>
  ● توجه!


سه شنبه، ۷ مهر ۱۳۸۸
میهمان 

اشاره:
چخوف، پدر داستان کوتاه‌نویسی جهان، نویسنده‌ای‌ست که شاید بیش از دیگران، در ادبیات معاصر ایران، جایش خالی‌ست! او که در مدت نسبتاً کوتاه دوران نویسندگی‌‌اش، با حجم انبوه و شگفت‌آوری از داستآن‌ها، نمایشنامه‌ها و مقالات، منتقد اجتماعی روزگار خود بود، به‌خوبی توانست دوران زندگی خود را در نوشته‌هایش بازتاب دهد، و زشتیها و کاستیهای آن را به نقد بکشد. امید که چاپ چنین مقالاتی در شناسایی جایگاه واقعی او در ادبیات معاصر مثمرثمر بوده و در ظهور نظیره‌هایش در ایران مؤثر واقع شود.

نوشتهٔ سید امیر صدیقی
لئون تولستوی در دفتر خاطرات خود نوشت: «خوشحالم که چخوف را دوست دارم». بسیاری که تولستوی را به خوبی می‌شناسند، می‌دانند که او دربارهٔ کسی از این حرف‌ها نمی‌زد. پیرمرد داستان‌نویس روس روزی دیگر حتی درباره آنتوان چخوف و کارهایش گفت: «قصه‌ها و نمایشنامه‌های چخوف از کارهای کمیابی است که انسان دوست دارد آن‌ها را دوباره بخواند»
نویسنده‌ای که در روز مرگ تنها ۴۴ سال داشت، چطور به چنین جایگاهی دست یافته است؟
بزرگان داستان وادبیات قرن نوزدهم ـ و اوایل بیستم ـ روسیه، یعنی داستایوسکی، تولستوی، پوشکین، تورگینف و گوگول، همه از خاندآن‌هایی نجیب‌زاده بودند که علاوه بر ذوق هنری و استعداد نویسندگی از چیزهای دیگری هم بهره می‌بردند. آنتوان اما از خانواده‌‌ای بود که در آن روزگار روسیه «سرف[۱]» نامیده می‌شدند و از محروم‌ترین دسته‌های جامعه بودند.
پدربزرگ چخوف سال‌های زیادی را همراه خانواده‌اش در خدمت ارباب‌های دوره‌ای زمینی سپری کرد که دست به دست فروخته می‌شد و همه کارهای کشاورزی و دامداری را برای آن‌ها انجام می‌داد. ایگور میخاییلوویچ ـ همان جناب پدربزرگ ـ آزادی خانواده‌اش از این بردگی محترمانه را آرزو می‌کرد و بعد از سالهای سخت توانست آن را به مبلغ سه‌هزار و پانصد روبل که آن روز پول زیادی به حساب می‌آمد، از آخرین اربابش بخرد.
دشواریهای جدانشدنی زندگی در خانواده‌ای از طبقات اجتماع «سرف» اسباب تفاوت نوع نگاه او با نویسندگان مشهور زمانه او شده و در بیشتر داستآن‌هایش از کاخ بزرگ و زیبای جماعتی که دور یا نزدیک به خاندآن‌های حکومتی مربوط می‌شوند و از قافله بهترین و مهربان‌ترین مردم روی زمین‌اند، خبری نیست.
سالها بعد در نامه‌ای به برادرش الکساندر چخوف نوشت: «ظلم به دیگران از هر جنایتی نفرت‌انگیزتر است». (به صراحت چخوف دقت کنید.)
«آنچه نویسندگان اشراف‌زاده به رایگان به دست می‌آورند، کسانی که در طبقه‌های پایین‌تر جامعه به دنیا آمده‌اند، با از بین رفت جوانی کسب می‌کنند. سعی کن داستانی بنویسی درباره مردی جوان، نوه یک برده که پیش از این شاگرد مغازه، خواننده دسته ک‍ُر کلیسا و روزهایی دانشجو بوده و تربیت شده تا سلسله مراتب را محترم بداند و دست کشیشها را ببوسد، افکار دیگران را بپرستد، برای هر قطعه نان شکرگزاری کند، شلاق بخورد، بدون کفش زمستانی در برف پیاده‌ برود و خود را برای تدریس به مدرسه‌ای برساند. داستانی بنویس درباره اینکه مردی جوان چطور بردگی پدرانش را قطره‌قطره از خود بیرون کرد و یک روز صبح که از خواب بلند شد، دید که در رگهایش نه خون یک برده، که خون یک آدم واقعی جریان دارد». اینها را چخوف برای «شورین» نوشت که دوست او بود و گاهی چیزی از او را چاپ می‌کرد.
آنتوان پاولویچ چخوف تا شانزده سالگی در مغازه بقالی پدرش شاگردی کرد و وقتی پدر به‌خاطر ورشکستگی همراه خانواده، راهی مسکو شد، در شهر خود ماند تا به تنهایی و با همت خود زندگی کند.

