- كارت آويزهای كتاب در مترو
- ایتالیاییها روی ماه خداوند را میبوسند
- یادی از آذريزدی و قيصر امينپور
- ایران در نمايشگاه كتاب ابوظبی
- انیمیشن آذریزدی در راه است
- ابوترابي در پاسياد پسر خاك
- نرگس، روایت خاطرات رحیم مخدومی
- تجليل از مقام ادبی حميد سبزواری
- یادِ آقای سیبیلو
- شاعر سال معلوم شد
- جشن صدمین چاپ کتاب دا
- انشا کودکانه با موضوع اشتاینبک
- جلد دوم دايرةالمعارف انقلاب اسلامی رسید
- مهجوریت داستان انقلاب اسلامی
- وقتی ابن سینا در دانشگاههای امریکا تدریس میکند
- بربرها هم رباعیات خیام را میخوانند
- اسکورسیزی به دنبال یک کتاب کودک
- تركههای درخت آلبالو، حکایت روزهای انقلاب
- برنده جايزه بوكر 2006 در ایران
- بازار تبادل کتاب با حضور شما گرم میشود!
رصدخانه
در شش ایستگاه مترو از تازههای کتاب با خبر شوید.
همراه با مصطفی مستور
در نمايشگاه تخصصی كتاب كودك و نوجوان
10 تا 16 اسفند
روی میز نقد
با یاد روزهای انقلاب
نوشته عباس حسیننژاد درباره منوچهر احترامی
برنده جایزه کتاب سال در بخش شعر، ضیاءالدین ترابی است
در بيستوسومين نمايشگاه بينالمللی كتاب تهران
به مناسبت سالگرد تولد جان اشتاینبک نویسنده آمریکایی
در نمایشگاه کتاب، ويژه نوجوانان و جوانان
در بیان خسروباباخانی
"شفا" ویژه دانشجویان گروه فلسفه!
رباعیات خیام به زبان امازیغی ترجمه شد.
اقتباس سینمایی از کتاب تصویری «اختراع هوگو کابرت»
نوشته اکبر خلیلی
«ميراث گمشدگي» نوشته كيران دسای، نويسنده معاصر هندی
در فرهنگسرای خانواده


برگزیدن؛ حکایتِ بامزهٔ زندگی ما آدمها است. با همهٔ تلخ و شیرینهای «برگزیدن»، همهگیِ ما، توی زندگی تجربهاش میکنیم. گاهی گرفتارش میشویم، گاهی هم مشتاقانه به سمتش میدویم. اما خیلی اوقات، به اصرارِ زمانه و شرایط، مجبور به انتخاب میشویم. گاهی از قِبَل این «برگزیدن»ها برد میکنیم؛ گاهی هم بدجور میبازیم. این حکایت، از بامزهترین حکایات زندگی ما آدمها است!
اینچیزی که میخوانید، یکجور دعوتنامه است.
- دعوت به چی؟
- به تخیل!
- تخیلِ چی؟
- تخیلِ روزِ آخرِ دنیا. خیال کن رسیدهایم به ته دنیا. اوضاع و احوالِ زمین و زمانه بدجور به هم ریخته. رسیدهایم به دمدمهای دمیدنِ اسرافیل توی صور. آها… ببینش! دارد از کوه میکشد و میرود بالا. میبینیاش؟
- آره، آره… همان چاقالوهه؟
- آره قربونت. همون تپله.
- اینجا دوتا ورسیون داریم. ورسیون ویژهٔ آقایان و ورسیون ویژهٔ بانوان. در ورسیون ویژهٔ آقایان آمده است: «تویِ این حیص و بیص، تویِِ طفلک، چشمت میافتد به یک پری رویِ دلربا و وسطِ آن همه به هم ریختهگی، عاشق میشوی. آنهم چه عاشقی. از آنهایی که باید مثنویاش را سرود.»
