- كارت آويزهای كتاب در مترو
- ایتالیاییها روی ماه خداوند را میبوسند
- یادی از آذريزدی و قيصر امينپور
- ایران در نمايشگاه كتاب ابوظبی
- انیمیشن آذریزدی در راه است
- ابوترابي در پاسياد پسر خاك
- نرگس، روایت خاطرات رحیم مخدومی
- تجليل از مقام ادبی حميد سبزواری
- یادِ آقای سیبیلو
- شاعر سال معلوم شد
- جشن صدمین چاپ کتاب دا
- انشا کودکانه با موضوع اشتاینبک
- جلد دوم دايرةالمعارف انقلاب اسلامی رسید
- مهجوریت داستان انقلاب اسلامی
- وقتی ابن سینا در دانشگاههای امریکا تدریس میکند
- بربرها هم رباعیات خیام را میخوانند
- اسکورسیزی به دنبال یک کتاب کودک
- تركههای درخت آلبالو، حکایت روزهای انقلاب
- برنده جايزه بوكر 2006 در ایران
- بازار تبادل کتاب با حضور شما گرم میشود!
رصدخانه
در شش ایستگاه مترو از تازههای کتاب با خبر شوید.
همراه با مصطفی مستور
در نمايشگاه تخصصی كتاب كودك و نوجوان
10 تا 16 اسفند
روی میز نقد
با یاد روزهای انقلاب
نوشته عباس حسیننژاد درباره منوچهر احترامی
برنده جایزه کتاب سال در بخش شعر، ضیاءالدین ترابی است
در بيستوسومين نمايشگاه بينالمللی كتاب تهران
به مناسبت سالگرد تولد جان اشتاینبک نویسنده آمریکایی
در نمایشگاه کتاب، ويژه نوجوانان و جوانان
در بیان خسروباباخانی
"شفا" ویژه دانشجویان گروه فلسفه!
رباعیات خیام به زبان امازیغی ترجمه شد.
اقتباس سینمایی از کتاب تصویری «اختراع هوگو کابرت»
نوشته اکبر خلیلی
«ميراث گمشدگي» نوشته كيران دسای، نويسنده معاصر هندی
در فرهنگسرای خانواده


خانه کتاب اشا: شکرِ خدا، یادداشتِ سی.تی.اسکنِ ژورنالیسمِ حزباللهی خوانده شد. از دوستان و مخاطبانی که خواندند و نقد و نظری دربارهاش داشتند، تمنا کردیم تا بنویسند و در اختیارمان بگذارند تا فرصت تضارب و تبادل آراء را فراهم کرده باشیم قربة الی الله!
اینک، یادداشتِ برخی از این دوستان بدون ویرایش و اصلاح- پیش روی شما است. ته این یادداشت را نبستهایم و دیگران نیز میتوانند نقد و نظرشان را برایمان به نشانی info@asha.ir بفرستند. البته ته این نقدنامه، بیشتر از شنبه ۲۴ مردادماه ۸۸ باز نخواهد بود. روز شنبه، دیدگاههای نویسندگان اشا نیز دربارهٔ این نظرات در همین صفحه منتشر خواهد شد.
■■■
و اما یادداشتهای شما:
ایمان مطهری منش: شکرِ خدا، یادداشت «سی.تی.اسکن از ژورنالیسم حزباللهی» خوانده شد و حالا، کنار دست این ستون، نقدهاییست که برخی دوستان، بر آن یادداشت نوشتهاند. بنا بود که امروز (شنبه ۲۴ مردادماه ۸۸) این قلم نیز تشکرنامهای بنویسید برای دوستانش. اکنون روزِ وعده است اما، حس میکنم آنچه خواهم نوشت، بیشتر «جوابیه» است تا «تشکرنامه».
پاسخ دادن به سؤالات و ابهامات ذکر شده در این هفت یادداشت، کارِ من نیست. چون، اگر کارِ من بود، اساساً «سی.تی.اسکن…» از این قلم نمیچکید. من نیز، سؤالات و ابهاماتی داشتهام و دارم که -قطعاً- جوابش را از نویسندگان این هفت یادداشت نمیخواهم. اما یادآوری (یا همان تکرار) برخی نکات را «فذکر» میدانم و به همین جهت بر خود فرض میدانم.
در این یادداشت، به چهار نکتهٔ اساسی و کلی آمده در نوشتههای دوستان پاسخ میدهم:
- رسانهٔ اسلامی و یک علامت سؤال بزرگ جلویش.
- تعریف و تمجید از منتقدین/مخالفین/دگراندیشان یا هرچه شما مینامیدشان.
- تکرار برای چه؟
- ما و دستهها و فرقههایمان
■ رسانهٔ اسلامی؟
یکی از دوستان، کنار هم نشستن «ژورنالیسم» و «حزباللهی» را مذموم خوانده بود و دیگری به کل، منکر رسانهٔ اسلامی با قالبهای امروزین شده بود. اینکه ما «الگوی کار ژورنالیستی اسلامی» نداریم حرف نادرستیست. دین ما، اتفاقاً دین رسانه است. معجزهٔ پیامآور دینِ ما، خود یک رسانهٔ بزرگ و جامع است که در همهٔ اعصار و قرون به کار میآید و زنده است.
اگر امروز اسلام در سراسر دنیا پخش شده و یک و نیم میلیارد پیرو دارد، همه از صدقهسری رسانهای به نام قرآن است. همه از صدقه سریِ رسانهای به نام تکرارِ یاد خدا و کلام خدا و کلامِ اولیای خدا است. و آنها که اهلِ کار رسانهای هستند خوب میدانند «تکرار» در رسانه یعنی چه.
«بومی سازی» و «مسلمان سازی» رسانههای امروزین حرف نادرستیست. مسئلهٔ ما و رسانه، مسئلهٔ نشناختنِ رسانهٔ اسلامی است نه نداشتن رسانهٔ اسلامی. ما رسانه و اسباب خلق رسانه و مهمتر از اینها: مبنای فکری برای خلقِ رسانه و اتخاذ سیاستهای رسانهای کم نداریم.
■ چرا اینقدر تجمید؟
اگر از امیرخانی یا زاهدی مطلق نام بردم، اینها فقط دمدستیترین نمونههای افراد باسواد و هوشیار همفکر ما بودند. فهرستِ این باسوادها آنقدر بلند است که حوصلهتان را سر ببرد. تمجید از امثال قوچانی در ابتدای یادداشت من، صرفاً به یک دلیل بود: من، داشتم با دوستانی حرف میزدم که در رثای قوچانی یادداشت نوشتهاند. پس، مجبور بودم طوری شروع کنم که همان اول ماجرا، آنها را بنشانم پای صحبتم و شکر خدا توانستم.
اما اگر گفتم قوچانی یک نمونه است که به مدد بسیاری از مسائل توانسته «قوچانی» بشود، خب دلیل داشتم. آن دوستی که از تبلیغات انتخاباتی مثال میآورد، دارد استقرای ناقص میکند و از اساس استدلالش باطل است. دوستان هممسجدیِ من در این انتخابات طرفِ همان شخصی را گرفتند که رأی نیاورد. میدانید چرا؟ چون فعالیتِ ضدفرهنگیِ دولت نهم، حتا آنها را دلزده کرده بود. ارجاعتان میدهم به حرفهای آقای مشرقی در همین صفحه.