از بزرگی نقل کرده‌اند که انسآن‌های بزرگ به ستایش نیاز ندارند. ستایش ما به بزرگی کسی اضافه نمی‌کند و کوچکی را به بزرگی نمی‌رساند.
می‌گویند ورود به دانشگاه، برای کسی مثل چخوف که از خانواده فقیری بود، به سادگی به دست نمی‌آمد. تحصیل هزینه داشت و پرداخت هزینه تحصیل برای خانواده‌ای که پس از ورشکسته شدن پدر در فقر به سر می‌برد، به شوخی بی‌مزه‌ای بیشتر شبیه بود. آنتوان توانست، بورس تحصیل در رشته پزشکی را به دست آورد و نزد خانواده‌اش در مسکو برود. چخوفها در زیرزمین نم‌داری زندگی می‌کردند که دیوارهایش از دوده سیاه شده بود و در محله‌ای بدنام از پایتخت قرار گرفته بود. چه کار باید می‌کرد؟
اداره خانواده را به عهده گرفت و ضمن ادامه دادن درسهایش در دانشکده طب، پیش خود فکر کرد: چطور می‌توان برای گذراندن زندگی، پول به دست آورد؟ چخوف بعدها گفت، نمی‌داند چرا پزشکی را انتخاب کرده، اما هیچ‌وقت از این کار پشیمان نشده است. به جای شرکت در کلاسهای قصه‌نویسی و آموختن بحثهای کلاسیک و تظاهر به نویسندگی، تعدادی از مجله‌های مسکو را خرید تا ببیند آن‌ها چه چیزهایی چاپ می‌کنند. آنتوان این روزها، نوزده سال داشت.
می‌گویند چخوف حتی آن زمان که به نویسنده‌ای استاد تبدیل شده بود، اگرچه زیاد می‌نوشت و کارهایش را به سرعت تحویل می‌‌داد، روی نوشته‌هایش مثل یک کارگر ساختمان کار می‌کرد و کلمه‌‌هایش را هزار‌بار جابه‌جا می‌کرد و آن‌ها را با چکش به شکلی درمی‌آورد که می‌خواست.

بنویس، تا می‌‌توانی بنویس. آن‌قدر بنویس که انگشتانت بشکند. این شعار چخوف در کار خود بود و آن را روزی در سال ۱۸۸۶ برای دوستش نوشت. تا این زمان که او به بیست و شش سالگی رسید، بیشتر از چهار صد داستان کوتاه و قطعه‌های توصیفی و چند خطی‌های فکاهی و طنز‌آمیز، در مجلدهای آن زمان چاپ کرده بود. اشتباهی پیش نیامده، رقمی که نوشته شده، صحیح است: چهار صد داستان کوتاه و… .
دو سال پیش از این، آنتوان تحصیل در رشته پزشکی را به پایان برده بود و صبح تا ظهر، بیماران بی‌چیز و فقیر را به ر‌ایگان درمان می‌کرد و وقتی که برایش باقی می‌ماند، سعی می‌کرد از محل نویسندگی هزینه‌های خانواده چخوف را به دست آورد.
غیر از دوره هفت جلدی آثار چخوف که به ابتکار و انتخاب سروژ استپانیان به فارسی چاپ شده‌اند، کتابهای دیگری هم از او در ایران موجود است که البته غالباً از ترجمه‌های انگلیسی به زبان ایرانیان درآمده‌اند. سرجمع، ششصد داستان کوتاه و بلند، دهها نمایشنامه، صدها یادداشت و مقاله از او به جا مانده و این علاوه بر نامه‌های اوست که تعدادی از آن‌ها دوازده جلد کتاب را در روسیه به آثار چخوف اضافه کرده‌اند.
چخوف تنها در سل ۱۸۸۳ (بیست و سه سالگی) ۱۰۶ داستان، سال بعد ۷۸ داستان و در سال ۱۸۸۵ (بیست و پنج سالگی) ۱۱۱ داستان منتشر کرد. فکر کردن به انتخاب موضوع، پرداخت سوژه، پرداختن به جزییات شخصیتها و تصویرسازیهای هنرمندانه ـ که امتیاز داستآن‌های او هستند ـ و انتخاب اسمهای مختلفی که ربطی درست و منطقی به شخصیتها و محل زندگی آن‌ها داشته باشد، بخشی از توان و استعداد او را به ما نشان می‌دهد.
مدتی بعد از شروع کار نویسندگی، چخوف ناچار بود با سرعت زیادی بنویسد و به قول امروزیها نوشته‌هایش را به خط تولید برساند. اما آیا این کار، چیزی از عمق و کیفیت کارهای چخوف کم کرده است؟ آنتوان بین دوستان و اقوام همسایه‌هایش به همه سپرده بود که اگر به موضوع خوبی برخوردند، او را بی‌خبر نگذارند و برای هر موضوع داستان، ده کوپک و به ازای هر طرح، بیست کوپک پرداخت می‌کرد.
چاپ نوشته‌های چخوف در نشریات مختلف، وضع او را بهتر کرد و فرصت داد که خانواده را به خانه بهتری ببرد. چخوفها در دوره دانشجویی آنتوان، دوازده‌بار محل زندگی خود را عوض کردند و به خانه اجاره‌ای دیگری رفتند. این خانه‌ها اغلب کوچک بود و بین پدر و مادر، خواهر و برادرها و گاهی مستأجرهای پر رفت و آمد، تقسیم می‌شد. آنتوان برای نیکلاس سپکین که مطالب او را در مجله‌اش چاپ می‌کرد، نوشت:
«در اتاق پهلویی، فرزند یکی از فامیل با صدای بلند گریه می‌کند. در اتاقی دیگر پدر کتاب «فرشته مهر و موم شده» را با صدای بلند برای مادر می‌خواند.[۲] یکی صدای گرامافون را بلند کرده و آهنگ «هلن زیبا» به گوش می‌رسد.
دلم می‌خواهد به روستایی فرار کنم، ولی نمی‌شود. ساعت یک نیمه شب است . می‌توانی شرایطی بدتر از این را برای نویسنده تصور کنی؟»
چخوف در چنین شرایطی داستآن‌هایی با شهرت جهانی را خلق کرده است.

