصر -و به‌طورِ دقیق انسانِ آمریکایی- دغدغه‌ها و مواردِ موردِ نقدِ نویسنده در این نمایشنامه است. دون دلیلو او با درکی درست و دقیق، که جز با تحقیق و بررسیِ عمیقِ روابطِ انسانی در عصرِ حاضر به دست نمی‌آید به روان‌کاویِ روابطِ سه انسان در سنینِ مختلف و جهان‌بینی‌های متفاوت با یک انسانِ هنرمند (بخوانید خاص) پرداخته است تا از دلِ این روابط بدونِ این‌که کسی را قضاوت کرده باشد راهی به سمتِ سعادت [...] امیالِ نفسانیِ افسارگسیخته و در نتیجه تنهائیِ انسانِ معاصر دغدغه‌ها و مواردِ موردِ نقدِ نویسنده در این نمایشنامه است.
رگتایم http://asha.ir/archives/5553 http://asha.ir/archives/5553#comments Mon, 11 Jul 2011 14:35:53 +0000 میهمان http://asha.ir/?p=5553

یکی از شیوه‌هایی که کتاب‌خوان‌ها برای خریدنِ کتاب‌ دارند این است که رویِ جلدِ کتاب را نگاه کنند و اسمِ نویسندهٔ موردِ علاقه‌شان را ببینند. اما در مورد نویسنده‌های غیرفارسی‌زبان راهِ مطمئن‌تر نگاه کردن به اسمِ مترجم است. دیدنِ نامِ نجف دریابندری رویِ جلدِ کتاب کافی است شک و تردید را کنار بگذارید، کیفِ‌ پول‌تان را در بیاورید و کتاب را بخرید.

چند روز پیش برای بارِ دوم «رگتایم» را خواندم؛ از آن رمان‌هایی است که دست از سرِ آدم بر نمی‌دارد. صفحهٔ آخر که تمام شد کتاب را بستم و همین‌که داشتم

بخشی از متنِ کتاب:

فروید که پنجاه و سه سال داشت در آن لحظه به این نتیجه رسید که حوصله‌اش از امریکا سر رفته است. با شاگردانش سوار کشتی شد و برگشت. چنان که باید به غذای امریکا و نبودنِ مستراحِ عمومی عادت نکرده بود. عقیده داشت که در این سفر هم معده‌اش خراب شده است و هم مثانه‌اش. تمامِ مردمِ امریکا به نظرش هول و دستپاچه و بی‌ادب آمده بودند. خریدِ یک‌جایِ هنر و معماریِ اروپا، بدونِ در نظر گرفتنِ دوره و کشور، به نظرش مبتذل و نفرت‌آور بود. در اختلاطِ فقرِ عظیم و ثروتِ عظیمِ امریکا، به‌هم‌ریختگیِ تمدنِ رو به زوالِ اروپا را می‌دید. در کتابخانهٔ دنج و آرامِ خودش در شهرِ وین نشسته بود و خوشحال بود که برگشته است. به ارنست جونز گفت: امریکا اشتباه است، اشتباه بزرگی است

■ ■ ■

به داستانش فکر می‌کردم، انگار بارِ اولی بود که می‌خواندمش. جاذبهٔ رمان‌های دکتروف شاید برای این است که وقتی می‌نویسد نمی‌خواهد به کسی چیزی یاد بدهد، رمان‌هایش کتابِ اخلاق یا حکمت نیست. خوب می‌داند که نویسنده فقط باید قصه بگوید. دکتروف آن‌قدر خوب قصه‌اش را تعریف می‌کند که آدم حوصله‌اش سر نمی‌رود.

انتشاراتِ مدرن لایبرری، رگتایم را یکی از بهترین رمان‌های قرن بیستم می‌داند. دکتروف برای این رمان جایزهٔ ملیِ کتابِ

ای. ال. دکتروف
ای. ال. دکتروف

آمریکا را دریافت کرد.

رگتایم مجموعِ چند داستانِ به هم تنیده است. شخصیت‌های کتاب دو گونه‌اند: دستهٔ اول آدم‌های واقعی‌ و تاریخی‌اند. مثل پیرپون مرگان سرمایه‌دارِ بزرگِ آمریکایی، هنری فورد مؤسسِ کمپانیِ خودروسازیِ فورد، هری هودینی شعبده‌بازِ معروف، اما گلدمن آنارشیست و سخن‌ورِ پرشور، زیگموند فروید و آدم‌های معروفِ دیگر.

گروه دوم شخصیت‌های خیالی‌اند که بارِ اصلیِ قصهٔ رگتایم را به دوش می‌کشند؛ سه خانواده که زندگی‌شان بر اثرِ اتفاقاتی که در جامعهٔ آمریکا می‌افتد دگرگون می‌شود. همهٔ این آدم‌ها سه عنصر هستند که بدنهٔ اصلیِ جامعه‌ٔ آمریکا را تشکیل می‌دهند: آمریکایی‌ها، مهاجران و سیاه‌پوستان.

به قولِ نجفِ دریابندری در مقدمهٔ کتاب، رگتایم چندبار آغاز می‌شود و چند بار به پایان می‌رسد. شخصیت‌های کتاب هر کدام داستانِ جداگانه‌ای دارند و دکتروف در کتابِ کم‌حجمش همه را تمام و کمال برای ما تعریف می‌کند. دستِ آخر سرگذشتِ همهٔ آدم‌های رگتایم با نخی نامرئی به هم متصل می‌شود.

رگتایم به معنای نوعی موسیقی است که ریتمِ تند و پرضربانی دارد. نثرِ فاخرِ دکتروف هم نوعی رگتایم است؛ جملات

نجف دریابندری

نجف دریابندری

کتاب کوتاه و موجز‌ است و روحِ پرهیاهوی آمریکا را در اوایلِ قرن بیستم نشان می‌دهد. انگار اصلِ داستان چند صد صفحه بوده و نویسنده آن را در ۲۷۰ صفحه خلاصه کرده است.