و در ورسیون ویژهٔ بانوان آمده است: «تویِ این حیص و بیص، تویِِ طفلک، چشمت میافتد به یک جوانمردِ باصلابت و نجیب و وسطِ آن همه به هم ریختهگی، عاشق میشوی. آنهم چه عاشقی. از آنهایی که باید مثنویاش را سرود.»
- خب؟
- خب، ببین جانم، اسرافیل دمدمهای رسیدن به بالای کوه است. نوکِ قله را میبینی؟ تخمین که بزنیم و کمی مهندسی کنیم، تقریباً ۱۰ دقیقهٔ دیگر میرسد به نوک کوه. تا سوتش را بیاورد بالا و شروع کند به دمیدن، ۲ دقیقه وقتِ اضافه داری. یعنی ۱۰+۲ که میکند ۱۲٫
حواست به من است یا نه؟ چیه؟ دوستش داری؟ خب، ۱۲ دقیقه وقت داری بروی و بهش بگوئی. منتها دستخالی که نمیشود.
- توی این شلمشوربا من دستهگل از کجام بیاورم؟
- آها. اینجا است که باید تخیلات را امتحان کنی و ببینی اصلاً میتوانی توی همچون شرایطی، انتخاب کنی یا نه. فرض میکنیم که یک کتاب روی زمین افتاده. نویِ نو. انگار تویِ زلزلهً آخری، از انبارِ زیرزمینِ ناشرش بیرون افتاده. جلد گالینگور، قطع رقعی، قیمت مقطوع، نویسنده مشهور. تا اینجایش بر ما معلوم است. آها، یک نکتهٔ معلوم دیگر هم وجود دارد.
- چی؟
- اینکه کتابِ افتاده رویِ زمین، یک رمانِ یا داستانِ عاشقانهٔ فارسی است.
- خب؟
- خب، حالا باید انتخاب کنی که آن رمانِ عاشقانه، کدام کتاب و از کدام نویسنده است… یالا، زود باش که ۱۲ دقیقه بیشتر وقت نداری. کدام کتابِ عاشقانهٔ فارسی، لایقِ محبوبتان است؟
از طریقِ فرمِ پائیندست، بگو که کتابِ انتخابیات چیست. ضمناً مَحرم بدان و بگو به معشوق / معشوقهات چه میگوئی توی آن چند دقیقه… تصویرسازِ مابقیِ این داستان، شما هستی.
برای شرکت در این بازی، حتماً نکات زیر را رعایت بفرمائید:
- آقایان محترم! به منظور حفظ کیان خانواده و طراوت این کانونِ گرم، آن پریرو را همسر محترمهٔ خود فرض بفرمایند.
***
نتایج آرا تا این لحظه!
بر اساس شمارش آرای مأخوذه تا این لحظه، این دو نویسنده در صدر قرار دارند:
- رضا امیرخانی با ۴۲ رأی / کتابِ من او
- نادر ابراهیمی با ۱۶ رأی / سه اثر مختلف
همچنین، شرکتکنندهگان در این نگرخواهی، به آثاری از اسماعیل فصیح، سیدمهدی شجاعی، سپیده شاملو، عباس معروفی، محمود دولتآبادی، م.مؤدبپور و سیمین دانشور نیز رأی دادهاند.
رایگیری همچنان ادامه دارد. پس رأی تو کو؟
[آراء مأخوذه!]
- حسام مطهری، کتاب من او نوشتهٔ رضا امیرخانی را انتخاب میکند. او به محبوبش میگوید: «میای با هم بریم بهشت؟»
- مائده ایمانی کتاب سال بلوا نوشتهٔ عباس معروفی را انتخاب میکند. او به معشوقاش میگوید: «تو میگی تو اون دنیا هم آدم باید سر قولش بمونه؟»
- دادابیس کتاب ثریا در اغما نوشتهٔ اسماعیل فصیح رو انتخاب میکند. او به معشوقهاش میگوید: «وقتی بیدار شدی منو به یاد خواهی آورد؟»
- محمدجواد مهدوی کتاب من او نوشتهٔ رضا امیرخانی را انتخاب میکند. او به معشوقهاش میگوید: «دیدی! اینقدر این درویش مصطفا سرمون رو گرم کرد که یادمون رفت عروسی کنیم.»