آنتوان چخوف چگونه می‌نوشت؟
کسانی که در دوران چخوف زیسته‌اند، و را جوانی دیده‌اند که در کوچه‌ها، بازارها، مزرعه‌ها و همه محیطهای زندگی مردم جست‌وجو می‌کرد و حرکات زندگی را با ادبیات ویژه و روانی می‌نوشت. او در عین حال متهم است که مشهورات مورد علاقه داستان‌نویسان را رعایت نکرده و برای کسانی که داستان را مربوط به اتفاقها و آدمهای مهم تلقی می‌کردند و در ادبیات به‌دنبال ارزشهای تبلیغی نظام حاکم می‌گشتند، اصلاً نویسنده توانایی نبود. در میان نویسندگانی با رتبه پایین در ایران هم کسانی را می‌شود پیدا کرد که پس از حدود صد و یک سال از مرگ چخوف، چنگ بر چهره او می‌کشند و تلاش می‌کنند دیگرانی را به جای او بر کرسی سروری ادبیات عصر او بنشانند. این کار برای چه انجام می‌شود؟
آنتوان در سال ۱۸۸۸ در میان نویسندگان فراوان داستآن‌های روسی اواخر قرن نوزدهم جایزه پوشکین را به دست آورد. یعنی برای داستآن‌هایی که بسیاری از آن‌ها تا سالهای پایانی قرن بیستم حتی به انگلیسی ترجمه نشدند.
در بیشتر داستآن‌های چخوف، طنز گزنده‌ای وجود دارد که هر بار بر سر صفتی کریه یا طبقه‌ای از مردم فرود می‌آید. چخوف کسانی از طبقه عادی مردم که رفتاری تحقیر‌آمیز دارند را به تمسخر می‌گیرد، نظام حکومتی روسیه را در پرده‌ای پوشیده به مبارزه می‌طلبد و گاهی از اتفاقی بسیار ساده که کاملا‌ً عادی و بی‌‌اهمیت به نظر می‌رسد، با تعبیری دیگر و بیانی جسور، داستانی با ارزش ادبی فراوان و جاذبه‌‌ای عمیق می‌سازد.
تازه به دوران رسیده‌ها و نو‌کیسه‌ها، صاحبان خصلت ریاکاری مذهبی متصل به کلیسا، تظاهر به روشنفکری و احساس مهوع برتری نسبت به مردم را بی‌رحمانه به انتقاد دقیق و هنرمندانه می‌کشد و از نویسندگان مبل‍ّغ وضع موجود به سختی گلایه می‌کند: «دورویی، حماقت و خودبینی نه تنها در خانواده‌های تاجران و مجرمان زندآن‌ها رواج یافته، بلکه اینها را در صاحبان علوم، ادبیات و در میان بعضی جوانان هم می‌بینیم…»[۳]
زندگی مردم، موضوع نوشته‌های چخوف را فراهم می‌کند. داستآن‌هایی از چخوف را بخوانید تا ببینید تصویرسازیهایی که تنها از او برمی‌آیند، تا چه اندازه دقیق و واقعی به نظر می‌رسند و کسی چه می‌داند. شاید همینها باعث و بانی افتادن او از چشم بعضی منتقدان شده باشد: «برای من فرقی بین پاسبان و قصاب و دانشمند و نویسنده و جوان و پیر نیست. اینها یک مشت عنوان و لقب ظاهری‌اند. مقدس‌ترین چیزها از نظر من انسان، سلامتی، هوش و ذکاوت و الهام، عشق و آزادی است. آزادی از ظلم و البته دروغ».

اگر دانشمند و درس‌خوانده شدی، خدا آن روز را نیاورد که مردم را به خاطر اینکه هوش و دانایی تو را ندارند، تحقیر کنی یا نسبت به آن‌ها و حرفهایشان بی‌حوصلگی نشان دهی. وگرنه وای به حالت، وای وای به حالت»
چخوف با مردم زندگی می‌کند و از حاشیه زندگی با آن‌هاست که می‌تواند بخشهای مختلف زندگی واقعی را به تصویری مکتوب درآورد.
روزی زنی پیش چخوف رفت و به تقلید از آنچه او به آن متهم بود، گفت:‌همه چیز در چشمم سیاه است. زمین و آسمان و مردم و کوه و جنگل و دنیا را تیره می‌بینم. مأیوس شده‌ام به هیچ چیز امید ندارم و…. چخوف ـ که درواقع یک پزشک بود‌ ـ فکری کرد و گفت: شما بیمار شده‌اید خانم. یک بیماری سخت. بیمار شده‌اید و عادت کرده‌‌اید برای دیگران دروغ سر هم کنید!
در زندگی عادی دقیق و کم‌حرف بود، ارزش کلمات را می‌دانست و از کلمات رسمی و تصنعی و ادبیات فاخر بیزار بود. روشن، صریح و بدون ملاحظه حرف می‌زد و از موضع نویسنده بزرگ… سخن نمی‌گفت. از استعاره‌ها و اصطلاحها کم استفاده می‌کرد و توان خود در استفاده از کلمات را به رخ کسی نمی‌کشید و از این کار و صاحبان آن دل خوشی نداشت. کسی بعد از درد دل مفصل از او پرسید: می‌گویی چه کنم؟ این درون‌گرایی وتفکر در خود مرا دیوانه کرده است. چخوف چه کرد؟ با خونسردی نگاهش کرد و بعد از جابه‌جا کردن عینک پنسی گفت: سعی کنید کمتر «ودکا» بخورید؛ ظاهراً برای شما هیچ خوب نیست.