اگر طیف منتقد/مخالف/دگراندیش، امروز رسانه دارد، باید گفت: نوش جانتان. من، نمیفهمم چرا باید رسانه را از آنها گرفت؟ زدن قلم توی سر آنها چه معنی میدهد؟ وقتی ما اینقدر ضعیف هستیم که طاقت دیدن رسانه در دستان آنها را نداریم، چطور میخواهیم کار رسانهای کنیم؟
آن دوستی که نوشته: «رسانه و ملحقاتش حداقل برای مایی که وبلاگ مینویسیم و احیاناً وبلاگ میخوانیم کاملاً شناخته شده است» و بعد میآورد: «تاریخی که گواهی میدهد که هر کس رسانهٔ قویتری داشته است پیروز میدان بوده است» خواهشاً یکبار دیگر آن بخش از نوشتهٔ این قلم دربارهٔ «مخاطب» را بخواند. بعد یک نگاهی هم به اخبارِ نتایج انتخابات بیست و دوم مرداد ماه ۸۸ بیندازد.
من، اساساً دلیلی نمیبینم از کسانی که با دیدن نام «امیرخانی» یا «زاهدی» یا کوچکتر از آنها، رو ترش میکنند (من دیدهام اگر شما ندیدهاید) تمجید کنم. اما بخیلِ هوش آنها نیستم. غبطه میخورم، اما حسادت نمیکنم. تأسف میخورم از اینکه گروهِ با امکاناتِ با نیرویِ با مخاطب، این همه در خود درگیر است.
اگر حرف من دربارهٔ توان کار گروهی کردن را نقض میکنید، بروید مصاحبهٔ خانه کتاب اشا با حسن سلمانی را بخوانید تا ببینید چند جوانِ شهرستانیِ بیپولِ بدون امکانات، چطور این همه کارِ به دردخور برای فرهنگ مملکت کردهاند. مثالهای دیگری ذکر نمیکنم، چون نمیخواهم کلامم مطول شود.
■ چرا تکرار؟
الحمدلله همه متفقالقول فرمودهاند: «تکرار کردهای». شکر که همه میدانیم که وضع و روزمان این است. دوستانی که میفرمائید حرفهایم تکراریست، یک سؤال: «شما که میدانید، تا به حال چه کردهاید؟»
تکرار کردم، چون حرکتی ندیده بودم. چون هنوز برای گرفتن نظرات شما چندبار التماس میکنم. چون برای اینکه اشا را بخوانید، چندبار تمنا میکنم. گیرم اشا (بعضی هنوز اسمش را درست نمیدانند) چرت است، حرفهای نیست، مزخرف است؛ گر تو بهتر میزنی بستان بزن، تا من بروم پی یک کار نان و آبدار.
یک نکتهٔ جالب در میان این یادداشتها بود که فکریام کرد. از میان همهٔ نقدهای شما، یکی را دوستان زیادی نقل کردند. بعضی تعریف و تمجید بسیار هم کردند و اصلاً حواسشان نبود که آن یادداشت، پر بود از غلط تایپی و نقض سادهترین اصول وب(رسانه؟!)نویسی! میدانید ویژگی مهم آن «یکی» چه بود؟ لحن تندی داشت! انگار در پس فکرهای همهمان یک «کیهان» خفته و گاهی بیدار میشود.
■ امت فرقهفرقه
دلخواه این بود که دوستان، دربارهٔ ماهیتِ «سی.تی.اسکن…» بگویند، نه دربارهٔ روشِ پرداخت موضوع. دلخواه آن بود که دوستان بنشینند و همفکری کنند برای یافتن چاره. کم که «تکرار» نکرده بودند، نه؟
اگر دلمان خوش است به پول نفت و دولت، بد نیست بدانیم که پول نفت، خوش لقمه نیست. نانِ این خمیر خوب ور نمیآید.
پینوشت:
- حرف زیاد است. دلیلی بر «تکرار» ندیدم. انشاءالله دوستان کاری میکنند بعدِ این همه تکرار. اگر هم کسی میگوید کارِ فلانی در سایت خانه کتاب اشا افتضاح است، من با طیب خاطر همه چیز این لقمهٔ حاضر را میبخشم تا بلکه کسی، کاری بکند.
- حرف زیاد است و من، به جبران ناگفتههایم در این یادداشت، ارجاعتان میدهم به دو نوشتهٔ محمدصالح مفتاح و مائده ایمانی. نکاتی در آنها مستتر است. التماس میکنم کمی بهشان فکر کنیم.
- حرف زیاد است. من در سی.تی.اسکن… خواستهام دعوت کنم؛ همین.
- حرف زیاد است و اگر کسی دلسوز است، آمادهام برای همنشینی و همصحبتی و همفکری…
والسلام
من فکر می کنم مشکل کمی عمیقتر از اینهاست. مسئله نوعی همبستگی و انگیزه، نیاز و نفرت جوشانی است که در آنها وجود دارد و در ما نه! ما خودمان از آنها تاثیر میگیریم و به این تاثیر مینازیم! چون بچه هستیم! و نامنتاسب!
این طرف آدمها مینویسند تا تخلیه شوند. این طرف کسانی با نگاههای بسته و خودخواهیهای شخصی خود هر نوآوری و خلاقیتی را خفه میکنند. این طرف پر از کوتولههای خودخواه است که حال آدم را از خودی بودن به هم
میزنند.
یک: محمد آقازاده پیرِ ژورنالیستی است که چند بار او را توی کافهها دیدهام. دفعهٔ اول هم توی کافه تیتر. میگفت: شما حزباللهیها چیزی از اصلاحطلبها در وبلاگنویسی کم ندارید؛ اما در ژورنالیسم نمیدانم چرا اینطوری هستید. مثالش را هم از تقیدژاکام زد که در کیهان قلم میزند. گفت در وبلاگش خوب مینویسد، اما نمیدانم چرا توی کیهان….
دو: تا حالا چه قدر دیدهاید که کیهان از بچه حزباللهیها و از وبلاگهایشان نقل کند؟ تا حالا دیدهاید که کیهان بیاید و راهی بگشاید تا جوانترها بیایند و در کنار بزرگترها روزنامهنگاری کنند؟ اصلاً کدام رسانه این کار را برای ما کرده است؟
سه: الگوی کار ژورنالیستی ِ حزباللهی هم نداریم. ارزشهای خبری و نحوهٔ پردازش مطالب چقدر اسلامی است. ما چقدر اسلامی کار میکنیم؟ من از کی یاد بگیرم؟ از محمد قوچانی؟ از حسین قندی؟ از قاضیزاده؟ از توکلی؟
چهار: ما هم بلدیم بنویسیم. اما کجا بنویسیم؟
تکرار و تکرار و تکرار!
«رسانه» و ملحقاتش حداقل برای مایی که وبلاگ مینویسیم و احیاناً وبلاگ میخوانیم کاملاً شناخته شده است. وقتی نام رسانه به گوشمان میخورد گویی یک «تاریخ» جلوی چشممان ورق میخورد. تاریخی که گواهی میدهد که هر کس رسانهٔ قویتری داشته است پیروز میدان بوده است.