- میثم رمضانعلی هم که «دنیای عاشقانه» را به «رمان عاشقانه» ترجیح میدهد، مدیر مدرسه، نوشتهٔ جلال آل احمد را برای هدیه به معشوقهاش انتخاب میکند. او خطاب به محبوب میگوید: «فکر نمیکنم بیشتر از ایجاد محبت توی این دمدمهای آخری بچسبه!»
- دانشطلب داستانِ «چشم در برابر چشم» را از کتاب غیرقابل چاپ نوشتهٔ سیدمهدی شجاعی هدیه میدهد. او به معشوقهاش میگوید: «میخوامت» و لبخند میزند!
- علیرضا شامخی همهٔ عاشقانههای نادر ابراهیمی را به معشوقهاش هدیه میکند. او ترجیح میدهد چیزی نگوید، چون اعتقاد دارد: «دلآرامِ من چشمخوانی بلد است! نیازی به لب جنباندن نیست. برایش سکوت میکنم.»
- نیما شیرازی کتاب چهل نامهٔ کوتاه به همسرم، نوشتهٔ نادر ابراهیمی را اهدا میکند. او وسط آن شلوغی به معشوقهاش میگوید: «هرچه شد؛ با من باش…»
- اسماعیل هم من او را انتخاب میکند. ضمناً به معشوقهاش میگوید: «من … من ، … آ آ آ آ آ ، من ….. راستش …. من …. اه، لامصب داره سوتو میزنه… نه خداجون»
- مجتبا تقویزاد، کتاب یک عاشقانهٔ آرام، نوشتهٔ نادر ابراهیمی را به معشوقهاش هدیه میکند. مجتبا به محبوب میگوید: «نگاه کن توی چشمهام ….تو که خوب چشمهام را میخوانی چه حاجت به کلمه؟»
- حاج میثم هم لیلی و مجنون را به شیرینبانویش هدیه میکند. نمیدانم چطور توی آن هاگیر واگیر وقتِ فلسفیدن میکند، اما خطاب به معشوقهاش میگوید: «شاید خوبی دنیا این بود که هیچ وقت به هم نرسیدیم.»
- صادق عسکری هم اثر دیگری از عباس معروفی را انتخاب میکند و به معشوقهاش سمفونی مردگان را هدیه میدهد. صادق کوتاه و مختصر خطاب به معشوقهاش میگوید: «تو مسیح منی…»
- محمد مهدی اسلامی بهترین عاشقانهٔ فارسی را نیمهٔ پنهان ماه – همت میداند و آن دم آخری به معشوقهاش میگوید: «خدا هیچوقت نخواسته عشّاق، آنهایی که خیلی به هم دلبستهاند، با هم بمانند.»
- ریحانه مهرزاد برای هدیه به معشوقِ آخرالزمانیاش، آسمان ۳ – یاسینی به روایت همسر شهید را انتخاب میکند. او به معشوق میگوید: «هنوز طعم شیرین لحظههای با تو بودن را احساس میکنم… راستی! ساعت پرواز مرا میدانی؟!»
- مرتضا عارف، متواضعانه و در عین حال با اعتماد به نفس کتاب انتخابیاش را اینطور معرفی میکند: «کتابِ من! کتابی که هنوز ننوشتهامش!». ایشان نگفتند که چه جملهای به معشوقهشان خواهند گفت. به جایش فرمودند: «شرمنده من نمیتونم شما رو محرم فرض کنم! شب خوش! (و دوربین را خاموش میکند)». به هرحال بعضیها ذهن سینمایی دارند؛ آن هم از نوع هالیوودیاش!