تأثیر او در ادبیات روسیه و جهان چیزی نیست که به وسیله یکی ـ دو منتقد انکار شود. «ورکور» نویسنده معروف فرانسوی می‌نویسد: «گمان نمی‌کنم حتی یک رمان‌نویس فرانسوی باشد که بتواند بگوید چخوف مستقیم یا غیرمستقیم در او نفوذ و تأثیر نداشته و به او مدیون نیست.
او در دوران خود در هنر داستان‌نویسی، انقلابی به وجود آورد. مطمئنم که در رگهای همه رمان‌نویسان موفق دنیا دست‌کم چند قطره از خون طنز و ظرافت طبع چخوف جریان دارد. هر یک از ما همراه احساس تحسین و ستایش عمیق نسبت به او، باید حس احترام پدر و فرزندی داشته باشیم».
چخوف در داستآن‌هایش ماجرا را از زبان یکی از آدمها که با زندگی عادی ـ خوب یا بد ـ بیگانه است، تعریف می‌کند و به جای ارایه تفسیر و شرح، زندگی را نمایش می‌دهد. گاهی به خالی و بی‌معنی بودن زندگی روشنفکران زمان خود و نقش بر آب شدن آرزوهای آن‌ها اشاره می‌کند. ترسیم فضای تاریک دوران زندگی او و غصه‌های پنهانی که از کنار داستان، خواننده را از سرخوشی و راحتی درمی‌آورد، از استادیهای اختصاصی چخوف به شمار می‌روند.
ماکسیم گورکی، دوست و همراه چخوف درباره او می‌نویسد: «هر چیز بیگانه و پرزرق و برقی که آدمها به خودشان می‌بستند تا بزرگ‌تر به نظر برسند، آنتوان را ناراحت می‌کرد. هر وقت کسی را با لباس فاخر و شلوغی می‌دید، دوست داشت او را از شر پولکها و یراقهای بی‌فایده و ناراحت‌کننده خلاص کند و صورت واقعی و روح حقیقی او را بیابد… هیچ‌کس قبل از چخوف انسان را این‌طور بی‌رحمانه نشان نداده و او را با حقیقت وضعی که در آن است مواجه نکرده. هیچ‌کس مثل او عکسی واقعی و شرم‌آور از زندگی آدمها در هرج و مرج تاریک زندگی بورژوایی بر نداشته و به ما نشان نداده است».
گورکی علاوه بر این معتقد است: «پیشاپیش مردم محزون و تیره‌بخت، ناامید و درمانده، انسان تیزبین و دانشمندی قرار گرفته که به ساکنان درمانده و افسرده کشورش نگاه می‌کند و با آهنگی ملایم و سرزنش عمیق می‌گوید: دوستان من؛ بد زندگی می‌کنید. این‌گونه زیستن شرم‌آور است»
گورکی خود نویسنده‌ای تواناست که اگرچه در سبک و شیوه نوشتن داستآن‌ها و حتی نوع نگاه به زندگی تفاوتهایی آشکارا با آنتوان چخوف دارد، اما تحسین خود درباره نمایش دقیق او از دشواریهای اوضاع مردم را پنهان نمی‌کند. گورکی در نامه‌ای با تاریخ نوامبر ۱۸۹۸ به چخوف نوشته است: «تئاتر «دایی و‌انیا» را دیدم. گفتن اینکه چه احساسی را برمی‌انگیزد، غیرممکن است. به بازیگرها که نگاه می‌کردم، گویا با یک ار‌ّه کند به دو نیم می‌شدم. دندانه‌های آن مستقیم به قلبم فرو می‌رود و از درد و پیچش و شکاف، سر و صدا می‌کند. «دایی وانیا»ی شما یک هنر دراماتیک جدید است. چکشی که با آن به کله پوک عامه مردم می‌زنید. چخوف عزیز؛ «مرغ دریایی» و «دایی وانیا»ی شما را کسی نفهمیده است. شما در این کار محشر به پا کرده‌‌اید.» و در جایی دیگر، به گمانم نامه‌ای در ژانویه ۱۸۹۹: «‌یک ـ کلمه برای شما کافی است تا تصوری پیدا کنید و یک عبارت کافی است تا داستانی بسازید. داستان شگفت‌انگیزی که مثل مته‌ای به اعماق جان نفوذ کند».


تعداد کسانی که به چخوف و کارهایش، منصفانه نگاه می‌کنند و نوع نگرش او و نویسندگی بی‌مهابایش را می‌ستایند، کم نیست. «دانچنکو» در دسامبر ۱۹۸۲ با نوشتن نامه‌ای برای چخوف به او گفت: «موفقیت شما در نوشتن «اتاق شماره ۶» در زندگی هنری‌تان بی سابقه است. اصلاً فرصت دارید نگاهی به روزنامه‌ها بیندازید؟ همه آن‌ها از این داستان حرف می‌زنند».
خود چخوف اما نسبت به کارهایش تعصبی نشان نمی‌‌دهد. درباره «زن ددری» که در سی و یک‌سالگی او به چاپ رسید، درحالی که مجله‌های ادبی و محافل مختلف را لااقل در روسیه به خود مشغول کرده بود، نوشت: «رمانی است کوچک و احساسی که فقط به درد خواندن در جمع خانواده می‌‌خورد» و «اتاق شماره ۶» را داستانی خوانده که بسیار ملال‌انگیز است، چون عنصر عشق از آن غایب است.
او بیش از همه به «عروس خانم» کم‌لطفی می‌کند: «مثل این داستان را قبلاً هم نوشته بودم، بارها نوشته بودم. بنابراین چیز تازه‌ای در آن نخواهند یافت».
آنتوان در میان نویسندگان امروز هم مشتریان معروفی دارد. «ریموند کارور» نویسنده کتابهای «پاکتها»، «فاصله» و «کلیسای جامع» از کتابی درباره چخوف سخن می‌گوید: اوایل ۱۹۸۷، کتاب زندگی‌نامه چخوف نوشته «هانری ترویا» به دستم رسید. هر کاری داشتم رها کردم و شروع کردم به خواندن. روز سوم یا چهارم، آخرهای کتاب دیدم شروع کرده‌ام به نوشتن یک داستان کوتاه. چند سطر نوشتم و بعد یکی ـ دو صفحه دیگر» اما دست کشیدم و نشستم به خواندن اولیه کتاب. به کاری که می‌کردم، بدجوری علاقمند شده بودم. فرصتی برای ادای دین به چخوف به دست آورده بودم، به نویسنده‌ای که این همه سنگش را به سینه می‌زدم. ده ـ دوازده بار دست به کار شدم و شروع مطلب را چند بار عوض کردم، اما هیچ‌کدام درست از آب درنمی‌آمد.