رسانه که میگوییم میدانیم تنها «تلویزیون» و «رادیو» رسانه نیستند! «روزنامه» و «اینترنت» هم بگذاریم رویش هنوز رسانهها تمام نمیشوند. برگههای دست نوشتهای که هواپیماهای متفقین بر سر شهرهای کشورهای متحد میریخت هم رسانه بود. رسانهای که شاید در آن زمان به خوبی تاثیر خودش را برای پیروزی متحدین در جنگ جهانی گذاشت و البته هر چه نگاه مییکنیم حلقه این «واژهٔ زیبا» را گستردهتر و گستردهتر می بینیم.
«حسام الدین مطهری» یادداشتی را در خانه کتاب اشا منتشر کرد و به طور خاص به «ژورنالیسم حزباللهی» پرداخت. (کنار هم قرار دادن این دو واژه چقدر بدترکیب به نظر میرسد!) یادداشت خوب و جامعی بود. شاید خلاصه آن همه تکرار و نقد بر عملکرد آنهایی که خود را حزباللهی مینامند. خواندن یادداشتهای تکراری همیشه آزاردهنده است. کأنه نشستن در سر کلاس درس دانشگاهی که یکبار تجربهاش کردهای! اما خب شاید بتوان از نگاه منتقدانه به یادداشت حسام نگاه کرد و کمی رویش «دیالوگ» کرد.
حسام در آغاز یادداشت به نمونهٔ موفقی از تجربه روزنامهنگاری اشاره کرد و البته شاید «بهترین» گزینه را انتخاب کرد و به خوبی قوچانیِ شهروندِ امروز و قوچانی شرق و قوچانیِ ِاعتماد ملی را برانداز کرد. اما مشکل من با حسام در اینجاست که تعریف از قوچانی و قوچانیها و کارهای رسانهای طیفی (که او ترجیح داده «دگراندیش» بخواندشان) اغراق خوانده است. این چند جمله را با هم بخوانیم:
«قوچانی ««ویژه» است چون در برهوتِ بیدار و درختِ ژورنالیسم در ایران گل میکند. «ویژه» است چون برخلاف رسم معهودِ روزنامهنگاری در ایران، «پنبه» به دست دارد، نه پتک و چماق؛ آرام و بیصدا سر میبرد، نه با درد و خونریزی»
قبول! قوچانی ویژه است. حرف من هم همین است. اصولاً کارهای رسانهای همان به اصطلاح دگراندیشان که بگذار من از این به بعد «منتقد» بخوانمشان، همواره از آنهایی که البته باز حسام حزباللهی نام نهاده، بهتر بوده است.
بگذار با هم بشماریم در همین انتخابات اخیر، اوج فعالیت حزباللهیها که اینها را هم بگذار من «موافقان نظام» بخوانمشان، همین انتخابات و انتخابات قبلتر است! بیا با هم نگاهی بیندازیم به آن چه منتقدین کردند و آنچه موافقان نظام کردند. ورود «فعالانه» به شبکههای اجتماعی و حضور «گسترده» در اینترنت را قرار بده در مقابل حدود بیست-سی نفر موافق نظامی که خودشان را در شبکههای اجتماعی و اینترنت «خفه» کردند.
هزاران سایت و بلاگ رسمی و غیر رسمی منتقدین را نگاهی بینداز و آن وقت بشمار سایتها و وبلاگهای فعال و «نویسنده» موافقین نظام را. روزنامهها و نشریاتی به سنگینی «شهروند امروز» و «شرق» و «هم میهن» و «اعتماد» و «کلمه سبز» و … را تورقی بکن و بعد از آن بیا با هم چند شماره «کیهان» و «ایران» را ورق بزنیم! میتوانیم از هر کدام دوتایش را بخریم. چندان «وزنی» ندارند!
ایدههای نویی مثل تلویزیون اینترنتی موج و موارد مشابه را در اینترنت جستجو کن و بعد از آن برایم ایمیل بزن تا آدرس کار تقلیدی و ضعیفتر تلویزیون اینترنت خدمت را برایت سند کنم!
«نود سیاسی» را که یادتان هست؟ ۵ میلیون از آن در سراسر کشور توزیع شد. (اگر نداشتید بگویید برایتان بفرستم. البته قطعاً هزینهاش را باید بپردازید) کمی به سطح گرافیکی و انیمشین کار شده و نفس ایدهٔ برنامهها بیندیش و بعد بیا تا با هم تقلید مسخره و البته نه چندان بد ولی دیرهنگام همین موافقین نظام را تماشا کنیم!
اینها فقط چند نمونه ریز و کوچک از فعالیتهای رسانهای «تیمی» و «گروهی» است که این روزها ما آنها را جلبک و مغزپستهای و… میخوانیم. این اغراق نیست حسام خان! کسی نگفته است که در بین این بچه مسجدیهایی که البته اغلب «روضه حاج محمود» برایشان از «سخنرانی حاج محمود» دیگر در سازمان ملل دل نشینتر است، روزنامهنگار حرفهای مینتوان یافت!
البته که من با حسام هم عقیده ام که فراوانی امثال قوچانی در میان موافقین نظام کمتر که هیچ قطعاً بیشتر هم هست. پس مشکل کجاست؟ هر چند که در سی تی اسکنی که حسام از حزب اللهیها کرده است چند مشکل را «رصد» کرده است اما به نظرم احتمالاً دستگاه سی تی حسام از آنجایی که بیمهها حق بیمارستانها را نداده اند و ۵۰۰ میلیارد بدهی بیمهها به بیمارستانهاست، کمی قدیمی شده است و نتوانسته عمق بیشتر در حزباللهیها نفوذ کند و مشکلات بیشتر را دریابد.
اکثر آنچه که حسام گفته است «درست و منطقی» است. اینکه آنها که باید میدان بدهند، نمیدهند و اینکه آنها که باید میدان نداشته باشند دارند. اما به نظر من مشکل عمده و اساسی خود «بدنهٔ ژورنالیستها»ی موافق نظام هستند.
بارها این حرف را مجامع رسمی و غیررسمی مختلف زدهام. شاید اینجا هم گفتهام اما از آنجا که بناست با هم «تکرار» کنیم مشکلاتمان را، باز میگویم. برگردیم به مدل قوچانی! جوانی بیست و چند ساله که کم کم میرود که سی سال را پر کند بسیاری از «سالخوردگان» و «داعیه داران ژورنالیستی» را زیر دست خودش میبیند. نه آنکه زوری در کار باشد! نه! سالخوردگان فهمیدهاند که باید قوچانی را «جلو» بیندازند.
قوچانی به ژورنالیست پنجاه و چند ساله میگوید که باید در مقالهای که برایم مینویسی از واژههای “رئیس جمهور”، “دروغ”، “انرژی هستهای”، “ماجراجویی” و “سیاست خارجی” استفاده کنی و جالب اینکه پیرمرد پنجاه و چند ساله فردا چند برگه آ۴ با خود به دفتر سردبیر می آورد و مقاله همان شده است که جوانک از پیرمرد خواسته است! صبر کن! یک بار دیگر پروسه بالا را بخوان و آن وقت تصور کن که میخواهی در بین موافقین نظام چنین سازمانی را بچینی! چرا می خندی؟ گفتم فقط «تصور» کن!