- سمیه، یک عاشقانهٔ آرام را انتخاب میکند و در مواجهه با معشوقاش فقط سکوت میکند + لبخند!
- آزاده نجفیان، انگار گفته بودی لیلی نوشتهٔ سپیده شاملو را به معشوق هدیه میکند. آزاده رو به معشوقاش میگوید: «پیش از آب و گل من در دل من مهر تو بود/ با خود آوردم از آنجا، نه به خود بربستم»
- حامد صلاحی هم سووشون خانم سیمین دانشور را در آن عرصهً بلا برمیگزیند. حامد رو به معشوقهاش میگوید: «کمینه زائر ضریح “زری” / منم؛ پر از خیالِ رویِ پری!»
- سیتنه هم چهلنامهٔ کوتاه به همسرم، از مرحوم نادر ابراهیمی را انتخاب میکند. معشوقِ خانمِ سیتنه، از او میشنود: «کسی مانده است که خواهد آمد. باور کن! کسی که امکان آمدن را زنده نگه می دارد. بنشین به انتظار!»
- مهدی، کتاب شکوای سبزِ سیدمهدی شجاعی را انتخاب میکند. جملهای که او به معشوق میگوید، این است: «من چه میکردم اگر تو نبودی؟»
- هومن یارمحمدی هم، بار دیگر شهری که دوست میداشتم نوشتهٔ نادر ابراهیمی را انتخاب میکند. هومن میگوید: «چی میشه گفت؟ شاید من فقط میگفتم: سلام؟ دقیقاً با لحن پرسشی و با یک لبخند و منتظر جواب.»
- از آنجایی که شهرزادخانم ساکن وطن نیستند، شدهاند استثنای این نگرخواهی و خارجکی انتخاب فرمودهاند. انتخاب ایشان: Digital Fortress نوشتهٔ Dan Brown. شهرزاد به معشوقش میگوید: “I love you, without wax “
- روزنامهنویس برای هدیه به معشوقهاش، شاهنامهٔ فردوسی را انتخاب میکند. معشوقهٔ روزنامهنویس از او میشنود: «از بچگی دلم میخواست شاهنامه را بخونم، وجود شما و بی سلیقگی من در انتخاب کادو و اینها سبب شد که این کتاب را براتون هدیه بخرم که خودم بخونم :دی فک نمی کردم از خودم بتونم اینقدر مطلبم عاشقانه در کنم خودم حالم بد شد اسمایلی سبز یاهو». اشا: البته ما بعید میدانیم توی ۱۲ دقیقه فرصت اینهمه لفاظی را پیدا کند. الآن بدنش گرم است، چیزی متوجه نمیشود!
- کوثر رمانِ من او را برای هدیه به معشوقش برمیگزیند. معشوق از کوثر میشنود: «فکر میکنی تو این ۱۲ دقیقه، چند قدم بتونیم با هم برداریم؟»
- مهدی علاقبند هم پیکر فرهاد، نوشتهٔ عباس معروفی را برای هدیه برگزیده است. او نه به زبان، که توی دلش خواهد گفت: «عزیز دلم! با نگاهت مرا بدوز.. .به هرجا که دلت میخواهد بدوز…. به زندگی، به مرگ، به عشق، به هرچه دوست داری!»
- راحیل کتاب این است بهشت، را به معشوقاش هدیه میکند. جملهای که راحیل خطاب به معشوق میگوید، این است: «عشق تو را صاحب این کتاب به من هدیه داده است.»
- مهکامه هم یک عاشقانهٔ آرام جناب نادر ابراهیمی را برگزیده. مهکامه وقتی کتاب را دست معشوقاش میدهد، میگوید: «هر وقت احساس غریبی کردی، بخوانش…»
- و اما آیماز، من او نوشتهٔ امیرخانی را انتخاب میکند. آیماز آن دم آخری هم فکر شهادت است و به محبوب میگوید: «من و تو، باید شهید بشیم وگرنه…!»