چخوف را عده‌ای نویسنده‌ای ناراضی معرفی کرده‌اند که بدبین است و همه چیز را سیاه می‌بیند. بار دیگر به قول اهالی امروز، گویا پزشک داستان‌نویس روس، اهل «سیاه‌نمایی» بوده است. او خود این سخن را نمی‌پذیرد و با وجود شکایتی که از اوضاع زمانه و نحوه زندگی بسیاری از مردم دارد؛ دست از بذله‌گویی برنمی‌دارد. در گفت‌وگوهای دوستانه، نامه‌های کاری و عاشقانه در همه داستآن‌ها و نمایشنامه‌ها و حتی هنگام مرگ. با این همه اما آیا می‌توان نارضایتی چخوف را پنهان کرد؟ دوست ما از چه چیزی دلخور است؟
کروپاتکین بخشی از این سؤال را پاسخ می‌دهد: «هیچ‌کس بهتر از چخوف، شکست طبیعت آدمی را در تمدن جدید نشان نداده است. او ورشکستگی انسان فهیم را با حقارت زندگی دیگران برابر می‌داند. و این‌طور نشان می‌دهد» و خود آنتوان آن را به بیآن‌های مختلف کامل می‌کند: فقط پیرتر و چاق‌تر می‌شویم و روز به روز بیشتر سقوط می‌کنیم. زندگی بی‌آنکه تأثیر خوبی در آدم بگذارد، بی‌آنکه هیچ فکر خوبی را در آدم بیدار کند، می‌گذرد.. روز به دنبال پول، شب در باشگاه، محفل قماربازها و عرق‌خورها با آن صداهای خفه که قابل تحمل نیست. این زندگی ماست.
او نظام و رابطه‌های بورژوایی را به صراحت محکوم می‌کند و افشاگری او نسبت به اخلاق و نحوه عمل الگوی انسان بورژوای غربی ـ که شیوه زندگی مردمان روسیه را هم متأثر کرده ـ مورد خشم منتقدان غربی قرار می‌گیرد و صفحات فراوان در مورد اینکه چخوف به آخر خط رسیده بود و معنایی برای هستی انسان نمی‌شناخت، نوشته می‌شود.
آن‌ها برای اثبات ادعایشان، «تصادف» را عنصر غالب داستآن‌های چخوف معرفی می‌کنند تا او را بی‌منطق و هوادار گرایش به پوچی در میان مکتبهای داستان و تئاتر نشان دهند و از لطایف ماجرا، اینکه در برگزاری اخیر هفته «چخوف» در تهران، وجه غالب عدالت‌طلبی در آثار او یکسره نادیده گرفته می‌شود و تنها چند نمایشنامه با قرائت به اجرا درآمده او در ایران ـ و نه متن اصلی آثار او ـ مورد توجه قرار می‌گیرد.
آیا ما در مورد چخوف هم تاب تحمل همه کارهای او را نداریم و ناچاریم با انتخاب درصد ناچیزی از آثارش، از حجم زیادی از کارهای آنتوان پاولوویچ صرف‌نظر کنیم؟
چیزهای دیگری هم چخوف پزشک را آزار می‌دهند، اوضاع معلمان:
«اگر بدانید روستاهای روسیه چقدر به معلم تربیت شده خوب و حساس نیاز دارد. اگر تعلیمات عمومی و وسیعی برای مردم اجرا نشود، سقوط خواهیم کرد. معلم باید شغلش را دوست داشته باشد. اما معلمهای ما مثل مسافرند. بد درس خوانده‌اند و وقتی برای تعلیم بچه‌ها به روستایی می‌روند، انگار به تبعید رفته‌‌اند. معلمهای ما گرسنه و خسته‌اند و همیشه ترس از دست‌دادن نان روزانه آن‌ها را می‌لرزاند. درحالی‌که معلم باید محترم باشد. این احمقانه است که به آدمی که تربیت و تعلم مردم را بر عهده دارد، چند پشیز حقوق می‌دهیم. معلم ما لباس کهنه و پاره می‌پوشد. از سرما در مدرسه‌های مرطوب و یخ‌زده می‌لرزد، و در سی سالگی رماتیسم یا سل می‌‌گیرد. من هر وقت معلمی را می‌بینم، خجالت می‌کشم از شرمندگی او و از لباس بدش خجالت می‌کشم و به نظرم می‌رسد؛ بیچارگی او تقصیر من است باور کنید راست می‌گویم.» گورکی از لحظاتی تعریف می‌‌کند که چخوف، معلمی را به او می‌سپارد: «این معلم تازگی به اینجا آمده. خودش مریض است، زن هم دارد. می‌توانی برایش کاری کنی؟»