سطر به سطرِ رگتایم را باید با طمأنینه خواند. شاید بار دوم یا سومی که این کتاب را خواندید متوجهِ هنرنماییِ دکتروف شوید: رگتایم در واقع چهرهٔ ملتهبِ آمریکا را در دههٔ شصتِ میلادی نشان می‌دهد. برای همین این رمان را رمانی تاریخی می‌دانند. پیشنهاد می‌کنم مقدمهٔ عالیِ نجف دریابندری را بعد از تمام کردنِ رمان بخوانید.

معرفی صوتیِ این کتاب و بخشی از متن آن را دانلود کنید / بشنوید:

http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/07/ragtime.mp3

شناسنامه کتاب
عنوان رگتایم
نویسنده ای. ال. دکتروف
تصویرگر -
مترجم نجف دریابندری
ویراستار -
ناشر انتشارات خوارزمی
گروه مخاطبان بزرگسالان
جنسیت مخاطبان فرقی ندارد
تعداد صفحات 280 صفحهٔ رقعی
نوبت چاپ سوم - 85
شمارگان
قیمت
شابک 964-4870-073-5
مزه شناسی
طبق طبع اهالی خانه کتاب اشا این کتاب مزه "زیتونِ شور" می دهد. نوش جان!
سایر مزه‌ها: زیتون شور، قورمه سبزی، آبگوشت، دراژه شکلاتی، شیر مادر، کاسنی

ارسال سریع نظر

]]>
http://asha.ir/archives/5553/feed 0 یکی از شیوه‌هایی که کتاب‌خوان‌ها برای خریدنِ کتاب‌ دارند این است که رویِ جلدِ کتاب را نگاه کنند و اسمِ نویسندهٔ موردِ علاقه‌شان را ببینند. اما در مورد نویسنده‌های غیرفارسی‌زبان راهِ مطمئن‌تر نگاه کردن به اسمِ مترجم است. دیدنِ نامِ نجف دریابندری رویِ جلدِ کتاب کافی است شک و تردید را کنار بگذارید، کیفِ‌ پول‌تان را در بیاورید و کتاب را بخرید. چند روز پیش برای بارِ دوم «رگتایم» را خواندم؛ از آن رمان‌هایی است که دست از سرِ آدم بر نمی‌دارد. صفحهٔ آخر که تمام شد کتاب را بستم و همین‌که داشتم بخشی از متنِ کتاب: فروید که پنجاه و سه سال داشت در آن لحظه به این نتیجه رسید که حوصله‌اش از امریکا سر رفته است. با شاگردانش سوار کشتی شد و برگشت. چنان که باید به غذای امریکا و نبودنِ مستراحِ عمومی عادت نکرده بود. عقیده داشت که در این سفر هم معده‌اش خراب شده است و هم مثانه‌اش. تمامِ مردمِ امریکا به نظرش هول و دستپاچه و بی‌ادب آمده بودند. خریدِ یک‌جایِ هنر و معماریِ اروپا، بدونِ در نظر گرفتنِ دوره و کشور، به نظرش مبتذل و نفرت‌آور بود. در اختلاطِ فقرِ عظیم و ثروتِ عظیمِ امریکا، به‌هم‌ریختگیِ تمدنِ رو به زوالِ اروپا را می‌دید. در کتابخانهٔ دنج و آرامِ خودش در شهرِ وین نشسته بود و خوشحال بود که برگشته است. به ارنست جونز گفت: امریکا اشتباه است، اشتباه بزرگی است ■ ■ ■ به داستانش فکر می‌کردم، انگار بارِ اولی بود که می‌خواندمش. جاذبهٔ رمان‌های دکتروف شاید برای این است که وقتی می‌نویسد نمی‌خواهد به کسی چیزی یاد بدهد، رمان‌هایش کتابِ اخلاق یا حکمت نیست. خوب می‌داند که نویسنده فقط باید قصه بگوید. دکتروف آن‌قدر خوب قصه‌اش را تعریف می‌کند که آدم حوصله‌اش سر نمی‌رود. انتشاراتِ مدرن لایبرری، رگتایم را یکی از بهترین رمان‌های قرن بیستم می‌داند. دکتروف برای این رمان جایزهٔ ملیِ کتابِ ای. ال. دکتروف آمریکا را دریافت کرد. رگتایم مجموعِ چند داستانِ به هم تنیده است. شخصیت‌های کتاب دو گونه‌اند: دستهٔ اول آدم‌های واقعی‌ و تاریخی‌اند. مثل پیرپون مرگان سرمایه‌دارِ بزرگِ آمریکایی، هنری فورد مؤسسِ کمپانیِ خودروسازیِ فورد، هری هودینی شعبده‌بازِ معروف، اما گلدمن آنارشیست و سخن‌ورِ پرشور، زیگموند فروید و آدم‌های معروفِ دیگر. گروه دوم شخصیت‌های خیالی‌اند که بارِ اصلیِ قصهٔ رگتایم را به دوش می‌کشند؛ سه خانواده که زندگی‌شان بر اثرِ اتفاقاتی که در جامعهٔ آمریکا می‌افتد دگرگون می‌شود. همهٔ این آدم‌ها سه عنصر هستند که بدنهٔ اصلیِ جامعه‌ٔ آمریکا را تشکیل می‌دهند: آمریکایی‌ها، مهاجران و [...] سطر به سطرِ رگتایم را باید با طمأنینه خواند. شاید بار دوم یا سومی که این کتاب را خواندید متوجهِ هنرنماییِ دکتروف شوید