- محمدحسین هم مثل آیماز، من او را به معشوقهاش هدیه میدهد. معشوقه از او میشنود: «میای با هم بریم بهشت؟» اشا: قطعاً محمدحسین از روی دست حسام تقلب کرده!
- مهربانو، من او را به معشوق هدیه میکند و با لبخند معجزهگرش میگوید: «بیا کریمجان! همون که خیلی دوستش داری…»
- علی اللهیاری هم با من او عاشقی میکند و به معشوقهاش میگوید: «بانو! گنجشک را یادت هست؟ همو که کنار شکوفههای انار لانه داشت؟»
- زیباترین شکیب هم من او را برای هدیه به معشوقاش برگزیده. او از معشوقاش میپرسد: «مالِ من میشوی برای همیشه؟ حتا توی آن دنیا؟»
- جواد کاظمی هم من او را بر میگزیند. جواد برایمان نوشته: «هیچ نمیگویم، به جز نگاهی»
- پریا بعد از هدیهٔ منِ او به معشوقاش، میگوید: «اینبار حواسم بود اسم خودم را کنار خشت اسمت گذاشتم!»
- مهشاد اثر جاودان آنتوان دوسنت اگزوپری را برای هدیه دادن انتخاب میکند. او، کتاب شازده کوچولو را به معشوقاش میدهد و میگوید: «شازده! چطوری؟»
- زهرا نیا کتاب حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه نوشتهٔ مصطفا مستور را برمیدارد و + یک عاشقانهٔ آرام از نادر ابراهیمی میکند و به معشوقش میگوید: «اولی تو بودی، دومی اونیه که دلم میخواست باشی. حیف که اجل مهلت نداد.»
- ونوس هم یک عاشقانهٔ آرام را به معشوقاش هدیه میدهد. ونوس برایمان نگفته چطور با معشوق صحبت میکند… یعنی خصوصی است؟ اینقدر؟
- مهدی فاضل هم روی ماه خداوند را ببوس نوشتهٔ مصطفا مستور را به معشوقه هدیه میدهد و بهاش میگوید: «تقدیم به روی ماه تو!»
- یاس، یک نسخه غزلیات سعدی انتخاب کرده. او به معشوقاش میگوید: «در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم / بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم» اشا: این بهترین جملهٔ این بازی تا اینجا نیست؟
- رودابه که نامش «شاهنامه فردوسی» را یادمان میآورد، کلیدر نوشتهٔ محمود دولت آبادی را برگزیده. او به معشوقش میگوید: «ببین درد و لذت عشق چقدر تفکیکناپذیرند، و چقدر باشکوه»
- شهریار کتاب شازده کوچولو را تقدیمِ معشوقه میکند و بهش میگوید: «از همهٔ روزهای زندگیام، همین نعمت یکبار دیدن تو بس بود…»
- داود برای هدیه، کتاب بار دیگر شهری که دوست میداشتم را انتخاب میکند و هنگام تقدیم به معشوقهاش میگوید: «سلام خانم! من یک کودکم. من یک فانوسِ تاشو هستم. در من شمعی روشن کن!»
- مینا، کتابِ قرقر و قرقره را به معشوقش اهدا میکند و بهش میگوید: «دنبالت میام…»
- ایمان هم کتاب شازده کوچولو را برمیگزیند. او به معشوقهاش میگوید: «اسرافیل همانیست که بالای کوه است یا چشمِ تو؟»
- یوسف هم اثر رضا امیرخانی، یعنی من او را به معشوقه هدیه میکند و میگوید: «خوابت را دیده بودم…»
- مهرانه هم یک عاشقانهٔ آرام را انتخاب میکند و میگوید: «وقتی رسیدی، بخونش…»
- حمیده رمان من او را به معشوقاش هدیه میدهد و خطاب به او میگوید: «منتظرت میمانم. دیر نکن لطفا!»
