>
  ● توجه!


دوشنبه، ۱۲ بهمن ۱۳۸۸
میهمان 

آن‌چه در ادامه می‌خوانید، گزیده‌ای از کتاب «خاطرات عزت‌شاهی» است. عزت‌شاهی که این‌روزها با نام «عزت الله مطهری» زندگی می‌کند، در روزهای مبارزه علیه رژیم طاغوت، سختی‌ها و شکنجه‌های بسیاری را از سر گذرانده است. کتابِ خاطرات عزت‌شاهی، به همت محسن کاظمی و از سوی انتشارات سوره مهر روانه بازار کتاب شده است. قیمتش بسیار بالا است و متأسفانه اشتباهات ویرایشی زیادی دارد. با همهٔ این احوال، خواندنی است و خواندنش مزه می‌دهد.

بخشی از متن این کتاب را به مناسبت آغازین روز دهه مبارک فجر و سال‌روز ورود حضرت روح الله خمینی می‌خوانیم:

در طبقهٔ سوم پاساژی واقع در سه راه محمدی روبروی پامنار کتاب‌فروشی آقای محمد مصطفوی قرار داشت که محل رفت و آمد و پاتوق آخوندهای فراری و نیمه فراری بود، لذا ما به شوخی به آن‌جا می‌گفتیم : «دخمة العلماء»

خیلی از روحانیون مانند آقای خامنه‌ای و آقای مروارید و… به آن‌جا آمد و شد داشتند، پیغام می‌دادند، پیغام می‌گرفتند، اعلامیه رد و بدل می‌کردند، من هم هر از گاهی به آن‌جا می‌رفتم و بده-بستانی داشتم.

من خیلی مطمئن نیستم که ساواک از وضع آن‌جا خبر نداشت، اکنون حدسم این است که به طور نامحسوس یا از طریق نفوذی‌ها بر آن‌جا اشراف داشت و افراد را کنترل می‌کرد. یکی دو بار که آقای مصطفوی را گرفتند به توصیهٔ یکی از بستگانش به نام موسوی (یکی از آخوندهای درباری) رهایش کردند.

طلبه‌ای هم به نام ضیائی که ساواکی شد و لباس روحانیت را کنار گذاشت، بیش‌تر آن‌جاها می‌پلکید، یکی دو بار که به پست من خورد کلاهش را برداشتم و سر به سرش می‌گذاشتم .

یک شب با صادق کاتوزیان به دخمة العلماء رفتیم تا اعلامیه‌های تازهٔ آقای خمینی را که تکثیر کرده بودیم به آقای مصطفوی تحویل دهیم. موقع بازگشت با صادق تا میدان شاه (قیام) آمدیم و از آن‌جا جدا شدیم .

منزل صادق در خیابان زیبا بود، وقتی او نزدیک خانه‌اش شد به او ایست دادند. مأمورین از قبل در کمینش بودند. صادق سعی کرد که فرار کند، اما آن‌ها شروع به تیراندازی کردند. تیری به پایش اصابت کرد و از رفتن باز ماند و دستگیر شد.

گویا او در بازجویی ضعف از خود نشان داد و تمام روابط، حرف‌ها و رفت و آمدهایش مثل رفتن به قم و بیتوته کردن در منزل آقای جنتی را اعتراف کرد و برگی به برگه‌های پروندهٔ من اضافه شد.

بعد از این واقعه دست‌خوش احساس عجیبی شدم. همان احساس قبل از مرگ. یک‌جور بینه و آگاهی نسبت به مرگ، رفتن به سوی خدا و تمام شدن همهٔ این سختی‌ها و مشقّات. احساسی که آدم را وا می‌دارد تا کارنامهٔ زندگی‌اش را مرور کند. اگر در حق کسی ظلم یا کوتاهی کرده حلالیت بطلبد، بدهکاریش را ادا کند، نماز و روزهٔ قضایش را به جا آورد و ….

باور این مطلب سخت است، اما من دو سه شب قبل از دستگیری خواب دیدم که در کوچه‌ای با بدن کبود و رنگ و رویی سیاه افتادهام، به پایم تیر خورده و خون به درون جوی جاری است. بعد احساس بی‌وزنی و سبکی می‌کردم و مانند یک کاه در هوا معلق بودم و باد مرا می‌برد.

از این بی‌وزنی و سبکی نوعی آرامش و رضایت احساس می‌کردم. این خواب به شدت مرا تحت تأثیر قرار داد و در حال و روح خاصی قرار گرفتم، یقین داشتم اتفاقی در انتظارم است؛ لذا به چند نفر از آشنایان و دوستان سر زدم و خداحافظی کردم .