هنوز انجامش ندادهایم که! اما خب حق داری. حتی تصورش هم سخت است. این به اصطلاح حزبلها حتی هم سن و سال های خود را به عنوان مدیر و «رده بالاتر» بر نمیتابند چه برسد که بخواهند سنگینی سایهٔ یک جوان بیست و چند ساله را در بالای سر خود تحمل کنند. پس چه می شود؟ ساده است. آن می شود که میبینی! نه رسانهای قوی، نه روزنامهای وزین و نه سایتی تحلیلی و فعال و پرمخاطب. به همین سادگی! ایده ها در «نطفه» خفه میشوند مبادا که جای آن پیرمردی که حالا مدیر است توسط این ایده پرداز جوان گرفته شود!
بله جناب آقای مطهری عزیز! مشکل اینجاست. تا زمانی که موافقین نظام «برتری نسبی» فردی را بر خود برنتابند اوضاع بر همین منوال هست که هست. تا زمانی که آن دانشجوی سال چندمی استعداد برتر دانشجوی ورودی جدید را به سخره بگیرد اوضاع دانشگاههای ما همین است که هست!
اینها که میگویم بدنه است! بدنه! «کار گروهی»! «حلقه مفقوده» موافقین نظام کار گروهی است. چیزی که در منتقدین به «شدت» و «جدیت» دنبال میشود اما موافقین هیچوقت رغبتی برای این نوع کار نشان ندادهاند. ترجیح دادهاند که «تنها» کار کنند. ترجیح دادهاند «وبلاگ» بنویسند به جای این که برای یک «سایت» کار کنند. ترجیح دادهاند در دانشگاه «مجموعه» نشریه تک برگ خود را داشته باشند به جای این که «زیرمجموعه» یک نشریه ۳۰ صفحهای قرار بگیرند. ترجیح دادهاند و ترجیح دادهاند و ترجیح دادهاند! و البته چه بد ترجیح دادهاند!
همین بچه مسجدیها را ببین. در پایگاه مسجدشان هم نمیتوانند مدیر بودن یک هم سن و سال خود و یا شاید جوانتر از خود را تحمل کنند! حتماً باید یک «حاجی سالخورده ریشدار» بالای سرشان باشد تا کارشان پیش برود. خلاصه اینکه زمانی که ۱۰ جوان به اصطلاح حزباللهی توانستند مدیری را از میان خود و با افتخار! این خیلی مهم است که «با افتخار» انتخاب کنند و «زیر دستش» باشند و کار کنند آن وقت است که میتوان امیدوار بود که شهروند امروز لباس بسیجی بپوشد و با همان شش جیبهای بسیجی «باطوم قلمش» را بر سر «منتقدین نظام» بکوبد! باطوم قلم را نه باطوم رنگ «مغزپسته» ایش را.
پ.ن:
- این یادداشت خیلی طولانیتر بود اما به دلیل سریع خوانده شدن و یا شاید بهتر اسکرول شدن (!) کوتاه و کوتاه و کوتاهتر شد.
- این حرفها خیلی تکراریست. من یکی که شاید سالیان است که این حرفها را تکرار کردهام و نتیجهای نگرفتم. بنا هم نداشتم که تکرار کنم اما خب نمیشد یادداشت حسام الدین مطهری را نادیده گرفت! این هم برود کنار آن همه حرفهایی که در این باب در این سالیان گفتهام!
- اگر احیاناً تعریفی از فعالیتهای رسانهای منتقدین میشود نه بدان معناست که آنها غالباند و ما مغلوب! بلکه هدف آن است که نشان دهیم که توانایی چه کارهایی در موافقین هست و انجام نمیدهند! همین.
پست از این زاویه که قضیه را شفاف باز کرده بود و با لحنی جالب؛ خوب قابل توجه بود؛ با این حال به نظر من تکرار مکررات است و مثل همیشه نقد وضعیت موجود، هر کدام از ما که این پستها را چند باره در وبلاگها و سایتهایمان مینویسیم چه کردهایم؟
داشتن یک رسانهٔ مستقل با تعریفهایی که از یک رسانه مناسب حزب اللهی شد هزینه بر است؛ هر چند چشم فرو بستن بر دو تجربه نسبتا پایدار سوره-راه و پنجره نیز ناجوانمردی است؛ به این اضافه کنید ژانر جدید نشریاتی که هر چند هنوز بخشی از پایشان در ژانر کیهانیسم باقی مانده ولی اول راهند، از دو جهت اصولگرایی وطن امروز و چند شمارهٔ جدید تهران امروز.
اما خوب، واضح است که هیچکدام از نمونههای فعلی آن چیزی نیست که مطلوب ماست، با این حال ما چه کردهایم؟ با توجه به هزینه زیاد داشتن یک رسانه مکتوب چه میتوانیم بکنیم؟
نظر شخص من این است به جای اینکه دوستان چهار روزی در همشهری و الخ برای کار بروند و بعد دعوایشان شود بیایند بیرون، باید مُصِر، متعهد و هدف دار جای پایمان را با همه سنگ اندازیها در آن مکانها حفظ کنیم؛ یقینا فرصتی پیش خواهد آمد که ما جای تیمهای قبلی را بگیریم، و در همین فرصت سریع باید دست دوستان حرفهای و مبتدیمان را بگیریم، حرفهایها تثبیت خواهند شد، مبتدی ها خواهند آموخت؛ و سپس تیمی خواهیم داشت که گام به گام اعتبار کسب میکند و زمانی میرسد که غیر قابل سانسور خواهیم بود، به ما نیاز خواهند داشت و نخواهند توانست نادیدهمان بگیرند، همشهری نشد، تهران امروز، تهران امروز نشد وطن امروز، آن نشد این، این نشد آن، جایگاهی خواهد بود که تیم به حدی گسترده خواهد شد که خود توانایی گرداندن کامل یک رسانه را خواهد داشت. این جاست که کسانی هستند که با داشتن یک امتیاز و پول، نیازمند یک تیم جدید باشند.
کم نداشتهایم از این نوع، شاید خیلی با گرایشات خاصه سیاسی شما سازگار نباشند، ولی من از همین نوع می دانمشان؛ و به نظرم علی قنواتی و سید جواد رسولی، حزب اللهیهای ژورنالیست نوی ما هستند و به نظرم کم کم قوچانی را نیز تحت شعاع قرار خواهند داد، هر چند تعدد این لیدرها به شرط تامین گروههای مختص به خودشان میمون خواهد بود.
پس به طور خلاصه، با نمود امکانات مادی، ایدهٔ من یک فتح زیر زمینی خزندهٔ رسانههای موجود است تا از دست نااهلانش خارج شود، و این همراه با تربیت نیرو و جمع کردن گروهی است با هدف هدایت یک رسانه بزرگتر بدین ترتیب:
۱٫ فتح خزندهٔ سنگر به سنگر
۲٫ تربیت نیرو
۳٫ افزایش نیرو
۴٫ افزایش گام به گام اعتبار گروهی
نکتهٔ آخر اینکه متاسفانه همهٔ ما خود را یک پا لیدر میدانیم، من منافاتی نمیبینم که لیدرها گروه شوند خودشان با حفظ مقام شخصی شان!، و بعد یقینا در هر جمعی یک نفر گل خواهد کرد، او را بپذیریم؛ اگر آن قدر زیاد شدیم که قابلیت تشکیل چند گروه بود؛ یقینا انشعاب در این جا خوب هم خواهد بود.