چخوف حالا به شهرت جهانی رسیده و هر کسی می‌‌تواند با اندک جست‌وجویی آثار او را بیابد و از خواندن آن لذت ببرد. اما همه آنچه تاکنون، از چخوف به زبآن‌های دیگر ترجمه شده، حدود یک سوم چیزی است که نویسنده توانای روس در فرصت کوتاه عمر خود نوشته است.
آنتوان به سلیقه خود و به اجبار‌‌ِ مجله‌هایی که او برایشان می‌نوشت، ناگزیر از خلاصه کردن و کوتاه‌نویسی بود. او به برادرش الکساندر نوشت: این از همه چیز مهم‌تر است. تماشا کن، هر چیز را پنج‌بار بنویس و باز بنویس و به خلاصه کردن ادامه بده.
خود او گاه مجبور بود داستآن‌هایی با محدودیت تعداد کلمات بنویسد و این، او را به نوشتن داستآن‌های کوتاه انداخت. کاری که ابداع آن، به گواهی بسیاری از اهالی ادبیات جهان به نام «آنتوان چخوف» سند خورده است: او ناچار بود اندوه و شادی شخصیتهایش را با سرعت و عمق بیشتری نشان دهد و چنین می‌کرد.
آیا می‌شود باور کرد که حجم قابل‌ توجهی از آثار چخوف از جمله نمایشنامه‌های «بی‌پدر، الماس الماس را می‌برد، داس بر سنگ فرود آمد، چرا مرغ قد قد کرد؟؛ نجیب‌زاده و منشی‌ای که ریشش را از ته زده بود و هفت‌تیری به دست داشت» و کارهایی که شاید نامشان را نمی‌دانیم، گم شده‌اند و نشانی از آن‌ها در دست نیست؟
بعضی از داستآن‌های چخوف که تعدادی به فارسی هم ترجمه شده‌اند، از قفسه آثار روسی کتابخانه عمومی نیویورک بیرون آمده‌اند و کتابخانه ملی روسیه هم که کتابخانه بزرگ و کم‌نظیری است ـ از آن‌ها خالی است. می‌گویند «آبراهام یار مولینسکی» پژوهشگر و مترجم آثار روسی و از علاقمندان چخوف که مسئول بخش اسلاو در کتابخانه نیویورک بود، در سالهای ۳۰ ـ ۱۹۲۰ چند سفر به روسیه رفت و کتابهای فراوانی از آثار نویسندگان روس را خرید و به نیویورک برد.

سفر آنتوان به جزیره ساخالین ـ که تبعیدگاه زندانیان بود ـ برای سرشماری و کمک به آن‌ها که با هزینه شخصی او انجام شد، در سالهایی صورت گرفت که پزشکان، بیماری سل در او را تأیید کردند و اگرچه توصیه‌های آن‌ها و تشخیص خود او، باید چخوف را زودتر از این به محلی خوش‌آب و هواتر از روسیه می‌فرستاد، بعد از سفر ساخالین، به ناحیه «نوگورود» بازگشت و گروههای کمک‌رسانی به قحطی‌زدگان را سامان داد.
مدتی بعد در خانه کوچکش در حومه مسکو، درمانگاهی موقت برای مبارزه با وبا ایجاد کرد که به طور گسترده‌ای، شیوع پیدا کرده بود. بیماری چخوف شدیدتر شد و به همراه همسرش «اولگا کنیپر» به «بادن وایلر» آلمان رفت.
بادن وایلر شهری ییلاقی است که چشمه‌های آب معدنی دارد و چنان‌که می‌گویند آب و هوایش بهتر از مسکو است. او در آنجا نزد «کارل اوالد» رفت که متحصص مشهور بیماریهای ریوی بود. اما وضع چخوف بدتر از آن بود که بشود کاری کرد. دکتر از خودش عصبانی بود که نمی‌توانست معجزه کند و از چخوف که تا این حد بیمار بود.
خبرنگاری که به تصادف، چخوف و همسرش را در هتل دیده بود، در گزارش نوشته بود: روزهای زندگی چخوف دیگر سرآمده. بیماری کشنده‌ای دارد، لاغر شده، دایماً سرفه می‌کند، با هر حرکت کوچکی به نفس‌نفس می‌افتد و حرارت بدنش بالاست.
این اواخر او تنها می‌توانست ۶ ـ ۷ سطر در هر روز بنویسد. در یکی از همین روزها برای اولگا نوشته بود: «کم‌کم روحیه‌ام را از دست می‌دهم. احساس می‌کنم کارم به‌عنوان یک نویسنده تمام است و همه جمله‌ها به نظرم بی‌ارزش و بی‌فایده می‌آیند».
حال چخوف به هم خورده بود، دکتر «شوارر» را برایش خبر کردند. از راه رسید و به چخوف نگاه کرد که روی تخت افتاده بود و نفس‌نفس می‌زد. دارویی برای افزایش سرعت کار قلب به او تزریق کرد که فایده‌ای نداشت. دکتر به اولگا گفت:‌می‌خواهد کسی را برای آوردن کپسول اکسیژن بفرستد. چخوف به هوش آمد، سرش را بلند کرد و گفت «چه فایده قبل از اینکه برسد، من مرده‌ام»…
… اولگا از دکتر خواست او را با آنتوان تنها بگذارد و آخرین ساعت تنهایی او با چخوف را به پر کردن گواهی فوت نگذراند. «شوارر» موافقت کرد و وقت رفتن گفت «افتخار بزرگی برای من بود» کیفش را برداشت و از اتاق بیرون رفت.
آنتوان چخوف را در ژوئن ۱۹۰۴ به مسکو بردند و در گورستان کلیسای «نو دویشی» دفن کردند.
اولگا کنیپر فصل آخر زندگی چخوف را این‌طور روایت می‌کند: اواخر آوریل ۱۹۰۴ مریض شد و مجبور شد در رختخواب بماند. این خیلی نادر بود. چخوف همیشه بیماری را با شجاعت تحمل می‌کرد و از پا درنمی‌آمد. اما این‌بار سه هفته در رختخواب ماند.
به پیشنهاد پزشکان، به بادن وایلر رفتیم و چند روز ماندیم. آنجا حال آنتوان بهتر شد و در اتاق قدم می‌زد. بعد به یک اتاق آفتابی در هتل «زومر» رفتیم. احساس گرمای بیشتری کرد و حالش بهتر شد. سه روز قبل از خداحافظی از من خواست یک دست‌ کت و شلوار سفید برایش بگیرم و وقتی گفتم در این شهر کوچک کت و شلوار نمی‌فروشند، مثل بچه‌ها گفت به نزدیک‌ترین شهر یعنی «فرایبورگ بروم و اندازه‌هایش را بدهم تا برایش بدوزند…
… حالش دوباره بد شده بود. دکتر «شورر» آمد و با او حرف زد. آنتوان به طرز غیر عادی یک‌مرتبه نشست و با صدای بلند و شمرده گفت: «دارم می‌میرم» دکتر او را آرام کرد و به او دارویی تزریق کرد. چخوف به آرامی طرف چپ دراز کشید و من فقط توانستم به طرفش بروم و توی صورتش خم شوم. دیگر نفس نمی‌کشید و مثل کودکی به خواب رفته بود.