- آرش، کتاب سال بلوا را به معشوقهاش هدیه میکند. آرش بهش میگوید: «لحنات را دوست دارم»
- محمدامین هم من او را انتخاب میکند. او تا به معشوقه میرسد، میگوید: «ببخشید که کادوش نکردم.»
- رضا هم حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه از مصطفا مستور را برمیگزیند و به معشوقه میگوید: «دیشب چیز عجیبی توی روزنامه خوندم. میخواین براتون تعریف کنم؟»
- صفیخانی روی سووشون نظر دارد. نمیدانیم ایشان آقا هستند یا خانم، اما به محبوب میگویند: «سردمه. شما چطور؟»
- محمد مهدوی اشرف هم من او را انتخاب میکند و خطاب به معشوقهاش میگوید: «از عمر هرآنچه هست برجای بستان و به عمر لیلی افزای»
- سارا مسعودی هم عشق سالهای جنگ نوشته حسین فتاحی را برای هدیه دادن به مشعوقش انتخاب میکند. او به معشوق میگوید : «وقتی شهید راه حق شدی و خدا کلی حوری گذاشت جلوی چشمت، بگو حوری من تو دنیا جا مونده؛ منتظرش میمونم.»
- سیمین کتاب بار دیگر شهری که دوست میداشتم را برمیگزیند و به معشوق میگوید: «منم.. هلیا! حالا برگشتهام»
- امیر برای شروع آشنایی با معشوقهاش، کتاب من او را انتخاب میکند و خطاب به معشوقه میگوید: «مث اینکه دیر اومدم…»
- اولدوز بابت اینکه داستانِ موردنظرش هنوز مکتوب نشده ناراحت است. برای همین، ترجیح میدهد به جای کتاب، یک دفتر سفید داشته باشد تا افسانهٔ سارای را بنویسید و به معشوق هدیه بدهد. جملهای که اولدور به معشوق میگوید، این است: «آیدین! خیلی منتظر ماندم. کجا بودی تا به حال؟»
- محمدعلی کتاب من او را انتخاب میکند و در فرصتی که دارد به معشوقهاش میگوید: «شما اینطرفها درویش مصطفا را ندیدید؟ خبر ندارید وقتش رسیده یا نه؟»
- طیبه هم کتاب من او را انتخاب کرده. او به معشوقاش در روز آخر میگوید: «اسرافیل خطبهٔ عقد هم میخونه یا فقط سوت میزنه؟»
- گلصنم تشکری اثر ماندگار نظامی، یعنی لیلی و مجنون را انتخاب میکند. شأن نزول دارد توی این شرایط، نه؟ گلصنم به معشوقش میگوید: «یک عمر دنبال تو میگشتم»
- سمیه ملاتبار کتاب کلیدر نوشتهٔ محمود دولتآبادی را برای هدیه به معشوقاش انتخاب میکند. سمیه به معشوق میگوید: «یادته وقتی شروعش کردم، اینو بهت گفتم: قَد می کشیدم از سَر ِ بنچاقِ … بگذریم/ فرقی نمیکند که کجای کلیدری/ مارالِ سربزیرِ هجومی که گم شده../ اضلاع و گوشه های شکسته تری که خط… » اشا: یعنی سمیه توی دوازده دقیقه این همه حرف میتواند بزند؟ چه سرعتی! – سمیه توضیح داد: «سرعتش به خاطر چسبیدگی دهان با لاله گوشهای “او” بوده. زمزمهٔ تکهای ازین چارپاره، کمتر از ۱۲ دقیقه هم وقت برد، باقیش به خواب گذشت…»
- فیروزه میم برای معشوقاش کتابِ یک عاشقانهٔ آرام را انتخاب میکند و بهش میگوید: «حوصله داشته باش، قیمت عشق همیشه بیش از تحمّل آدمیزاد بوده است»
- حمید میرزایی به معشوقهاش کتاب من او را تقدیم میکند و میگوید: «خانم! اجالتاً این تقدیمِ شما. آن دنیا که برسیم، میدهم نادر ابراهیمی کتابش را به نامتان امضا کند…»
- الی کتاب جزیرهٔ سرگردانی نوشتهٔ سیمین دانشور را برای هدیه به معشوقش انتخاب میکند و بهش میگوید: «سی پاره به کف در چله شدی… سی پاره منم ترک چله کن»
- سروش هم من او را انتخاب میکند و به معشوقه میگوید: «با من ازدواج میکنی؟»
- محمدصالح هم من او را به معشوقهاش هدیه میدهد! قایل توجه همسر آیندهٔ محمدصالح. او در آخرین روز دنیا به معشوقهاش میگوید: «معشوقهٔ من باید من او را خوانده باشد. وگرنه نه من، نه او»
- مصطفا هم من او را انتخاب میکند. مصطفا ظاهرا در عشق زیادی بیتجربه است، چون به معشوقهاش میگوید: «عشق مال بچه گربه است!»