۱- تکراری بود. حرفی نیست. اما خب، لازم هم بود.
۲- در محاسبههایمان این را هم در نظر بگیریم که طیف رقیب در اقلیتاند. در اضطرارند. همین خودش رقابت را برای آنها جدیتر میکند. ارزشیها هم قبل از انقلاب که در اقلیت بودند جدیت خیلی بیشتری خرج میکردند.
۳- البته ما هم در اضطرار هستیم اما انگار احساس نمیکنیم. یک فکری باید برای این کرد. برمیدارند هرچه سایت مخالف است فیلتر میکنند. هرچه مجله مخلاف را میبندند. مراقبند از بیبیسی جز گزیدههای بیخطر به گوش بچههای ارزشی نرسد. مبادا که بفهمیم همهی دنیا هم عاشق ما نیستند! جای تعجب ندارد که بچهها اضطرار را حس نمیکنند. دستگاه فرهنگی به جای خودش، بچه ارزشیها هم باید جواب بدهند که چرا سرشان را از این لاکی که برایشان ساختهاند بیرون نمیآورند.
۴- یک سوال بپرسم؟ چرا بین رسانههای مکتوب ما، آنهایی که زیرمجموعهٔ دستگاههای فرهنگی نیستند (یا احیاناً با دستگاههای فرهنگی مشکل هم دارند) موفقترند؟ واضح است که دارم به سورهی چهارم و راه و وبلاگهای بچهها فکر میکنم. آیا نفس ِ مواجببگیری این بلا را سر رسانهها میآورد؟ پس چرا رقبای ما که مواجببگیر سنای آمریکا هستند به این روز نمیافتند؟ یک چیزی توی رابطه رسانههای ارزشی و بخش فرهنگی نظام درست نیست. بگردیم پیدایش کنیم.
۵- این را قبول ندارم که همه ( و یا حتا اکثریتِ) ارزشیها آمادگی دارند کار خوب رقیب را تحسین کنند. اما معتقدم آنهایی که این توانایی را دارند یک قدم از بقیه جلوترند. به شرط اینکه مات خوبیهای رقیب نمانند و به رکوع و سجده نیفتند.
۶- به نظر میرسد همه قبول داریم که توی کار گروهی لنگ میزنیم. این را خیلی جاها به خیلی مناسبتها گفتهایم. کافی نیست؟ یک کمی روی دلایلش بحث کنیم. ببینیم این همه آدم که کار گروهی میکنند چه دارند که ما نداریم. آقای سلیمانی یک پاسخ به این سوال داد: ما عشق ریاست داریم. یک پاسخ هم میتواند این باشد: توی روابطمان جای آن برادرخواندگی که صدر اسلام و اول انقلاب بود خالی است. آن صمیمیت صادقانه که نتیجه نبرد مشترک است در ما گم شده . دیگران هم جواب بدهند. برویم از بزرگترهایی که زمان انقلاب و جنگ کار فرهنگی کردهاند سوال کنیم اوضاع همیشه همین طوری بوده؟ همفکرهای ما هیچ وقت و هیچ جا کار رسانهای گروهی نکردهاند؟ اگر کردهاند ببینیم کجا و با چه شرایطی بوده.
۷- میخواهم باز هم برگردم سر همان بحث اضطرار. به نظرم اگر باور کنیم که توی محاصره افتادهایم خیلی از این مشکلات حل میشود. به نظرم آب رودخانه از اینجا بند آمدهاست.
۸- توفیق، همهاش از خداست.
یادداشتی نوشته شده و آرزویی در پس آن مستتر شده که البته روش در نظر گرفته شده اشتباه و حتی قسمتی از آرزو هم شاید کم به بیراهه نرفته است. دوستی خواسته در یک یادداشت به جزئیات و اسکن بچه حزب اللهیها بپردازد که بیشتر مقایسه و اسکن جزئیات یک نمونه ساخته و پرداخته شده در ذهنها یعنی محمد قوچانی بود. حسام مطهری دو اشتباه در نوشته خود در خانه کتاب اشا مرتکب شده!
۱. در اواخر این مقاله آمده است :«آنچنان که «دیگران» را «ویژه» میدانیم و ازشان ذکر خیر میکنیم، خودیها را تحویل نمیگیریم.» و گویا فراموش کرده در همین نوشته خود اول بسم الله خود را بدون مقدمه و پرداختن به اصل مطلب و روشن ساختن اینکه سر کدام کچلی را میخواهیم بتراشیم، سراغ یکی که خودش او را دیگران و ویژه میخواند رفته است! خرده نگیرید که خود این امر را مذمت کرده اما اینچنین شتابزده و حتی اگر برای کوتاه بودن نوشته هم که شده، پرداختن به یک ژورنالیست با معیاری چون «بهتر از او دیگر نیست پس او عالی است» و یا اینکه «مرغ همسایه غاز است» مطمئناً بدور از انصاف و آنچه که باید به نظر میرسد.
۲. مشکل اصلی ما در کار ژورنالیستی و خبر که چشمه و خواستگاه اصلی آن به طور کامل از غرب و فرهنگش برگرفتهایم، این است که شیوه کار آنها را با خودمان مقایسه میکنیم. اینجا نه میخواهم و نه جایش هست به تفاوتهایی که باعث حرفهایتر بنظر رسیدن راه و روش امثال قوچانی و حرفهای نبودن حزباللهیها است، اشاره کنم. اما نکاتی را بدون آوردن مصداق با اینکه مصداقهایش مستند هست، باید گفته شود.
کسانی که در عرصه رسانه حرفهای عمل میکنند با تزهایی فعالیت میکنند که صد در صد با معیارهای اخلاقی و اسلامی در تضاد است. ما در تاریخ اسلام و گذشته امری به عنوان رسانه نداشتیم و تنها جستجویی که ما را به نتیجه میرساند، منبر به عنوان رسانه است. کما اینکه رهبر انقلاب به عنوان طلایهدار فکری – فرهنگی ما در بیانی فرمودهاند :«ن به منبر خیلى عقیده دارم. امروز اینترنت، ماهواره، تلویزیون و ابزارهاى گوناگون ارتباطىِ فراوان هست، اما هیچکدام از اینها منبر نیست؛ منبر یعنى روبهرو و نفسبهنفس حرف زدن؛ این یک تأثیر مشخص و ممتازى دارد که در هیچکدام از شیوههاى دیگر، این تأثیر وجود ندارد. این را باید نگه داشت؛ چیز باارزشى است؛ منتها بایستى آن را هنرمندانه ادا کرد تا بتواند اثر ببخشد.» و حال یک رسانه با مثالی مانند منبر یک امر مقدس نمیشود که نباید هر کس و هر معیار و هر شیوه در آن دیده نشود؟
آنها در رسانههایشان به راحتی میتوانند دروغ بگویند و قلب واقعیت کنند و یا قسمتی از واقعیت را نگویند اما اگر ما بخواهیم آنچه که باید را انجام بدهیم بهتر است اصلا خبررسانی را کنار بگذاریم! خیلی از کنکاشهای خبری، تحلیلهای بر مبنای گمان و خبری که یقین اور نیست. شاید اگر همین اخبار غیر یقینی را از زیر دست و پای رسانهها و تحلیلها برداری حرفی برای گفتن نداشته باشند. حفظ آبروی مومن با بسیاری از عیارهای خبر و نقدی ما اصلا همخوانی ندارد.