چند قطره از چخوف:
۱۸۶۰
ژانویه: تولد در تاگانرگ.
۱۸۶۷
شروع تحصیل در یک مدرسه دینی یونانی.
۱۸۶۹
ورود به کلاس اول مدرسه عادی.
۱۸۷۳
درخواست از مدیر مدرسه برای انتقال به هنرستان و یادگیری کفاشی و خیاطی.
۱۸۷۶
ورشکستگی پدر. سفر خانواده به مسکو. تنهایی در تاگانرگ.
۱۸۷۷
آخرین سالهای تحصیل در مدرسه. رفتن به تئاتر. سفر به مزارع در استپها.
۱۸۷۸
نوشتن نمایشنامه‌های «بی‌پدر» و «آواز مرغ بی‌دلیل نبود» که هر دو از بین رفته‌اند.
۱۸۷۹
پایان مدرسه سفر به مسکو و ورود به دانشکده پزشکی
۱۸۸۰
انتشا‌ر اولین داستآن‌ها با نامهای «نامه سپتان ولادیمیراویچ، سالک اهل دن، به همسایه دانشمند» در مجله سنجاقک.
۱۸۸۰ ـ ۱۸۸۴
کار بی‌وقفه. انتشار داستآن‌ها در مجله‌های سنجاقک، ساعت شماطه‌دار، ناظر، مسکو، حرفهای زمینی، سایه روشن، همراه، سرگرمی، صفحه طنز روس، جیرجیرک»
۱۸۸۲
نوامبر: آغاز نامه‌نگاری با لپکین، ناشر مجله پاره‌نوشته‌ها.
۱۸۸۳
تلاش ناکام برای انتشار اولین مجموعه با نام «در فراغت»
۱۸۸۴
پایان تحصیل در دانشگاه و آغاز کار پزشکی.
دسامبر: بروز علایم بیماری. انتشار اولین مجموعه داستآن‌ها با نام قصه‌های ملپاسن و چاپ اولین نقدها درباره او.
۱۸۸۴ ـ ۱۸۸۵
تهیه مطلبی با عنوان «پزشکی در روسیه»، ناتمام.
۱۸۸۵
مه: آغاز همکاری با روزنامه پتربورگ.
سپتامبر: جلوگیری از اجرای نمایشنامه «در جاده بزرگ» از سوی کمیته سانسور روسیه.
۱۸۸۶
آوریل: تشدید سرفه‌های خونی و آغاز بیماری سل.
ژانویه: انتشار مجموعه داستآن‌های «گل باقالی»
فوریه: آشنایی و نامه‌‌نگاری با «سوورین» ناشر روزنامه عصر جدید و چاپ داستآن‌های چخوف در این روزنامه ۱۸۸۷
آوریل: سفر به تاگانرگ و کوههای مقدس
آگوست: انتشار مجموعه «‌در گرگ و میش»
اکتبر: نوشتن و اجرای نمایشنامه بزرگ «ایوانف». از ایوانف استقبال نشد.
۱۸۸۸
تابستان: سفر به فیاد سیا و قفقاز.
اکتبر: نگارش و اجرای طنز «خرس».
دسامبر: اهدای جایزه پوشکین به چخوف از طرف آکادمی علوم.
۱۸۸۹
تابستان: مرگ برادرش نیکلای.
ژانویه: اجرای سفر جدید «ایوانف» در تئاتر الکساندر پتربورگ. استقبال گرمی شد.
۱۸۹۰
آوریل: سفر به ساخالین با کشتی و اسب.
ژولای: سه ماه جزیره را بررسی کرد و سرگرم سرشماری بود.
۱۸۹۱
مارس و آوریل: سفر به جنوب اروپا؛ وین، ونیز، فلورانس، رم، ناپل، نیس دپاریس.
تابستان: انتشار دومین مجموعه داستآن‌های «گل باقالی»
۱۸۹۲:
ژانویه: شرکت در جمع‌آوری کمک برای قحطی‌زده‌ها، خرید اسب برای توزیع بین دهقانان قحطی‌زده.
فوریه: مقابله با وبا، سرپرستی بخش مقابله با وبا، انتشار «اتاق شماره ۶»
۱۸۹۳
ژانویه: چاپ چند مقاله بدون نام درباره رسایل اجتماعی.
اکتبر: انتشار «جزیره ساخالین».
۱۸۹۴
تحلیل قوای جسمی.
بهار: سفر به کریمه.
پاییز: سفر به جنوب اروپا؛ وین، میلان، جنوا، نیس، انتشار «راهب سیاه» و مجموعه داستآن‌ها.
۱۸۹۴ ـ ۱۸۹۷
کار برای دهقانان ایالت سرپوخاف. کشیدن جاده شوسه. ساختن سه مدرسه. اهدای یک برج ناقوس. تلاش برای تکمیل کتابخانه تاگانرگ.
۱۸۹۵
آگوست: اولین سفر نزد تولستوی. انتشار «سرسال» کار روی نمایشنامه «مرغ دریایی».
ژوئن: انتشار «جزیره ساخالین» در یک جلد.
۱۸۹۶
پاییز: سفر به قفقاز و کریمه.
اکتبر: اجرای مرغ دریایی و تئاتر الکساندر پتربورگ. نوشتن «خآن‌های با اتاق زیر شیروانی»، انتشار «زندگی من».
۱۸۹۷
مارس: وخامت وضع سلامتی، تشخیص سل. عیادت تولستوی از او در بیمارستان سرپوخاف مسکو.
پاییز و زمستان: سفر به پاریس، بیاوستین، نیس. انتشار «موژیکها» انتشار «دایی وانیا».
۱۸۹۸
اکتبر: مرگ پدر.
نوامبر: نامه‌نگاری با ماکسیم گورکی.
دسامبر: اجرای «مرغ دریایی» در تئاتر مسکو که موفقیت بزرگی به دست آورد. انتشار «آدمی در غلاف» و «ماجرای کار عملی» ۱۸۹۹
آوریل: معاشرت با تولستوی در مسکو.
ژولای: سفر به تاگانرگ.
نوامبر: اولین اجرای «دایی وانیا» در تئاتر مسکو.
۱۸۹۹ ـ ۱۹۰۱
جمع‌آوری بعضی آثار پراکنده در نشریات، ویرایش دقیق و انتشار مجموعه ده جلدی.
۱۹۰۰
ژانویه: عضویت افتخاری در آکادمی علوم.
آوریل: وخیم شدن وضع سلامتی.
پاییز: سفر به اروپا، نیس، وین، پیزا رم. نوشتن نمایشنامه «سه خواهر»
۱۹۰۱
فوریه: اولین اجرای «سه خواهر» در تئاتر مسکو.
مه: ازدواج با الگا کنیپر:
پاییز: دیدار مکرر با تولستوی، معاشرت ماکسیم گورکی، کوپرین، بونین، یلپا تینسکی و دیگران با چخوف.
۱۹۰۲
وضع جسمانی او بدتر می‌شود.
آگوست: رد کردن عنوان آکادمیک به خاطر حذف گورکی از عضویت آکادمی علوم.
۱۹۰۳
مسافرت به پتربورگ و مسکو.
پاییز: مسئول ادبی مجله «اندیشه روس». کار روی نمایشنامه «باغ آلبالو». نظارت بر اجرای نمایشنامه‌ها در تئاتر مسکو.
دسامبر: انتشار داستان عروس.
۱۹۰۴
ژانویه: اجرای «باغ آلبالو» در حضور چخوف. بزرگداشت به مناسبت بیست و پنجمین سال کار ادبی. وخیم‌تر شدن حال جسمی.
ژوئن: سفر به بادن وایلر آلمان برای استراحت.
ژولای: مرگ در آلمان، خاک‌سپاری در مسکو.