- ف کتاب طوفان دیگری در راه است نوشتهٔ سید مهدی شجاعی را به معشوق/معشوقهاش هدیه میکند.
- فرشید به معشوقهاش کتاب کوری را هدیه میدهد. البته فرشید چندمین نفریست که به قید «فارسی بودن» رمانهای انتخابی دقت نکرده. اما رأی و نظرش روی چشم است. او به معشوقهاش میگوید: «به همدم و همنفس زندگیام، اکرم جان»
- سید یاسر هم کتاب من او را برای هدیه انتخاب میکند و رو به معشوقهاش میگوید: «تقبل الله…»
- انتخاب حسن برای هدیه به معشوقه، کتاب من او است. او به معشوقهاش در آخرین روز میگوید: «فرصت شمار صحبت کز این دو راه منزل / گر بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن. یا علی مددی»
- محمدهادی کتاب من او را به معشوقه میدهد و میگوید: «حس میکنم دلم خیلی محکم شده! میدانی! تنها بنایی که اگر بلرزد محکمتر میشود دل است! دل آدمیزاد مثل انار باید چلاندش…حتا توی آخرین لحظههای دنیا!(یا علی مددی… )»
- سامان هم من او را به معشوقهاش هدیه میدهد و بهش میگوید: «اه… پس تو واقعاً وجود داشتی؟ این همه مدت کجا بودی؟»
- الهه کتاب من او را انتخاب میکند و بعد از هدیه به معشوق، بهش میگوید: «هیچکس به قاعدهای که من دوستت دارم کسی رو دوست نداشته.»
- نیلوفر هم من او را انتخاب میکند و به معشوق میگوید: «حاضر نیستم به حرف درویش مصطفا چندسال دست از سرت بردارم»
- مجید کتاب من او را به معشوقهاش هدیه میدهد و میگوید: «دوستت دارم. اینو هیچوقت بهت نگفتم…»
- رضا گفته که من او را به معشوقه هدیه میدهد اما حرفی بهش نمیزند. فقط نگاهش میکند.
- فاطمه هم کتاب من او را انتخاب میکند. او به جای جملهای که به معشوق خواهد گفت، نوشته: «من چه گویم؟ یک رگم هشیار نیست!»
- محمدرضا مهاجر هم من او را انتخاب کرده. او جملهای دربارهٔ مشعوقه نگفته. فقط برایمان نوشته: «تابی که هم ازلحاظ ادبی و هم از لحاظ تاریخی فاخرترین اثر داستانی ادبیات بعداز انقلاب است» البته به نظر ما کمی اغراق کرده.
- علی چاوشی هم من او را برگزیده. علی به معشوقهاش میگوید: «یک سیبی هستی صد نفر زیر درختت / این جاذبه از تو است از آن زمین نیست!»