اینطور نیست که لزوماً بچه مسلمان نتواند حرفه در عرصه رسانه باشد، بلکه این معیارهای حرفهای بودن است که متفاوت است. وقتی امثال آقای قوچانی به خود خیلی اجازهها را در روزنامهش یعنی اعتماد ملی میدهد ولی بچه مسلمان دیگری حتی به خاطر سابقه نداشتن در این جریان فکرش به آنجا خطور هم نمیکند، نمیتواند مثل او باشد.
آیا میشود مثل بی بی سی فریب مخاطب را محور قرار داد؟ آیا میشود رسانهای با مخاطب خود رو راست باشد و او را گوسفند فرض نکند که با ابزارهای تبلیغاتی عجیب گونهای او را استحمار کند که به زور نوین تبلیغاتی ناچار باشد امری را قبول کند.
آیا سکوتی که برخی رسانهها برای خودشان در برابر اخبار مخالف و آن اخباری که با سکوتشان به نفعشان خواهد بود با معیارهای ما برابری می کند؟ آنجا که ابراهیم فرزند پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فوت می کند و خورشید می گیرد و مردم میگویند که به خاطر فوت او خورشید گرفت و پیامبر با جهالت آنان برخورد می کند در حالی که میشد سکوت بشود و در وقتی دیگر غلط بودن آن بیان بشود.(این یک مثال ضعیف) همانطور که گفتم سخن و مثال بسیار است.
رسانه اگر رسانه باشد نباید سخنگوی یک طیف و جریان باشد! باید جایگاهی باشد برای رشد نقد و نقادی، آنگونه که پیشدستی بکند در ایجاد هرج و مرج. بله همانطور که در ابتدا آمد و قسمتی از نوشته حسام مطهری مورد اشاره قرار گرفت، خودیها را، آنقدر که دیگران را، تحویل نمی گیریم، آیا با نقد خودیها باعث جلوگیری از هرج و مرج در نقد و ایجاد فضای در هم امیخته شدن حق و باطل میشویم؟ و یا از آن طرف با حمایت از حزب اللهی در برابر نقد همه جانبه که دیگر حالت تخریب پیدا می کند از ضعیف شدن جبهه حق به خاطر یک اشتباه جلوگیری میکنیم، هرچند به قیمت تحت تهاجم قرار گرفتن خودمان بشود؟ آیا «نؤمن ببعض و نکفر ببعض» سرلوحه کارها قرار نگرفته.
بهتر نیست اصلا از خیر مقایسه در عرصه رسانه بگذریم و با یک تعریف اصیل اسلامی و بر اساس معیارهای دینی به ضعف و قوت نیروهای حزب اللهی بپردازیم و در برابر تعاریف نهادینه شده دانشگاهی وا ندهیم؟ در این زمینه حتی آقای اسلام را هم میتوانید بیخیال بشوید و از اخلاق حرف بزنیم.
سخن بسیار است، اما نتوانستم آنچه را که میخواستم بگویم!
حسن مشرقی:
خیلی خوب نوشته اید، بسیار هم عقیده ام با شما، بارها به دوستان نیز این را متذکر شدم و مشکل عمده دولت نهم را ضعف شدید در رسانه دانستم
مشکل این دولت این است که بچه حزب اللهی را اصلاً تحویل نمی گیرند اصلاً یک عده بی سواد (متاسفم که اینقدر صریح این را به کار برده ام) سکان ماجرا را به دست می گیرند، بی که تخصصی داشته باشند
تعهد ِ خالی که نشد ملاک!
جمله شهید چمران را به این مضمون تکرار می کنم که ما هم می گوییم تعهد مهم است ولی آدم متعهدی که کار را بدون داشتن تخصص قبول کند آدم بی تعهدی است
همچنین به نظر من نباید خیلی قوچانی را تحویل می گرفتی
قوچانی با همه قابلیت هایش سوار بر موج رسانه شده و البته نباید اسیر این هیبت اش شد، قدرت آنها در برنامه ریزی دقیق شان است
و کار حساب شده کردن و همزمان استفاده از امواج مختلفی که از طریق رسانه ها ایجاد می کنند
دولت نیز باید و باید در رفتارهایش تجدید نظر کند در برخورد با نیروهای حزب الله صاحب فکر باید تمام زمینه های رشد را فراهم کند
باید جبهه فرهنگی انقلاب به طور زیرکانه، اصولی و قدرتمند و البته چراغ
خاموش به تربیت نیروهای انقلابی ِ منطقی ِ باسواد ِ فرهنگی تربیت کند تا به قول رهبر عزیز آدم های اهل بصیرت زیاد شوند و بتوانند در کوران حوادث
چراغ دستشان بگیرند
حسن اجرایی / وبلاگ دودینگهاوس:
شاید آگاهی به انگیزههای پیادهروی کلمههای این پست، نیاز به خواندن اینجا، و مخصوصا اینجا داشته باشد. نگاهی به «ژورنالیسم حزباللهی» و کشف رازهای عقیم ماندناش را شاید بتوان انگیزهی اصلی آن نوشتهها دانست. البته این نوشته در مقام نقد نوشتههای دوستان عزیزم نیست؛ تنها میخواهم نکتههای ریز دیگری به گفتههای دوستانام اضافه کنم.
۱- خدا را شکر همه خوب حرف زدهاند و خوب تئوریپردازی کردهاند و خوب نقطههای ضعف حزباللهیها و دوستان متعهد را کشف کردهاند. این حرفام البته نیش و کنایه نیست. کم چیزی نیست که ما به کنکاش در نقطههای ضعف و قوت خودمان بنشینیم؛ هر چند خودمان اهل عمل نباشیم. هنر بزرگی است که دقیق بشوی و ضعفهای کسی یا جریانی را بشناسی و بنویسی و به آن کس یا آن جریان یادآوری کنی، و او هم باید از خدایش باشد که کسی این همه دلسوز باشد و لطف کند در حقاش.