منبع این نوشتار: ماهنامهٔ سوره / شمارهٔ ۱۴


[۱] Serf. این خانواده‌ها که شغل رعیتی داشتند، توسط مالک به همراه زمین خرید و فروش می‌شدند.

[۲] آن وقتها کتاب خواندن در جمع خانواده مرسوم بود و حتی در همین ایران خودمان هم این اتفاق می‌افتاد. کسی از اعضای خانواده، کتابی را برای دیگران می‌خواند. اما حالا بمباران تصاویر محو شونده تلویزیون ما را حتی از خواندن کتاب برای خودمان محروم کرده است. نیل پست‌من، نظریه‌پرداز آمریکایی علوم ارتباطات و نویسنده کتابهای «تکنوپولی» و «زندگی در عیش، مردن در خوشی» می‌گوید اگر کسی پانزده تا بیست سال، هر روز چند ساعت به تماشای تلویزیون بنشیند، توانایی و حوصله مطالعه را برای همیشه از دست خواهد داد.

[۳] مجموعه آثار و نامه‌های چخوف ـ جلد ۱۴ ـ مسکو ـ ۱۹۴۱ـ صفحه ۱۷۷٫

 

  ● طاق‌چه
خودگویی و خود خندی
نه باید چندان دچار توهم توطئه بود که همچون معاون ...
تغییر ممیزی کتاب، در حواس‌پرتی رسانه‌ها
در این میان، فشارِ رئیس‌جمهور از بالا و صاحب‌نفوذانِ نزدیک، اما خارج ...
همکلام با نویسندهٔ راه شیری
محمد ایوبی، نویسنده و داستان نویس پیشکسوت کشور که سال جاری با ...
روزی که هیئت کتاب اشا افتتاح شد
[گزارشی از نخستین مراسم «هیئت کتاب اشا] هیئت گرفتیم، تا علاوه بر ...
 
  ● عکس‌نما
گزارش تصویری دومین نشست هیئت کتاب اشا
دومین نشست هیئت کتاب اشا، روز اول بهمن‌ماه در محل مرکز کفا برگزار شد. در این نشست، علاقه‌مندان ادبیات و کتاب، درباره مجموعه داستان «روباه و لحظه‌های عربی» با نویسنده ...