- امیر دهقانی چاوشی هم من او را انتخاب کرده! او به معشوقهاش میگوید: «مانده ام میان برزخی تهی مانده ام میان دو بی نهایت بی نهایت تو و باز بی نهایت تو بردار ع ش ق م صفر ندارد همین. باورکن!»
- محسن عمرانی طلسم را شکاند و سووشون را به معشوقه داد. او به معشوقهاش میگوید: «از پسِ کلیِ من و او، گذشتم تا این را بهت بدم!!!»
- فرید کتاب یک عاشقانهٔ آرام نوشتهٔ نادر ابراهیمی را برای هدیه به معشوقهاش برگزیده. او میخواهد به معشوقهاش بگوید: «عاشقانه و آرام، دوستت دارم»
- میثم محسنی هم من او را انتخاب میکند.
- قائم قانونی هم من او را انتخاب میکند.
- سید مهدی کتاب سمفونی مردگان را انتخاب میکند و به معشوقهاش میگوید: «همین که وقت کنی همان دو فصلی که برایت علامت زدم را بخوانی، کافیست»
- اکرم کتاب او یک فرشته بود را تقدیم معشوقش میکند و بهش میگوید: «فرشیدجان دوستت دارم. همیشه موفق و مهربان باشی!»
- محسن شیخی هم من او را انتخاب میکند و رو به معشوقهاش میگوید: «همیشه باهاتم»
- ثریا میم هم کتاب یک عاشقانهٔ آرام را به معشوقش هدیه میدهد و خطاب بهش میگوید: «چه زود دیر میشود…»
- مونا داودبیگی هم من او را انتخاب میکند و به معشوق هدیه میدهد. او به معشوقش میگوید: «عاشقی که غسل نکرده باشه حکماً عاشقه. نفسشم تبرکه…»
- مصطفی کتاب در تنگ نوشتهٔ آندره ژید را به معشوقهاش هدیه میدهد و بهش میگوید: «امیدوارم به وسعت کلامش این کتاب بر عدم باشد ، بر من و شما نتابد. تقدیم به اولین آخرین.»
- حسن شرفخانلو کتاب من او را به معشوقهاش میدهد.
- نارنجی، کتاب سمفونی مردگان را به معشوق / معشوقهاش هدیه میدهد و بهش میگوید: «با تو عاشقی کنم یا زندگی؟ بی تو زندگی کنم یا بمیرم؟»
- سرالله هم من او را برمیگزیند و خطاب به معشوقه میگوید: «باور کن دروغ نیست که میگم دلم برات میتپه! ۱۰۰ سال هم منتظرت بمونم پیش زال محمد نمیرم!»
- شهرزاد هم کتاب بار دیگر شهری که دوست میداشتم را به معشوقش هدیه میدهد و بهش میگوید: «دیر زمانی ست که حضورت را به انتظار نشسته ام . . . پایان ِ تلخ قصه های امروزی ، تقدیر ما نخواهد بود ، مهربانم . . .»
- نرگس کتاب من او را به معشوق هدیه میکند و بهش میگوید: «من عشق و عف ثم مات، مات شهیدا»
- قاصدک، کتاب یاسمین نوشتهٔ م.مؤدبپور را برای هدیه به معشوقش انتخاب میکند و خطاب به او میگوید:«عاشقانه ترینها را با تو تجربه کردم به تو رسیدم و با تو به اوج پر کشیدم»
- آوای بیصدا، هم من او نوشتهٔ رضا امیرخانی را به معشوق / معشوقهاش هدیه میدهد و انگار نه انگار که روز آخر دنیا است، بهش میگوید: «قرارمون چهارراه خانیآباد، سر کوچهٔ مسجد قندی، کنار مغازهٔ دونبش دریانی، یه لیسک مهمونِ من!»
لینک مطلب | | بازدید: 3157 بار |