۲- همهی اینها درست. اما بگذارید دربارهی خودمان حرف بزنیم. بگذارید بگوییم هر کدام از ما؛ دقیقا اصلا همین چند نفری که لطف کردهاند و نگاه منتقدانه کردهاند به «ژورنالیسم حزباللهی»، خودشان چه تجربهی کار ژورنالیستی داشتهاند؟
پیش آمده که چند ورق بنویسیم و بدهیم به سردبیر فلان نشریه و وقتی آن آقا یا خانم سردبیر گفته باشد «این دو پاراگراف رو حذف کن» یا «لحن نوشته رو آروم کن»، گفته باشیم «باشه»؟ چند بار پیش آمده؟ چند ورق نوشتهایم که برای نوشتناش ۵۰ درصد آرمانهایمان را کنار گذاشته باشیم و از کارمان هم راضی باشیم؟
۳- ما اهداف بزرگی در سر داریم. و معتقدیم «پایبندی به کار تشکیلاتی، یعنی هرز دادن انرژیمان در مسیر کُند و استبدادی نظر سردبیر، مدیر مسئول، مدیر، مدیر پروژه، یا هر نوع بالادست و مدیر و رییسی». ما فکر میکنیم «وقتی میتوانیم بدون کار تشکیلاتی کارمان را به سامان برسانیم چرا باید خودمان را در یک دایرهی بسته و انگیزهکش گرفتار کنیم».
فایده ندارد. تا آن روز که با تمام وجود بلاهت موجود در فرازهای درون گیومهی همین بند سوم را درک نکرده باشیم، همان بهتر که خودمان باشیم و خودمان؛ و یک جمع تشکیلاتی را به گند نکشیم. بدتر از تن ندادن به کار تشکیلاتی، این است که بدون باور به کارکردهای کار تشکیلاتی، بخواهیم خودمان را بیندازیم آن وسط، و همه چیز را اصلاح کنیم. یعنی احساس تکلیف میکنیم، اما حاضر نیستیم به قواعد بازی پایبند باشیم. بگذریم. درد دل مرغان چمن بسیار است.
عیب بزرگی است این. خیلی هم بزرگ است. اصلا به نظر من عیب اصلی همین است. باید تمرین کنیم. با تمرین هم درست میشود. تمریناش هم ساده است. فقط انگیزه میخواهد. برای فلان جا مطلب بنویسید، و اگر آقای سردبیر یا خانم سردبیر گفت «فلان جایش را اصلاح کن» یا هر اشکال دیگری گرفت، بی اما و الا بگویید «چشم قربان»؛ «قربان»اش را حتما بگویید. خیلی مهم است.
۴- من و حامد طالبی، با هم آشناییم. شاید رفیق هم باشیم اصلا. من دوستاش دارم و برایش احترام قایلام. هر چند اختلاف نظرهای فراوانی ممکن است در عملکرد رسانهای داشته باشیم. بارها با هم حضوری و تلفنی صحبت کردهایم، و هر دو نقدهایی به دیدگاهها و عملکرد هم داریم. حالا اینجا را بخوانید.
یکی از اشکالات مهم ما حزباللهیها این است که با هم روراست نیستیم. تعارف داریم با هم. اگر از کسی بدمان میآید، و اگر رفتار، کردار و عملکرد کسی را مسخره میدانیم، با توجیه اینکه او هم حزباللهی است و ما هم حزباللهی، در میانهی دعوا خودمان را میاندازیم وسط و همان کسی که تا دیروز به انواع و اقسام فحشهای اینور آبی و آنور آبی مفتخرش میکردهایم را تقدیس میکنیم و سنگاش را به سینه میزنیم. من اگر حامد طالبی را از سنخ خودم میدانم، به دوستی با او افتخار میکنم؛ گرچه به او انتقاد دارم. انتقاد دارم. رفتارش را درک میکنم؛ گرچه خودم هیچگاه مانند او رفتار نمیکنم. هر چند رفتار او از نظر من کاملا نتیجهی عکس بدهد، اما هیچگاه نمیتوانم بپذیرم او هدفی جز اعتلای انقلاب و نظام اسلامی دارد.
۵- تعارف که نداریم. چرا تکلیف خودمان را روشن نمیکنیم؟ حالا بیا بپرس «چرا دربارهی حامد طالبی اینگونه حرف میزنی و دربارهی فاطمهی رجبی جور دیگری؟». رفتار ضداخلاقی فاطمهی رجبی به نظر من هیچ نسبتی با انقلاب اسلامی ندارد. هیچ نسبتی با خط امام ندارد. و هیچ نسبتی با رفتار و گفتار رهبر انقلاب هم ندارد. هر چند حامد طالبی، فاطمهی رجبی را محترم و شجاع و انقلابی بداند، اما من به حامد طالبی احترام میگذارم و ذرهای احترام برای فاطمهی رجبی قایل نیستم؛ چون حامد طالبی را در مسیر انقلاب میدانم، اما فاطمهی رجبی را نه.
بگذریم. درونمایهی این حرف را شاید لازم بود بریزم در میانهی کلمههای یک نوشتهی دیگر؛ اما به هر حال مغز این بند این است که ما حزباللهیها معلوم نیست ملاکمان برای مناسباتمان با شخصیتها و آدمها دقیقا چیست. و مشخص نیست چگونه یک نفر را به جرگهی حزباللهیها وارد میکنیم و چگونه او را خارج از حزباللهیها میبینیم. اصلا همین «حزباللهی» یعنی چه؟ بار ارزشی دارد این کلمه؟ اگر کسی حزباللهی نباشد، رفتار ما با او متفاوت است؟ او را پایبند به ارزشهای انقلاب و نظام اسلامی نمیدانیم؟ این کلمه چه کسانی را داخل میکند و چه کسانی را خارج؟
کامنت ایمان مطهری منش دربارهٔ مطلب بالا در وبلاگ دودینگهاوس:
سلام [...] جان!
گرچه نوشتهات پراکندهگویی کم نداشت، اما از اینکه نوشتههایم را رصد کردی و خواندی و بهشان واکنش نشان دادی، خوشحالم و دلیلی نمیبینم برای کتمان خوشحالیام.
البته باز هم تکرار میکنم که چیزی از نوشتهات سر در نیاوردم و نفهمیدم بالأخره میخواهی چه چیزی را نقد کنی و روی چه نکتهای انگشت بگذاری.
قضاوت کار سختست [...] عزیز. اینکه قصد من از نوشتن یادداشتِ «من و حامد طالبی» چه بوده، مسئلهای است که گمان میکنم شما متوجهاش نشدی.
دربارهٔ یادداشت «سی.تی.اسکن…» هم نفهمیدم حرفی داشتی و نزدی یا خواستی چیزی بگویی و نتوانستی قلمیاش کنی. شاید شبنخوابی ذهنت را مشوش کرده باشد؛ شاید.
دربارهٔ جملهٔ «بازی از اینجا آغاز شد» هم باید بگویم یا پرینت اسکرین را اشتباه گرفتهای یا حواست نبوده یا به تقدم و تأخر نوشتههای «سی.تی.اسکن…» و «نقدنامهٔ سی.تی.اسکن…» التفات نکردهای. به هرکدام از این دلایل که باشد، آن به زعمِ شما «بازی» اساساً از نقدنامه شروع نشده.
اما دربارهٔ سابقهٔ کار ژورنالیستی و رسانهای هم، فخری نیست که بیایم و برایت بنویسم چه کردهام تا به حال. به هر ترتیب، آنچه به ذهنِ کم سوادِ مطهری رسید، نوشت. بعد هم از دوستانش خواست نظر بدهند تا برای «اهداف بزرگی که در سر داریم» تلاشی کنیم و قدمی برداریم.