مسجد جامع بازار یکی از پاتوق‌های من بود، اما مدتی بود که از آن‌جا دور افتاده بودم. به حاج غلام‌حسین جعفری، پیش‌نماز این مسجد خیلی ارادت داشتم و خیلی به سراغش می‌رفتم. فردای آن خواب رؤیایی دلم هوای شیخ غلام‌حسین جعفری را کرد. ظهر به مسجد جامع بازار رفتم و نماز را به امامت وی خواندم .

بعد از نماز به نزدش رفتم با هم روبوسی و احوال‌پرسی کردیم. او مرا نهیب زد که چرا به این‌جا آمدی؟ برای چه آمدی؟ این‌جا لانهٔ زنبور است! مأمورها در این‌جا رو تو حساسیت دارند. من راضی نیستم که خودت را برای ملاقات با من به خطر بیندازی. بعد هم برایم دعا کرد .

از خوابی که دیده بودم استنباطم این بود که روزهای آخرم در این دنیاست. به دو سه نفر از دوستانم که بدهکار بودم سری زدم و بدهی‌هایشان را تسویه کردم. واقعاً آن روزها حال و روح خاصی داشتم. نشاط خاصی در جانم موج می‌زد .

در خیال و فکر خود کسانی را که می‌پنداشتم در حقم بدی کرده‌اند و پشت سرم حرف زده بودند بخشیدم. با چند نفری هم تلفنی خداحافظی کردم و حلالیت طلبیدم. برخی مرا دست می‌انداختند و می‌گفتند: «بادنجان بم آفت ندارد!» ولی احساس عجیب و غریبی در من بود و شاید همان احساس شهادت بود، و از آن جهت که خود را لایق این مرتبه و مقام نمی‌دانستم برایم غریب می‌آمد .

حتا برای دیدن پدرم رفتم. او در مسجدی واقع در خیابان اتابک نماز می‌خواند. هوا که غروب کرد به آن‌جا رفتم. داخل مسجد نشدم و در تاریکی از همان پشت شیشهٔ در به داخل نگاه می‌کردم. تا نماز تمام شد و مأمورین از مسجد خارج شدند .

پشت سر پدرم کمی راه رفتم و بعد صدایش کردم، از دیدنم خیلی خوشحال شد. من نیز از خوشحالی اشک در چشمانم حلقه زد. با او وارد کوچه پس کوچه‌ها شدیم. حدود نیم ساعت با هم قدم زدیم. او می‌گفت: پسر جان کی دست از این کارهایت بر می‌داری؟ آخر کار دست خودت می‌دهی .

گفتم: به هر حال عمر دست خداست. شاید دیگر هم‌دیگر را نبینیم، می‌خواهم مرا حلال کنی! گفت: به هر حال کاری نکن که خدا و پیغمبر (ص) از دستت ناراضی باشند. بعد گریست و من هم تاب نیاوردم، اشکم سرازیر شد. بعد خداحافظی کردم و از او جدا شدم .

کمی که دور شدم وقتی به پشت سر نگاه کردم، او هنوز ایستاده بود و با چشمانی غم‌بار بدرقه‌ام می‌کرد. معلوم بود که در او نیز احساس آخرین خداحافظی موج می‌زد.

برخی ممکن است فکر کنند من آگاهانه به سوی مهلکه رفتم، اما من کوتاهی نکردم و در رعایت مسائل امنیتی مرتکب خطایی نشدم.

بیش‌تر بخوانید:

- گفتگو با عزت الله مطهری (عزت‌شاهی)

- مصاحبه خانه کتاب اشا با «عبدالله شهبازی» دربارهٔ تاریخ‌نگاری انقلاب

- انقلاب بدون تاریخ / نقدی بر تاریخ‌نگاری انقلاب / نوشتهٔ بهرام بابایی

 

کلمات کلیدی: ، ،
|
| بازدید: 90 بار | ارسال به گوگل بوکمارک | ارسال به دلشیز | Balatarin | Friendfeed | Greader | Facebook
  ● طاق‌چه
رمان کلاسیک بخوانیم
بی درد و خونریزی!
آتش‌بازی در نمایشگاه کتاب
اندکی بعد از اتمام برگزاری بیست و دومین نمایشگاه کتاب تهران در ...
خودگویی و خود خندی
نه باید چندان دچار توهم توطئه بود که همچون معاون ...
تغییر ممیزی کتاب، در حواس‌پرتی رسانه‌ها
در این میان، فشارِ رئیس‌جمهور از بالا و صاحب‌نفوذانِ نزدیک، اما خارج ...