شرکتِ تولیدِ کالایِ ورزشیِ فلان، محصول جدیدش را عرضه میکند. وقت، وقتِ تبلیغ است و قرقِ بازار. برای تبلیغ باید خرج کرد. مدیرِ بازرگانی، تعدادِ زیادی از محصول جدید را کنار میگذارد و برای نمایندگیهای پراکنده در کشورها و شهرها مختلف میفرستد. به چه بهایی؟ رایگان. مسؤول نمایندگی، موظف است تا به مشتریانِ خاص و همیشهگی، سرویس بدهد. اینبار سرویسِ ویژه چیست؟ یک نمونه از محصولِ جدیدِ شرکت. به چه بهایی؟ رایگان. چرا؟ تا شهر پر بشود از نام و نشانهٔ شرکت و محصول جدیدش. این، یعنی «تبلیغ» به روشِ «تکرار»
تکرار، موجبِ پذیرش است. اینطور میشود که یک محصول، ساده و بیدرد سر، به بازار معرفی میشود. تأثیرش چیست؟ تأثیرش این است که قاطبهٔ مردم، متوجه تولید محصول تازه میشوند و پرسان پرسان، پیاش را میگیرند. این یعنی چه؟ یعنی سود.
ما «کتابخوانها» معمولاً نقزدن را خوب بلدیم، اما کمتر به فکرِ راه چارهایم. همین چند روزِ قبل، دوستِ نادیدهای، ایمیلی فرستاده بود و از اینکه کسانی کتاب نمیخوانند یا اگر میخوانند، کتابِ بد میخوانند، گله کرده بود. در جوابِ ایمیلش نوشتم: «هر کدام از ما میتوانیم یک رسانه باشیم و خوبها را به جای بدها معرفی کنیم. این از عصبانیت بهتر است؛ نه؟»
بعضیها رسانه دارند، بعضیها میتوانند یک رسانه باشند. چطور وقتی یک غذایِ خوب میخوریم، ازش تمجید میکنیم و کیفی را که بردهایم مدام برای دوستانمان روایت میکنیم؟ بعد، رفقایمان مشتاق میشوند تا هرطور شده یک لقمه از آن غذا را بچشند و ببینند ما چه چشیدهایم که اینقدر تعریفش را میکنیم.
هر کدام از ما «کتابخوانها» میتواند یک رسانه باشد. بنشیند اینور و آنور، کتاب به دست و سرگرمِ مطالعه. توی اتوبوس، توی مترو، توی پارک، توی محلِ کار و وقت استراحت، توی صف نانوایی، توی گردش، توی بانک و هزار جای دیگر که پر آدم است. آدمها، وقتی من و شمای کتابخوان را ببینند، من و شما را زیاد ببینند، فکری میشوند که چه خبر است؟ کتابخوانی چقدر هواخواه پیدا کرده! این یعنی چه؟ یعنی امر به معروف. یعنی اشاعهٔ معروف.
بیائید یک قرار بگذاریم. هر روز که از خانه میزنیم بیرون، به هر قصدی، یک کتابِ کوچکِ جیبی یا رقعی دست بگیریم و هرجا بیکار شدیم، چند خط، چند پاراگراف یا چند صفحهاش را بخوانیم. بیائید اینطور، خودمان را تبلیغ کنیم.
از همین حالا، شروع… شد!








آشخانه
همخانه
بازم سلام با نظرتون درباره کتاب خونی تو پارک و اینا کاملا موافقم به نظرمن کار شهرداری تو اتوبوسها که کتابهای کوچک گذاشته بود خیلی خوب بود فقط حیف که این کتابها مثل فندک های روزنامه فروشی ها یه نخ بهش وصل نبود که ملت برندارن ببرن بندازن تو جوب!