دربارهٔ اینکه اساساً «حزباللهی» یعنی چه؟ خودت اشارههای ریزی در این متن داری. وقتی در سراسر متنات از ضمیر جمع استفاده میکنی و مثلاً مینویسی: «کم چیزی نیست که ما به کنکاش در نقطههای ضعف و قوت خودمان بنشینیم» خب لابد تعریفی از حزباللهی داری و اتفاقاً با تعریف من و آن دوستان اشتراکاتی دارد که خودت را در بین ما میبینی.
لوگوی کیهان را هم آوردهای و زیرش نوشتهای: «حزباللهی یعنی چه؟» لابد ربطی بین حزباللهی و کیهان یافتهای که عکسنوشتی اینگونه انتخاب کردهای. به هرحال چنان که افتد و دانی عکسنوشت در رسانه ملزومات و ملاحظاتی دارد.
در اینکه کِی آن خانم را حلوا حلوا کردهام یا طالبی را به فحش گرفتهام، ماندهام! فیلم داری از من؟ عکس؟ صدای ضبط شده؟
تیتر نوشتهات را میپسندم و دوستش دارم و -برعکس خود نوشته- قطعاً توی ذهنم خواهد ماند.
اما یک نکتهٔ دیگر: از دو-سه ساعت قبل، جوابیهای نوشتم به نقد دوستان که در همان صفحهٔ نقدنامه منتشر شده است. وقت کردی سری بزن و قابل دانستی وقت بگذار برای مطالعهاش.
مخلص کلام: قضاوت کار سختیست. اگر تکلیف آقای دودینگهاوس با خودش و حرف و عملش روشن است، الحمدلله رب العالمین و احسنت. اگر مطهری اینگونه نیست یا گمان میکنی که اینگونه نباشد، بدک نیست که کمی حرفهایش را بشنوی و بعد قضاوت کنی. قضاوت بسیار بسیار کار سختیست. و قطعا شما که از دور دستی بر آتش علوم اسلامی داری، خوب میدانی قضاوت کار کیست.
ما، پیش از یادگیری کار تشکیلاتی، باید یاد بگیریم هم را متهم نکنیم و به یکدیگر نتازیم… البته اگر «اخلاق» هم را قبول داشته باشیم.
ضمنا خانهٔ نو مبارک.
خوب باشی
توضیح:
اسمِ نویسندهٔ وبلاگِ دودینگهاوس بنا به اصرار وی از متن بالا حذف شده است.
آقای حسن اجرایی (نویسندهٔ وبلاگ دودینگهاوس) با انتشار این کامنت در وبلاگشان مخالفت کردند.
سیدمهدی خاتمینژاد:
سلام
متن خوبی بود ، ضمن اینکه دغدغه خوبی هم بود.
اما اگه بخوایم آسیب شناسی کنیم باید کل جربان «حزب الله» رو آسیب شناسی کنیم تا برسیم به «ژورنالیسم حزب اللهی» ! بعد از سالها آشنایی ، مطمئنا عقایدم رو میدونی. ولی تو که بیشتر از ما گشتی و دیدی ! خودت بهتر ازهرکسی میدونی این آسیب شناسی به «صداقت» و «تواضعی» نیاز داره که ما بچه حزب اللهی ها علیرغم میل باطنی مون ازش «کم» بهره ایم.
ما به راحتی آب خوردن تهمت میزنیم ، اندیشه و مخالفینمون رو به جای حلاجی و نقد ، تخریب و تحقیر و تمسخر میکنیم ، توی همه مسائل ضمن ادعای داشتن کارشناسی ارشد ، خودمون رو برای اظهارنظر توی همه زمینه ها ذیحق هم میدونیم. به همین خاطر (عدم درک از شرایط اسف بار کم بودن معلومات مون و تنبلی مفرط) و تن ندادن به طریق صواب «استاد» و «شاگردی» همیشه پر از اطلاعات عمومیبه درد نخوریم.
خودمون رو حق مطلق میدونیم (به صورت کاملا فردی و گروهی) و الباقی رو باطل مطلق. (سیاه و سفیدمطلق). (دلیل این حق مطلق دونستن رو هم خودمون میدونیم نه اندیشه مون. یعنی حزب اللهی (به صرف ارتباط ارگانیک با جریان حزب الله) نه اندیشه و جریان حزب الله مدنظر خدا و پیغمبر) !
ما معمولا روی مسئله خاصی زوم نمیکنیم. اهل زحمت کشیدن نیستیم. بیشتر طرفدار رسانه های دیداری و شنیداری «فشرده» شده ایم تا خوندن کتاب و رسانه های مکتوب ، چون نه حوصله «برداشت» داریم نه «تکنیک» برداشت رو بلدیم. به همین خاطر منتظر میمونیم تا یکی دیگه زحمتش رو برامون بکشه.
به خاطر کم بودن معلوماتمون و تکیه زیاد به رسانه های دیداری و شنیداری «پاستوریزه» و «مورد اطمینان» تقریبا جرأت مراجعه به رسانه های «غیر پاستوریزه» و «غیر قابل اطمینان» رو نداریم. گهگاه هم که سری به اونها میزنیم با این پیش فرضه: «هر چی گفتن ، عکسش و انجام بده و باور کن» !! دلیلش هم واضحه ، چون به خاطر تنبلی ذهن نه قدرت تحلیل داریم نه سواد تحلیل. (اگر هم خطرکنیم میبینی بعد یه مدت مراجعه مداوم به رسانه های غیر حزب اللهی! قید همه چیز و میزنیم و میشیم یه پا تحلیل گر سیاسی بی بی سی یا توی شرایط مطلوب همه تحلیل های دو طرف رو میپذیریم(البته منظورم فقط مسائل سیاسی نیست!)) و از هر کدوم به فراخور حال و جمع استفاده میکنیم.
به هر کار نویی تو این جریان با دیده تردید نگاه میشه. به همین خاطره که امثال رضا امیرخانی و… شناخته شده نیستن چون ماها غالبا اهل کتاب خوندن اونم از نوع «رمان» و «داستان» و «سفرنامه» و… نیستیم.
زیاد وقتت و نگیرم.
چند تا راهکار به ذهن ناقصم میرسه که سالهاست دارم به خودم و رفقای مسجدیم توصیه میکنم:
اول: خودشناسی (درک نقایص)
دوم: تجهیز (درک نیازمندیها)
سوم: ترغیب (درک وظایف)
چهارم: صبر (درک شرایط و تحمل شداید)
اگه این بشه ، دور نیست زمانی برسه که بچه حزب اللهی ها به اندیشه شون شناخته میشن نه به «سر و وضع» و «مکتوبه!» ای که میخونن(یا فقط دست میگیرن!!!).
اونوقت بچه حزب اللهی ها از نقش «چماق» در میآن و به نقش «قلم» ارتقاء پیدا میکنن و میتونن تأثیرگذار باشن. انشاء الله.
از این که وقتت و گرفتم برای این مطالب بی ارزش عذر خواهی میکنم. موفق باشی.
■■■
شما هم میخواهید نظرتان را بگوئید؟ از پای این صفحه یا ستون سمت راست استفاده کنید.
شما میخواهید در بازی وبلاگی «ژورنالیسم و حزباللهیها» شرکت کنید؟
لینک مطلب | | بازدید: 513 بار |



